تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

گرفتن اشانتیون از غرفه داران در نمایشگاه های مختلف تقریبا" میان مردم ما از کوچک تا بزرگ تبدیل به یک عادت شده است. اگر نوجوانی از مقابل یک غرفه در نمایشگاه کتاب یا هر نمایشگاه عمومی یا تخصصی گذر کرد و تقاضای اشانتیون داشت، نباید تعجب کرد. اما طرح چنین تقاضایی از سوی یک مقام مسئول در یک وزارتخانه که دستش به انواع و اقسام کالاها می رسد، کمی قابل توجه است.در سالن وزارت آموزش و پرورش ایستاده بودم که یکی از مسئولان همین وزارت از راه رسید. پس از بازدید از چند بخش، وقتی مقابل غرفه ...... رسید، کمی با مسئولان آن غرفه گپ زد و دست آخر گفت: شما چیزی ندارید به ما بدهید؟ بچه من.....

راستش من به جای او خجالت کشیدم. به خودم گفتم: ما را ببین که فرزندانمان زیر دست چه کسانی تعلیم می بینند و تربیت می شوند. وقتی فلان مقام و مسئول یک وزارتخانه چنین حرفی بزند، دیگر چه انتظاری از فرزندانم باید داشته باشم.آدم هایی در این سطح آنقدر بن خرید دارند که خانواده شان تامین هستند.محصول تبلیغی رایگان را به کسی باید داد که....

راستی به چه کسانی باید اشانتیون داد؟

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:52 توسط محمدحسین دیزجی |

خیلی آرام و بدون سروصدا مبلغ 25 تومان کشیدند روی کرایه اتوبوس ریالی و یک کاغذ هم چسباندند تا به مسافران خط انقلاب- خراسان گفته باشند کرایه مبلغ 125 تومان است.هر مسافری اعتراض می کرد، راننده می گفت همه چیز گران شده ما هم نرخ را بالا بردیم.کسی که نرخ کرایه را این طوری بالا می برد باید آنقدر پول خرد به راننده اش بدهد که با مشتری درست حساب و کتاب کند.اگر مسافری اسکناس 100 تومانی به راننده می داد، راننده بلافاصله عکس العمل نشان می داد که کرایه 125 تومان است،بقیه اش را هم بپردازید.حالا اگر اسکناس 200 تومانی یا بیشتر به راننده می داد، آقای راننده هر چه قدر پول خرد داشت به مسافر می داد و بعد هم می گفت: ببخشید، پول خرد ندارم. مثلا" 150 تومان کرایه برمی داشت و چون 25 تومانی نداشت از مسافر عذرخواهی می کرد.راستی که ما عجب آدم هایی هستیم.از 25 تومان مسافر نمی گذریم اما انتظار داریم او کرایه اضافی را که ما از او می گیریم بر ما ببخشد.راست گفتند قدیمی ها که یک سوزن به خودت بزن،بعد یک جوالدوز به مردم.البته این گرانی کرایه مختص آن خط اتوبوسرانی نیست و بقیه خطوط هم کرایه ها را افزایش داده اند. بیچاره آنهایی که درآمدشان ثابت است و قدرت بالا بردن حقوق و درآمد خود را ندارند.

لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:31 توسط محمدحسین دیزجی |

وقتی وارد دستشویی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران شد و در را از پشت قفل کرد،دیگردر باز نشد.کمی که با قفل کلنجار رفت، دستگیره کوچک قفل از جا خارج شد.یا باید از بیرون با کلید در را باز می کردند و یا باید با انبردست از داخل آن را باز می کرد. چند بار با دستگیره کلنجار رفت اما هیچ نتیجه ای نداشت.ناگهان صدایی از آن طرف او را خطاب قرار داد و گفت: صبر کن الآن از بالای در می آیم داخل و کمک تان می کنم. پسر جوان در یک چشم برهم زدن خودش را به بالای در رساند.بعد هم پایین آمد.پسری که برای کمک به مرد جوان داخل دستشویی آمده بود دستانش را در همدیگر قلاب کرد و گفت: پاهایت را روی دستانم بگذار و از در بالا برو. دوستم آن طرف در ایستاده است تا به شما کمک کند.مرد جوان گفت: کف کفش های من کثیف است و دست های شما هم تمیز. پسر جوان لبخندی زد وگفت: اشکالی نداره، شما برو بالا،من دست هایم را می شوییم. مرد جوان سرش را پایین انداخت تا چشم در چشم پسرجوان با معرفت نداشته باشد.بعد هم با کمک او خودش را به بالای در دستشویی رساند و از آن بالا به پایین پرید.در کمترازدقیقه پسر جوان هم خودش را به این طرف در رساند.مرد جوان متحیر مانده بود که چگونه از آن پسر تشکر کند. همان پسری که موهای سرش را به فرم خاصی آرایش کرده بود و دگمه های لباسش باز بود. همان که گردنبند به گردن داشت و شلوار جین به پا کرده بود. مرد جوان از آن پسر و دوستش خداحافظی کرد و رفت.او در حالی از فضای دستشویی نمایشگاه بیرون می رفت که عده ای شاهد و ناظر این ماجرا بودند. یکی دو نفر از شاهدان،از جنس همان افرادی بودند که همیشه عادت دارند دیگران را نصیحت کنند. از جنس همان کسانی که انتظار کمک از دیگران دارند اما خودشان قدمی برای سایرین بر نمی دارند.

مرد جوان پیش از این هم برای این گروه از جوان ترها احترام قائل بود،اما این اتفاق نگاهش را بیشتر تقویت کرد.او به خودش گفت: اگراین بار با کسانی روبرو شدم که همچنان عادت به نصیحت کردن دیگران داشتند و خود را بالاتر از بقیه می دیدند،ماجرای کمک این پسر جوان را برایش تعریف می کنم و به او خواهم گفت اگر تو چنین کاری انجام دادی، آن وقت من هم پذیرای حرف و سخنت خواهم بود. غیر از این باشد نصیحت و اندرز شما ریالی ارزش ندارد.

آری نگاهمان را به نسل جوان تصحیح کنیم.لباس ظاهر، ملاک و معیار باطن افراد نیست.راستی! شما که در کسوت اندرز و نصیحت و پند به دیگران قرار گرفته ای اگر در چنین شرایطی قرار بگیری، حاضر هستی جامه از تن بیرون آوری و مثل آن پسر جوان به کمک کسی بروی که او را اصلا" نمی شناسی؟ هر گاه چنین رفتاری از خود نشان دادی، یقین بدان کلامت هم درمخاطب اثر می گذارد.

لینک این مطلب نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 18:1 توسط محمدحسین دیزجی |

کنار یکی از غرفه های بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ایستاده بودم که با یکی از معاونین وزارت آموزش و پرورش روبرو شدم. آمده بود تا بازدیدی از نمایشگاه داشته باشد. مطابق معمول چند نفر هم او را همراهی می کردند.پژوهش و برنامه ریزی آموزشی حوزه کار ایشان بود.بعد از نگاهی که به غرفه انداخت ناگهان مرا خطاب قرار داد و پرسید: به نظر شما عروسک باربی فروش و طرفدار بیشتری دارد یا عروسک های دارا و سارا؟ گفتم: دوست دارید راستش را بگویم یا حرفی بزنم که شما خوشتان بیاید؟ خندید و گفت: راستش را بگویید بهتر است.من هم گفتم: باربی طرفداران بیشتری دارد. محصولات جانبی آن هم طرفدارانش فراوان تر است.بچه ها و کودکان عروسک های باربی را بیشتر ترجیح می دهند. این مثل آن است که شما بپرسید تلویزیون ما بیشتر طرفدار دارد یا شبکه های ماهواره ای. جوابش کاملا" مشخص است.بعد از این جمله بلافاصله حاج آقا عکس العمل نشان داد و گفت: ولی آمار ها می گوید که صدا و سیما بیشتر بیننده دارد. دوباره در جواب ایشان گفتم: آمار های رسمی با آنچه که مردم می گویند و به آن عمل می کنند تفاوت دارد. خیلی ها در خانه هایشان ماهواره دارند و شبکه های مختلف را تماشا می کنند اما در آمارها جایی ندارند.تنوع و گستردگی شبکه های ماهواره ای در هر حوزه ای غیر قابل انکار است. حالا چه بخواهیم و چه نخواهیم.

هنوز حرف های من و او تمام نشده بود که یکی از دست اندرکاران تولید اسباب بازی و سرگرمی کشور هم از راه رسید.من هم بلافاصله به معاون وزیر آموزش و پرورش گفتم: حاج آقا ایشان یکی از دست اندرکاران سرگرمی در کشور هستند. شما می توانید همان سوال مقایسه ای مربوط به عروسک های باربی و دارا و سارا را از ایشان هم بپرسید.حاج آقا همان سوال را دوباره پرسید و دقیقا" همان جواب را هم گرفت.بعد از آن پاسخ بود که من به حاج آقا گفتم: ملاحظه فرمودید که چقدر میان آمارها و واقعیت های اجتماع تفاوت هست؟ معاون وزیر بدون آن که چیزی بگوید از آن غرفه دور شد و رفت.

آری، مردم همیشه سراغ آن چیزی می روند که به آن علاقه دارند.پنهان باشد یا آشکار، علایق خود را بر می گزینند.ما زمانی می توانیم حرفی برای گفتن داشته باشیم که به نیازهای آدم ها پاسخ مناسب بدهیم.باید مطابق نیازهای روز مردم و به ویژه نسل جوان خوراک فرهنگی، هنری، علمی، ادبی، اجتماعی و ... ارائه کنیم. اگر جا بمانیم دیگران مطابق روش های خود پاسخگو خواهند.          بود 

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:20 توسط محمدحسین دیزجی |

سازمان ها و ارگان های دولتی در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران سالن مخصوصی را در اختیار دارند. در این فضا، بخشی را هم به وزارت آموزش و پرورش داده اند تا جلوه ای از فعالیت ها وتلاش های معاونت ها و مدیریت های زیر مجموعه خود را در کنار هم به نمایش بگذارد.غرفه بندی ها که تمام شد، به یکی از سازمان ها و شرکت های زیر مجموعه آن وزارتخانه غرفه ای تحویل داده شد.از طرف آن شرکت چهار نفر ماموریت داشتند در تمام طول مدت برگزاری در غرفه حضور داشته باشند. ظاهرا"همه چیز از قبل هماهنگ شده بود.این افراد غرفه خود را تکمیل کردند و آماده پاسخگویی به مخاطبان شدند.خودشان می گفتند پول این غرفه را هم مسئولان وزارتخانه از ما گرفته اند.یعنی سازمان ما هزینه این غرفه و بقیه موارد مربوط به آن را پرداخت کرده است. وقتی نوبت به پذیرایی ساعت 10 صبح و ناهار رسید، دست اندرکاران سالن آموزش و پرورش به آنان به اندازه دو نفر کیک،ساندیس و غذا تحویل دادند.وقتی پرسنل غرفه مورد نظر اشاره کردند که ما چهار نفر هستیم، طرف مربوطه جواب داد: شما دو دهنه غرفه دارید و هر دهنه یک نفر غذا و پذیرایی دارد.بقیه آن هم به ما ارتباطی ندارد.

 موقع پذیرایی عصر و شام ساندویچی شب هم که رسید ،جواب همان بود.برای ایاب و ذهاب هم گفتند تا ساعت 20 (8 شب ) 5000تومان برای دو نفر به شما می دهیم.بعد هم اعلام کردند ساعت نمایشگاه تا ساعت 21 (9 شب ) است و ما 6000 می دهیم.در واقع از نگاه آنان باید دو نفر در غرفه باشند و بقیه حضورشان ضرورتی ندارد.این گذشت تا این که به تک تک مسئولان و همکاران غرفه ها اعلام کردند برای ورود و خروج باید ساعت بزنید. یعنی ساعت ورود و خروج خود را در بزگه مخصوص به ثبت برسانید.کار به اینجا که رسید، آن چهار نفر گفتند دو نفر از ما هر ساعتی که خواستند می آیند و می روند. اینجا بود که مسئول سالن آموزش و پزورش گفتند: خیر، هر چهار نفر شما باید حضور و غیابتان را در این برگه ها بنویسید.رفت و آمد شما باید ثبت شود تا در پرداخت های احتمالی آینده همه چیز از روی حساب و کتاب باشد.به یقین دو کیک و ساندیس و ساندویچ برای آموزش و پرورش هزینه دارد. اما جالب است که در کنار همان سالن وزارت آموزش و پرورش، شرکت های چای گلستان و سن ایچ به طور مرتب و مستمر به بازدیدکنندگان و غرفه داران نمایشگاه یک لیوان از محصولات خود را تعارف می کردند. براستی که دستشان درد نکند. ما در طول مدتی که در نمایشگاه حضور داشتیم، به دفعات از نوشیدنی های گوارا این شرکت ها بهره مند شدیم.

حالا خودتان قضاوت کنید که برنامه ریزی های ما در این کشور چگونه است.چیزی بخواهند بدهند خیلی دقیق عمل می کنند، اما در سایر موارد هر طور که بخواهند رفتار می کنند.

لینک این مطلب نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:58 توسط محمدحسین دیزجی |

همین که از پله های اتوبوس بالا آمد، او را شناختم. بیشتر از بیست سال از آن روزهایی که شاگردش بودم می گذشت.آن روزگار که من در دبیرستان شبانه دکتر علی شریعتی درس می خواندم, ایشان هم جغرافیا تدریس می کرد. چهره اش شکسته شده بود اما هنوز مثل همان روزها مهر و محبت درچشمانش دیده می شد. به فاصله چند نفر عقب تر از من, ایستاده بود و دستانش را به میله اتوبوس گرفته بود. به سمت او برگشتم و با اشاره از او خواستم تا به سمت من بیاید. صندلی را که روی آن نشسته بودم به آقا معلم تعارف کردم. به طرف من آمد. هنوز به من نرسیده بود که از جا بلند شدم و سلام کردم. با احترام از او خواستم تا بنشیند. آقا معلم نشست. سن و سالش نزدیک به 70 سال بود. لبخندی زد و گفت: من شما را می شناسم؟ گفتم: آدم از اول دبستان تا آخر دانشگاه, تعداد محدودی معلم و استاد دارد اما یک معلم به سن و سال شما آنقدر شاگرد داشته که انتظار نمی رود همه آنها را بشناسد.من بیشتر از 20 سال پیش در دبیرستان شبانه دکتر شریعتی واقع در میدان بهارستان ابتدای خیابان جمهوری, افتخار شاگردی شما را داشتم.جنابعالی جغرافیا تدریس می کردید. اشتباه که نمی کنم؟ همان طور که روی صندلی نشسته بود دستم را گرفت و گفت: نه پسرم, الآن حدود 10 سال است که بازنشسته شده ام. 43 سال در این مملکت تدریس کردم.سالی یک بار در ماه مبارک رمضان معلم های قدیمی آن مدرسه دور هم جمع می شویم و یاد آن روزها را زنده می کنیم.

سراغ دو سه نفر از دبیران را گرفتم. انگار من پیرتر از او شده بودم.اسم ها را به خاطر نمی آوردم. فقط نشانی می دادم و او هم از آنان یاد می کرد.سراغ دبیر تاریخ را گرفتم که خبر داد به رحمت خدا رفته است. از استاد علی فلسفی پرسیدم که گفت: این روزها دیگر روی صندلی چرخدار می نشیند. آخرین بار در همان جلسه ماه رمضان ایشان را دیدم.بعد آقا معلم سراغی از وضعیت من گرفت. از ادامه تحصیل و کار و حرفه ام پرسید. وقتی جواب هایم را شنید, لبخندی زد و گفت: از موفقیت شماها خوشحالم. گهگاه بچه ها را در کوچه و خیابان می بینم. همه به ما لطف دارند. معلم چیزی جز موفقیت شاگردش نمی خواهد.شما که سربلند باشید انگار ما موفق هستیم.

بالاخره آقا معلم از اتوبوس پیاده شد و من هم چند ایستگاه بعد به خانه رفتم. ماجرای دیدار با معلمم را برای فرزندانم تعریف کردم. ناگهان پسر کوچکم گفت: بابا! این معلم شما واقعا" 43 سال درس داده است؟ یعنی بیشتز از سن و سال شما آین معلم تدریس کرده؟ گفتم: بله پسرم. من هنوز به دنیا نیامده بودم که این آقا تدریس می کرده است. همه آدم ها در هر جایگاه و مقامی که باشند همیشه بدهکار و مدیون معلمان خود هستند.معلم همیشه احترام دارد.چه پیر باشد و چه جوان, همیشه باید به او احترام گذاشت. این کوچک ترین کاری بود که من انجام دادم. شماها یادتان باشد که به هر سن و سالی رسیدید و هر شغل و مقامی پیدا کردید, باز هم شاگرد معلمتان هستید.من تا امروز چندین و چند بار معلمان, دبیران و استادان دانشگاهی ام را به بهانه های مختلف از نزدیک دیده ام. هنوز هم آرزوی دیدن تک تک آنان را دارم. در هر جایگاه اجتماعی و شغلی که باشم, باز هم افتخار شاگردی آنان را دارم.

لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:0 توسط محمدحسین دیزجی |

     دوباره این روزها صحبت از کمبود آب به میان آمده است.زمزمه جیره بندی به گوش می رسد و خبرهایی که حکایت از کاهش مصرف دارد.وقتی چشمم به تیتر خبری در صفحه اول روزنامه همشهری روز 5شنبه 12 اردیبهشت با عنوان" شرایط ویژه آب در تهران" افتاد، ناخودآگاه به یاد خاطره ای افتادم که به 12 یا 13 سال قبل ربط پیدا می کرد.آن ایام که با روزنامه آفتابگردان همکاری داشتم، یک روز برای تهیه گزارشی پیرامون کمبود آب و مصرف اضافه برخی از شهروندان راهی سازمان آب واقع در خیابان حجاب شدم. قرار بود همراه با یک اکیپ از ماموران سازمان آب سراغ مناطقی از شهر برویم و از نزدیک شاهد قطع مسیر آب مشترکان پرمصرف باشیم.یادم هست آن روز به جاهای مختلفی رفتیم. ماموران بر اساس آدرس هایی که در دست داشتند، سراغ مشترک مورد نظر می رفتند و با وسیله ای که در اختیارشان بود، راه ورود آب به کنتور طرف مورد نظر را مسدود می کردند. در یکی از موارد به خانه ای رفتند که قرار بود همین کار را انجام بدهند. مرد خانه در منزل نبود. همسرش که متوجه حضور ماموران و ماموریت آنان شد بلافاصله شروع به اعتراض کرد و گفت: ما اصلا" مصرف بیش از اندازه نداریم. ما همیشه رعایت می کنیم و خلاصه شروع به خواهش و تمنا کرد. اما مامور برگه میزان مصرف آب آن ساختمان را نشانش داد و گفت: مصرف این ساختمان زیاد است و ما ناچاریم که آب را قطع کنیم. زن بلافاصله به مامور گفت: ما سه خانوار در این ساختمان هستیم. در هر طبقه یک خانوار زندگی می کنند.در همین لحظه مامور سازمان آب نگاهی به برگه مشخصات انداخت و گفت: اما در این ساختمان برای دو طبقه انشعاب آب نوشته شده است.

    حرف هر دو طرف صحیح بود. چون در برگه سازمان آب برای دو طبقه انسعاب آب تعیین شده بود لذا مصرف آب توسط سه خانوار, میزان مصرف را بالاتر نشان می داد. خانه مورد نظر هم یکی از خانه های جنوب شهر تهران بود. مامور سازمان آب که چشمش به بچه های کوچک ساکن در آن ساختمان افتاد، اشاره ای به همکارش کرد و گفت: فلکه را اندکی باز کن که اینها آب خوردن و شستشوی مورد نیاز را داشته باشند. بعد به خانم خانه گفت: این اشکال به صاحب اولیه ساختمان برمی گردد. ایشان پس از پایان کار ساختمان باید از سازمان آب برای سه طبقه تقاضای انشعاب می کرد تا شما امروز مشکلی نداشته باشید. لطفا" به همسرتان بگویید با مدارک به سازمان مراجعه کند و این مشکل را برطرف نماید. الآن هم به قدر نیازهای اولیه آب را باز گذاشته ایم. اما سریعتر اقدام کنید.

      گزارش آن روز من در روزنامه آفتابگردان چاپ شد. اما نکته مورد نظرم اینجاست:من هم قبول دارم که میزان بارش نزولات جوی کم بوده و همین امر شهرها و روستاها را با مشکل آب مواجه می کند، اما در همین شهر تهران و بسیاری از مناطق دیگر، همچنان کسانی هستند که بدون توجه به هشدارها با آب لوله کشی شهر، اتومبیل، حیاط منزل ، پیاده رو و کوچه و خیابان را می شویند.تذکر هم که بدهید، جوابی شایسته خودشان دریافت می کنید.این آدمها آن قدر پول توی جیب و کیف خود دارند که بتوانند ده ها برابر بالاتر از جریمه احتمالی، وجه نقد تقدیم اخطار دهنده کنند.شاید برخی از این افراد آن قدر در حساب بانکی خود سرمایه و پول داشته باشند که بتوانند آب مصرفی یک منطقه از شهر را پیش خرید کنند. اما آیا صرف داشتن پول و پرداخت احتمالی (............)دلیل قانع کننده ای برای رفتار آنهاست؟

کاش سازمان آب و دیگر نهادهای مرتبط در کنار همه هشدارها و اخطارهای خود به عموم مردم ، با این قبیل افراد قاطعانه برخورد می کردند. کاش می تونستیم آن قدر مطمئن باشیم که آب ساختمان این آدم های متخلف هم قطع می شود و با هیچ نوع پرداختی دوباره کار به جای اول برنمی گردد.جریمه نقدی برای این قبیل افراد تنها تمسخری بیش نیست. کاش می توانستیم به قاطعیت مسئولان و دست اندرکاران سازمان ها و ارگان های مربوطه اطمینان کنیم.اگر به شرایط ویژه آب در کشور اعتقاد دارید، لطفا" تا قبل از بحران به فکر باشید. گرچه ما مملکت درمان هستیم و به پیشگیری اعتقادی در عمل نداریم. همیشه باید بحران و فاجعه از راه برسد ، بعد چاره اندیشی کنیم.

لینک این مطلب نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:51 توسط محمدحسین دیزجی |

غرفه استان بوشهر/مربی از بچه ها می خواهد به صدای دریا از درون صدف گوش بسپارند

چند سال است که فرصت دست می دهد تا از نمایشگاه یک هفته با کانون دیداری داشته باشم. هر سال این نمایشگاه با یک عنوان و موضوع تشکیل می شود و کودکان و نوجوانان یا به صورت گروه های مدرسه ای و یا همراه با خانواده از آن دیدن می کنند. چون امسال در جریان برنامه آن نمایشگاه بودم، از فرزندانم دعوت کردم تا یک روز به اتفاق هم سری به نمایشگاه بزنیم تا آنان از نزدیک با جلوه هایی از آداب و رسوم و دیگر سنت های اقوام و ساکنان سرزمین پهناورمان ایران آشنا شوند. در نمایشگاه امسال که عنوان چهاردهمین را با خود به همراه داشت از تمامی استان های کشور حضور داشتند. غرفه ها بر اساس نام استان ها ترتیب شده بود. با آذربایجان شرقی شروع می شد و با یزد خاتمه می یافت.برای من که تمام استان های کشور را در طول بیست و چند سال کارم زیر پا گذاشته ام باز هم این نمایشگاه نکته های تازه ای داشت چه رسد به بچه هایی که از تهران چندان پا را فراتر نگذاشته اند.به هر حال با جمع خانواده قدم در این نمایشگاه گذاشتیم تا از نزدیک با یک ایران مختصر و مفید بیشتر آشنایی پیدا کنیم.جالب بود وقتی قبل از شروع نمایشگاه به پسرانم پیشنهاد بازدید از نمایشگاه را می دادم، هیچکدام رغبتی نشان نمی دادند. اما وقتی چند غرفه را از نزدیک به تماشا ایستادند و حرف های مربیان را گوش می دادند، دیگر حاضر به ترک آن غرفه نبودند. اگر محدودیت حضور در مدرسه را نداشتند، یقین دارم تا آخرین دقایق برگزاری نمایشگاه، در محل می ماندند و از مربیان پرس و جو می کردند.از حضور آنان در غرفه های مختلف نمایشگاه تعدادی عکس به یادگار تهیه کردم تا این خاطرات خوش بیشتر برایشان ماندگار شود.

غروب که به خانه رفتم، بچه ها با علاقه عکس ها را نگاه کردند و در باره هر کدام از غرفه ها حرف هایی می زدند. از علیرضا پسر بزرگم پرسیدم که از کدام غرفه بیشتر خوشت آمد؟ او هم بلافاصله به غرفه بوشهر اشاره کرد. به ماهیانی اشاره کرد که در آن غرفه وجود داشت.از مهر و محبت مربیان خوب کانون در تمام غرفه ها یاد کرد.احساس کردم دلش می خواهد دوباره به نمایشگاه بیاید و همه چیز را دوباره از اول اما با دقت بیشتری تماشا کند.اما افسوس که امتحان داشت و برای روزهای بعد هم چنین فرصتی نداشتیم.

کاش مسئولان و برنامه ریزان چنین نمایشگاه هایی که مخاطب اصلی آنان بچه ها و دانش آموزان هستند کمی هم به زمان برگزاری برنامه هایشان می اندیشیدند.همزمانی چنین برنامه هایی با امتحانات نیم ترم دانش آموزان و دیگر آزمون های آنان در طول سال تحصیلی باعث می شود که بچه ها نتوانند از این برنامه های بسیار مفید بهره لازم را ببرند.

...و اما مربیان خوب و مهربان کانون که از سراسر ایران زمین در این نمایشگاه حضور داشتید، دست همه شما درد نکند و خدا قوت.

 

 

 

 

 

 

 

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:22 توسط محمدحسین دیزجی |

تا چند ماه پیش دوستداران طبیعت و علاقمندان به کوه پیمایی، بدون پرداخت هیچ مبلغی می توانستند خودروهایشان را در خیابان درکه – حد فاصل میدان دانشگاه تا میدان درکه – پارک کنند و با خیال راحت سراغ طبیعت بروند. من خودم چند ماه بود که به درکه نرفته بودم.ساعت 6 صبح روز جمعه ششم اردیبهشت، با جمعی از فامیل راهی درکه شدیم. ماشین ها به ترتیبی که از راه می رسیدند، پشت سر هم توقف می کردند و سرنشینان با کوله های کوچک و بزرگ آماده حرکت می شدند.به محض پارک اتومبیل، ناگهان سروکله یک پارک بان پیدا شد و گفت: 600 تومان باید برای پارک ماشین خودتان بپردازید.یکی از همراهانم گفت: دفعه قبل که آمدم از این خبرها نبود. این پول را برای چه باید بدهیم؟ پارک بان بلافاصله تهدید کرد که اگر این پول را ندهید برگ جریمه روی ماشین تان می گذارم. این در حالی بود که نه تابلویی در آن خیابان نصب شده بود و نه پلیس راهنمایی و رانندگی در محل حضور داشت.

یکی از همراهان برای خاتمه دادن به ماجرا آن مبلغ را داد و ما رفتیم. اما سوال من هنوز باقیست که روی چه حساب و کتابی باید از مردم این پول را بگیرند؟

 آقای شهردار!شاید این مبلغ در ظاهر امر چیز مهمی نباشد ولی شما که مدعی خدمت به مردم بر اساس قانون هستید لطفا" بفرمایید که پارک بانان شما که مدعی هستند از طرف شهرداری اقدام به دریافت پول از مردم می کنند و یک قبض هم به مردم می دهند روی چه اصل و اساسی صبح های جمعه از مردم پول می گیرند؟ در آن خیابان نه تابلو توقف ممنوع وجود دارد و نه از پارکومتر و نظایر آن خبری هست. گرچه شاید بعد از این اقدام به نصب تابلو کرده و یا دستگاه پارکومتر محبت کنید. گرچه ما به پول گرفتن های سازمان های مختلف به بهانه های متعدد از مردم عادت داریم. اما معمول بر این است که برای گسترش ورزش های همگانی و جذب مردم به سوی تفریحات سالم ، امکانات را وسعت می بخشند و یا تسهیلات را به شکل های مختلف توسعه می دهند تا مردم با میل و رغبت بیشتری به سمت و سوی تفریحات سالم گرایش پیدا کنند. وقتی می شنویم دستگاه ارائه سرنگ یا دیگر وسیله پیشگیری کننده را به خاطر مقابله با گسترش بیماری ایدز و هپاتیت برای معتادان نصب می کنند تا آنان به رایگان از آن بهره بگیرند، بعید می دانم آنچه که نوشته ام خواسته ای زیادی باشد. شما در مسیر خطوط BRT یا نگهبان ندارید و یا به آنان سفارش کرده اید که بابت ارائه بلیت توسط مسافران هیچگونه تذکری به مردم ندهند آن وقت .....

لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:55 توسط محمدحسین دیزجی |

      شنیدم که می گفت: در آن سال های نه چندان دور،اگر در طول یک ماه تا مجموع 10 ساعت تاخیر داشتیم چشم پوشی می کردند.چند سال بعد آن را به 8 ساعت تقلیل دادند. مدتی که گذشت این زمان به 4 ساعت رسید. یعنی هرچه ترافیک شهر بیشتر می شد، به جای کمک بیشتر به پرسنل، زمان تاخیر افراد را کاهش می دادند. الآن چند سال است که آن را هم حذف کرده اند. یعنی زودتر از ساعت شروع کار برسی برای خودت کار کردی و هیچ پولی دریافت نمی کنی. راس ساعت بیایی طبق مقررات بوده و یک دقیقه هم دیر کنی ، از حقوقت کسر می شود.

گفتم: مگر سرویس ندارید؟

گفت: الآن چهار سال است که برای ایاب و ذهاب مبلغ ثابتی یعنی 10 هزار تومان می دهند که باید برای رفت و برگشت از آن استفاده کنیم. سال های سال است که سرویس نداریم.منزل همکاران ما که دور و بر اداره و شرکت نیست. خیلی ها از راه های دور مثل اطراف شهریار و کرج و شهر ری و جاهای دیگر می آیند.

گفتم: این بذل و بخشش چند ساعته که مرتب هم از زمان آن کم می کردند چه ضرری برای مسئولانتان داشت؟

گفت: معتقدند که قانونی نیست. کارگر، کارمند، کارشناس و سایر پرسنل –البته به جز مدیران و معاونان – باید به موقع در محل کار حاضر باشند.

گفتم: خب باید تابع مقررات بود و قانونی عمل کرد.

مدتی گذشت.ما دوباره همدیگر را دیدیم. بعد به اتفاق با هم قدمی در فضا و مجموعه کاری آنان زدیم.نکته هایی را من دیدم و مواردی را هم او یادآور شد:

-در برخی فضاها و قسمت ها گه گاه کسی حضور نداشت اما چراغ ها روشن بود و برق بی دلیل مصرف می شد.

-یکی دو جا شیرهای آب چکه می کرد.

-شیلنگ آب را که باغبان به منظور آبرسانی به باغچه در درون آن گذاشته بود با یک برخورد احتمالی پا بیرون افتاده بود و آب بیهوده هدر می رفت.

-برای نگارش پش نویس یک نامه که آن شخص می توانست از کاغذ های یک رو باطله استفاده کند، از کاغذ سفید کپی مصرف می کرد.

و....

آنچه را دیدم و شنیدم ، مرا به یاد کتاب "نقش دل در مدیریت" انداخت. همان کتابی که مجتبی کاشانی با قلم زیبایش آن را نوشت و برایمان به یادگار گذاشت. او در کتابش خیلی چیزها نوشته است. چیزهایی مثل این:

در سازمان های ناموفق ضوابط ومقررات و اجرای خشک بر آنان حاکم است.محیط کار برای کارکنان محل تبعید است. کارکنان به حقوق خود فکر می کنند و از سازمان خود می نالند.

اما در سازمان های موفق ترکیبی از ضوابط و روابط برقرار است.محیط کار برای کارکنان محل تولید است.کارکنان به بلوغ کاری خود هم فکر می کنند و به سازمان خود می بالند.

راستی اگر سازمان یا شرکت موفقی را در ایران پیدا کردید که مطابق کتاب "نقش دل در مدیریت " عمل می کرد مرا هم خبر کنید.

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:31 توسط محمدحسین دیزجی |

آن روزها که من هم در موسسه کیهان کار می کردم،حسین پرتوی مسئولیت سرویس عکس روزنامه را بر عهده داشت.چندی بعد بازنشسته شد اما از او بی خبر نبودم. در همان اوایل فرصتی دست داد تا به بهانه سالگرد پیروزی انقلاب، گفت و گویی با او داشته باشم. این گفت و گو را امیرحسین فردی سردبیر کیهان بچه ها جور کرد تا در ویژه نامه ای که متعلق به همان نشریه بود منعکس شود.من به اتفاق یکی از عکاسان جوان روزنامه، برای دیدار با حسین پرتوی راهی منزل ایشان شدیم.آن عکاس جوان که ترجیح می دهم نامش را ذکر نکنم، بعد از گپ و گفت اولیه ما با حسین پرتوی بلادرنگ دوربینش را آماده کرد تا عکاسی کند.در همان لحظه عکاس پیشکسوت مطبوعات کشور، سیگار روشنی در دست داشت و با من حرف می زد. با دیدن صحنه آماده بودن عکاس جوان برای ثبت چند فریم عکس، بلافاصله حرفش را با من قطع کرد و رو به جوان عکاس گفت:از من به شما نصیحت، یادتان باشد که هیچوقت از کسی که در حال کشیدن سیگار است عکس نگیرید.اجازه بدهید سوژه مورد نظرتان سیگارش را خاموش کند و بعد از او عکس بگیرید.

من در آن برنامه قرار بود در باره چند تا از عکس های معروف آقای پرتوی مثل دیدار همافران با امام،بسته شدن فرودگاه مهرآباد بر روی پرواز امام، ورود امام به ایران و نمونه هایی از این دست با ایشان مصاحبه انجام بدهم که همین کار هم شد و نتیجه آن در ویژه نامه کیهان بچه ها در آن سال چاپ شد. البته قطع ویژه نامه مورد نظر در ابعاد مجله کیهان بچه ها نبود.به هر حال با این که من قرارنبود عکاسی بکنم اما از این یادآوری استاد حسین پرتوی نکته ای آموختم .

از آن زمان تا حالا گهگاه از طریق دوستان و همکارانم سراغ حال و احوال ایشان را می گیرم.چند بار هم از آن سالها تا امروز در برنامه های مختلف توفیق دیدار حضوری دست داده که یکی از آنها مراسم تجلیل از سیدمحسن گلدانساز رییس پیشین کانون زبان ایران بود. استاد پرتوی آن سال افتخار داد و در حالی که تا حدی هم بیمار بود،دوربین دست گرفت و چند فریم عکس از آن مجلس و برنامه تهیه کرد.

اما آنچه که بهانه شد تا همین چند کلمه را یادداشت کنم، درج خبری از احوالات آن بزرگ مرد عرصه عکاسی خبری در روزنامه اعتماد ملی روز اول اردیبهشت 1387 بود.خبر ارتباط با کسالت و بیماری ریوی او داشت. نوشته بود در بیمارستان بستری است و....

برای آن استاد و پیشکسوت عکاسی خبری این مرز و بوم آرزوی سلامتی و تندرستی دارم.

لینک این مطلب نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:0 توسط محمدحسین دیزجی |

وقتی خبر انتقاد مراجع ازگرانی را در صفحات چند روزنامه خواند،ناگهان مثل یک بمب در وسط اتاق منفجر شد و با حرارت زیاد گفت:حالا ما مانده ایم با مادرمان چکار کنیم.هر سال همه بچه ها فکرهایمان را روی هم می گذاریم و پول اجاره خانه اش را هر طور شده جفت و جور می کنیم تا مادرمان بتواند در آن آپارتمان 50 – 60 متری زندگی کند. هنوز هیچی نشده صاحبخانه 120 هزار تومان برای دوره بعدی طلب کرده و گفته چون به پول نیاز دارم یا این مبلغ را هر ماه به کرایه اضافه می کنید و یا 4 میلیون به پول پیش خانه اضافه کنید. اگر هم میسر نیست سر موعد تخلیه کنید و بروید.

گفتم: مگر مجبور هستید همان خانه را اجاره کنید. سراغ یک خانه دیگر بروید.

خنده ای از روی ناراحتی کرد و گفت: هر کجا برویم همین است. تازه اینجا برای ما با این درآمد اندک بهترین بود. ما بچه ها هر سال پول روی هم می گذاریم تا مادرمان بتواند اجاره نشین باشد.

دوباره گفتم: خانه شما یا خواهرتان...

گفت: نه، صحبت آنجا را نکن. هر کدام از ما گرفتاری های خاص خودمان را داریم. همسر من ...

دوباره پرسیدم: حالا بالاخره می خواهید چکار کنید؟ اگر صاحبخانه کنار نیامد و پول مورد نظر هم جور نشد، آن وقت....

سرش را پایین انداخت و گفت:آسایشگاه سالمندان.شاید در شرایط فعلی بهترین گزینه باشد. اگر ناچار باشیم باید مادرم را به آنجا بسپاریم. ما همین الآن هم از مخارج زندگی خودمان کم کرده ایم. اگر پارسال در ماه یک بار گوشت می خریدیم حالا باید هر 45 روز یک بار گوشت بخوریم. بقیه موارد زندگی هم به همین نحو است.

متحیر مانده بودم چه راهکاری پیش پای او بگذارم. مردی که یکی از هنرمندان کشور ماست و بچه ها آثارش را بارها به تماشا نشسته اند. کسی که خودش پدر بزرگ است حالا در مورد مادرش به چنین تنگنایی رسیده است. راستی که چه کرده ایم با این اقتصاد بی نظیرمان.افزایش روزافزون آمار حوادث ارتباط مستقیمی با اوضاع و احوال مردم جامعه دارد.اگر فردا این مادر هم به جمع ساکنان خانه سالمندان اضافه شد تعجب نکنید.من پیشاپیش دلیلش را برایتان تشریح کرده بودم.

لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:15 توسط محمدحسین دیزجی |

در کانون زبان ایران کم نیستند زبان آموزانی که بعد از پشت سر گذاشتن ترم های مختلف، سرانجام به عنوان مدرس قدم به این موسسه گذاشته اند. چندی پیش با یکی از همین افرلد آشنا شدم و با هم گفت و گویی داشتیم. محصول این گپ و گفت دوستانه در نشریه داخلی همان موسسه چاپ شد. پیش از آن که خودش را ببینم برایم تعریف کردند که این جوان با استعداد نفر اول آزمون دکترای تخصصی آموزش زبان انگلیسی کل کشور، نفر دوم آزمون کارشناسی ارشد آموزش زبان انگلیسی و دانشجوی ممتاز کشور است.از راه که رسید بسیار رام و موقر بود. آن قدر که اصلا" نمی توانستم حدس بزنم آین آدم چند سال پیش یکی از شلوغ ترین زبان آموزان کانون زبان شهر ارومیه باشد.خودش می گفت: مرتب سر کلاس حرف می زدم ، طوری که مدرس مربوطه ناچار بود جای مرا تغییر دهد.

اگر خودش نمی گفت که در آن دوران تا حدی بازیگوش بوده، هرگز نمی توانستم از وضعیت امروزش، دیروز او را حدس بزنم. او با همه شیطنتش در همان دوران به فرهنگ لغت معروف بود. می گفت: یک بار با کتاب تمرین سفید پای تخته سیاه حاضر شدم و فی البداهه تمام تمرینات را حل کردم و نمره کامل گرفتم. آن روز بقیه همکلاسی هایم از این کار من شگفت زده شدند.

من و مهدی سرخوش نزدیک به دو سه ساعت با هم حرف زدیم. او از خاطراتش و روزگار شاگردی اش در کانون برایم تعریف کرد و من هم پرسش های متعددی را با او در میان گذاشتم.

گفتم: اگر امروز در کلاس خودتان کسی مثل دیروزتان رفتار کند؟

گفت: تا حدی که بی ادبی نکرده باشد و مانع یادگیری دیگران نشود، مسکلی نیست. در این موارد از فنون و تکنیک های خارجی بهره می گیرم. برای مثال جای زبان آموز را تغییر می دهم. البته پتانسیل او را در نظر گرفته و دلیل رفتارش را جست و جو می کنم. من خودم هیچوقت شاگرد بی ادبی نبودم.

پرسیدم: برای آنکه زبان آموز علاقه مند به مطالعه شود چه راهکاری توصیه می کنی؟

جواب داد: علاقه به مطالعه باید در درون شخص اتفاق بیافتد. هر گاه شخص به آن درجه از انگیزه رسید که احساس نیاز کرد، آن وقت خودش اقدام می کند. محرک، جایزه و پاداش تاثیر کوتاه مدت دارد. باید کاری کرد تا بچه ها از قرار گرفتن در گروه دوستان اهل مطالعه لذت ببرند.

سوال کردم: مهم ترین نکته ای که در حوزه آموزش از مدرسان کانون یاد گرفتی؟

پاسخ داد: کلاس نباید ساکن و خشک باشد. باید کاری کرد که شاگرد احساس کند اگر این دو ساعت را به پارک می رفت به اندازه حضورش در کلاس لذت نمی برد.

آری، در روزگاری که کمتر کسی با رغبت تمام معلمی را برای خود برمی گزیند، تدریس را انتخاب کردن چیزی جز عشق نیست. مهدی سرخوش هنوز هم مثل دوران دبیرستانش به پزشکی علاقه دارد اما تدریس و معلمی را با چشم باز انتخاب کرده است.

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:3 توسط محمدحسین دیزجی |

عرض کوچه ای که در میان آن ما سکونت داریم چیزی در حدود ۵/۲ تا ۳ متر است.یکی از همسایه ها در همین جای کوچک هرشب پرایدش را پارک می کند و صبح ها هم روانه محل کارش می شود. با روشن کردن خودرو اش برخی از همسایه ها هم بیدار می شوند. صبح چند وقت پیش این همسایه محترم علاوه بر صدای موتور خودرو اش صدای چند بوق را هم به همسایه ها هدیه کرد. انگار می خواست از این طریق که عادت خیلی ها شده به طرف مربوطه اش اطلاع بدهد دیر شده است. یعنی زودتر بیا که برویم. حال در همین کوچه همسایه دیگری هم داریم که همان حوالی صبح باید دخترش را با موتورسیکلت به مدرسه ببرد. برخلاف آن همسایه صاحب پراید این یکی موتورش را تا سر کوچه دست می گیرد و بعد که وارد خیابان اصلی شد آن را روشن می کند و .....

راستی که چقدر تفاوت میان این دو همسایه هست.

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:40 توسط محمدحسین دیزجی |

چند روز پیش نلمه ای برای پیگیری به من ارجاع شد که تعلق به بنیاد امور بیماری های خاص داشت. همان موسسه ای که فاطمه هاشمی ریاستش را عهده دار است. در نامه قید شده بود که برای هماهنگی بیشتر با خانم فلانی و یا خانم دیگری تماس گرفته شود. تقاضا از طرف صاحب نامه و امضا کننده آن بود و لذا من می بایستی با آنان تماس می گرفتم تا در باره خواسته ایشان بررسی لازم را انجام بدهم.در حاشیه نامه آن بنیاد تنها دو خط تلفن و یک شماره فاکس قید شده بود که این هم مربوط به سربرگ نامه بود.با هر دو شماره تماس گرفتم. تلفن ها به یک سیستم متصل به منشی وصل بود. از همان هایی که این روز ها درتمام شرکت ها و سازمان ها باب شده است.صدای ضبط شده از تماس گیرنده می خواست تا شماره تلفن داخلی مورد نظر و یا نام فرد مورد نظرش را وارد کند. مدتی صبر کردم تا شاید مثل برخی سازمان ها یا دستگاه های دیگر،سرانجام تلفنخانه بنیاد روی خط بیاید و پاسخگو باشد. اما چنین نشد.با 118 تماس گرفتم تا شماره های دیگری را بگیرم. باز هم همان مشکل قبلی وجود داشت.هر راهی را امتحان کردم جوابی حاصل نشد.موضوع را به کسی که نامه را برای پیگیری به من ارجاع کرده بود اطلاع دادم و گفتم: باید صبر کنم تا خودشان برای پیگیری تماس بگیرند و بعد پاسخ لازم را به آنان بدهم.

اما این قضیه از زاویه دیگری برایم قابل تا"مل بود. از خودم پرسیدم اگر به جای تو شخص دیگری می خواست از شهرستان با بنیاد تماس بگیرد چکار باید می کرد؟از تلفن 118 که دردی دوا نشد. گرچه آنان مقصر هم نیستند. زیرا هر سازمان یا اداره ای خودش می داند که چه شماره هایی را در اختیار 118 برای پاسخگویی به مردم قرار بدهد.بعد به خودم گفتم: تکنولوِی چیز بدی نیست و خیلی هم کارگشاست به شرط آن که بلد باشیم از آن استفاده کنیم. من به لطف خدا تا امروز هیچ کار شخصی با این بنیاد نداشته ام و امیدوارم هرگز هم با آنان کاری نداشته باشم. اما این را فقط به خاطر آن بیمارانی نوشتم که به دلایل گوناگون ناچار به تماس با این موسسه هستند.

مسئولان محترم بنیاد امور بیماری های خاص! اگر شماره های دیگری دارید لااقل آنها را در اختیار مردم بگذارید. سیستم های جدید مخابراتی بد نیستند،زیرا در تمام دنیا از آنها استفاده می کنند. بد نیست کاربرد آنها را درست یاد بگیرید و خدمات صحیحی به مردم ارائه دهید.متداول سیستم های تلفنی چنین است که بعد از چند لحظه انتظار،مخاطب به تلفن خانه ارجاع شده و از طریق اپراتور به شماره مورد نظر یا بخش و شخص مورد نظرش متصل شود.تلفن و سایر ابزارها و امکانات ارتباطی برای سهولت کارها ابداع و اختراع می شود.اگر قرار باشد کار را دشوار کنند بهتر است آنها را کنار بگذارید.یاد گرفتن هم چیز بدی نیست.

لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:10 توسط محمدحسین دیزجی |

     این روزها کلیپ های متنوع و مختلفی در موبایل آدم ها می توان پیدا کرد. از تصاویر بسیار زیبای فرهنگی، هنری، علمی ، اجتماعی و ورزشی گرفته تا زشت ترین تصاویر و کلیپ های غیراخلاقی در گوشی های مردم قابل مشاهده است. برخی از این کلیپ ها یک خانواده را متلاشی می سازد و تعدادی دیگر هم مبلغ خوبی برای یک کشور، دین ، آیین و فرهنگ محسوب می شوند. می توان زیبایی های یک فرهنگ یا یک سرزمین را از این طریق به دیگران معرفی کرد و نکته های ارزنده ای را در سطح وسیع گسترش داد.چندی پیش یکی از دوستانم کلیپی را برایم بلوتوث کرد که خیلی جالب بود. در این کلیپ قطعه ای از تلاوت قرآن کریم توسط یک قاری برجسته  دیده می شود که آیاتی از کلام نورانی وحی را با یک نفس به مدت نزدیک به 80 ثانیه تلاوت می کند. این تلاوت زیبا چنان است که حاضران در مجلس را به وجد می آورد.من بارها و بارها این تلاوت کوتاه را دیدم و شنیدم و از آن لذت بردم. حتی آن را در اختیار تعدادی از دوستانم نیز قرار دادم تا آنان نیز از این تلاوت بهره ببرند. حالا هم آن را در اختیار شما عزیزان می گذارم تا از این تلاوت زیبا بهره ببرید. فقط من متاسفانه نام و مشخصات دقیق این قاری را ندارم. اگر شما اطلاعات کامل تری از او داشتید ، خوشحال می شوم که مرا نیز مطلع کنید.اگر هم کسی پیدا شد و قرائت کامل این استاد را در اختیار داشت، خوشحال می شوم مرا هم راهنمایی کند تا بتوانم به آن دسترسی پیدا کنم.

حالا یک سوال.آیا ما ایرانیان کلیپ های زیبایی از زیبایی های فرهنگ و ادب و هنر و آیین های کشورمان نداریم که بتوانیم به واسطه آنها در باره کشورمان تبلیغ کنیم و دیگران را تشویق به ایران گردی و ایران شناسی نماییم؟ بیاییم زیبایی های ایران و ایرانی را به هر طریق که می توانیم به دنیا معرفی کنیم و اجازه ندهیم به خاطر برخی رفتارها و عملکردهای ناپسند ، دیگران برداشت ناصحیحی از ما در ذهن داشته باشند.

 

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:48 توسط محمدحسین دیزجی |

هیچ شناختی از او نداشتم و تنها چند بار در مصاحبه های ورزشی صداو سیما او را دیده بودم که به عنوان کارشناس اظهار نظر می کرد.یک روز بر حسب اتفاق فرصتی دست داد و قرار شد با او به گفت و گو بنشینم.سوژه اصلی خواهرش بود. خواهر بزرگواری که به عنوان یک خیر و نیکوکارفعالیت های قابل توجهی انجام داده بود. اما چون دستمان به او نمی رسید، برادر را طرف مصاحبه قرار دادیم.در یک بوستان واقع در خیابان افریقا با هم گپ زدیم.حرف های فراوانی میان من و او رد و بدل شد. نکته های بسیاری از دکتر ایرج حصیبی آموختم.چند تا از پرسش ها و پاسخ هایی که میان ما رد و بدل شد را دوباره تکرار می کنم:

++و ثروتمند كسی‌ست‌ كه‌...
//شب‌ سرآسوده‌ بر بالین‌ می‌گذارد. چنین‌ كسی‌ هم‌ وجود ندارد. فقیر و غنی‌ دغدغه‌هایی‌ دارند. هر كسی‌ به‌ این‌ آسودگی‌ نزدیك‌تر باشد، ثروتمند است‌.

++بزرگ‌ترین‌ سرمایه‌ی‌ شما؟
//همیشه‌ می‌خندم‌ و دوست‌ دارم‌ مردم‌ را خندان‌ ببینم‌. من‌ هم‌ مشكلات‌ فراوانی‌ در زندگی‌ دارم‌، ولی‌ تا به‌ حال‌ كسی‌ مرا اخمو ندیده‌ است . این‌ نعمت‌ بزرگی‌ست‌.

++كمك‌ كردن‌ به‌ دیگران‌ را از چه‌ كسانی‌ آموختید؟
//پدر و مادرم‌. آن‌ها بسیار تلاش‌ كردند تا باورهای‌ صحیح‌ خود را در ذهن‌ و روح‌ ما نهادینه‌ كنند.

++بزرگ‌ترین‌ نعمت‌ خدا به‌ شما؟
//كدامیك‌ را بگویم‌؟ نعمت‌های‌ خدا قابل‌ اندازه‌گیری‌ نیست‌، خانواده‌ی‌ خوب‌، تندرستی‌ و خیلی‌ چیزهای‌ دیگر. یكی‌ از نعمت‌هایی‌ كه‌ به‌ آن‌ افتخار و اتكا می‌كنم‌، این‌ است‌ كه‌ تعداد دوستانم‌ بیش‌ از دشمنانم‌ است‌. من‌ یك‌ مقدار از زندگی‌ خودم‌ را با محبت‌ دوستانم‌ اداره‌ می‌كنم‌.

++موتور حركت‌ كار خیر چیست‌؟
//گذشت‌. انسان‌ از آن‌ چه‌ برایش‌ ارزش‌ دارد، به‌ راحتی‌ بگذرد. گاهی‌ ممكن‌ است‌ یك‌ بیمار به‌ 20 سی‌سی‌ خون‌ شما نیازمند باشد، اگر این‌ كمك‌ را به‌ او كردید، درست‌ است‌.

آری، او و خانواده اش نیکوکارانی هستند که در سکوت،  معرفت انسان را فریاد می کنند.دکتر ایرج حصیبی و خواهرش دکتر مهین حصیبی از نیکان روزگار ما هستند.من خرسندم که به سهم خود توانسته ام تا اندازه ای در معرفی این گروه از انسانهای جامعه نقش داشته باشم.

متن کامل مصاحبه در نشریه سوره مهر چاپ شد.

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:0 توسط محمدحسین دیزجی |

پانزده سال بود گواهینامه داشت اما حدود دو سال بود که پشت فرمان می نشست.خیابان های تهران را هم تمام و کمال نمی شناخت. چند بار هم به شهرهای مختلف سفر کرده بود که در تمام آن مسافرت ها همسرش با او همراه بود.همسرش پشت فرمان نمی نشست اما تجربه سفر به تمامی استان ها و اکثر شهرهای کشور را داشت.در این سفر که با یکی دیگر از آشنایان همراه بودند، با دو دستگاه خودرو روانه خرم آباد شدند.در فواصل مختلف سفر گهگاه همسرش به او نکاتی را در مورد رعایت سرعت و سبقت یادآور می شد.راننده خودرو جلویی که مرد با تجربه ای هم بود طوری در جاده حرکت می کرد که خانم راننده را هم کنترل کند تا اگر مشکلی پیش آمد گره از کارشان باز کند.سفر آرام و پیوسته ادامه داشت تا این که در فاصله بروجرد تا خرم آباد،راننده پژو کمی از پراید فاصله گرفت.بخشی از این جاده سه لاین داشت. گاهی دو خط عبور برای این مسیر بود وگاه فقط یک خط عبور که باید بصورت قطاری پشت سر هم حرکت می کردند.خانم راننده در این بخش از جاده، مابین چند کامیون گیر افتاده بود. همسرش به او یادآور شد که به آرامی مسیر را دنبال کند تا در بخش مناسبی از جاده که سبقت آزاد است، کامیون ها را پشت سر بگذارد وبه طرف مقصد برود.

خانم راننده  که شوهر و فرزندانش هم همراهش بودند مدتی پشت کامیون ها حرکت کرد اما ناگهان در بخشی از جاده، سبقت نابجایی گرفت. او در حالی دست به این کار زد که شوهرش خطرناک بودن این کار را یادآوری کرده بود. حتی کنترل جاده ها توسط دوربین ها را هم به وی گوشزد کرده بود. اما با همه این حرفها خانم راننده این ریسک خطرناک را انجام داد و درست در پیچ بعدی جاده، با اشاره پلیس متوقف شد.غیر از او، پلیس خودرو دیگری را هم متوقف ساخت.خانم راننده پیاده شد و برابر درخواست پلیس محترم، گواهینامه اش را ارائه داد.

مامور پلیس خانم راننده را خطاب قرار داد و گفت: این همه خودرو در این مسیر حرکت می کنند.شما چرا این سبقت نابجا را گرفتی؟ تازه تخلف دوم شما این است که بدون عینک رانندگی می کنید. این در حالی است که روی گواهینامه شما قید شده"رانندگی با عینک".

همسرش که می دانست حق با پلیس است سکوت کرده بود و هیچ دفاعی نمی کرد.اما زن بلافاصله واکنش نشان داد و گفت:غیر از من ماشین های دیگری هم سبقت گرفتند.چرا شما آنها را نگه نداشتید؟ در مورد عینک هم باید بگویم که به تازگی عمل لایزیک انجام داده ام و به همین خاطر عینک ندارم.

مامور پلیس دوباره گفت:خانم محترم! دزد نگرفته، پادشاه است. من آن خودروهایی را که شما می گویید سبقت نابجا گرفتند را ندیدم. فقط شما و این آقاـاشاره به راننده متخلف دیگرـ را دیدم.بعد هم مامور پلیس برگ جریمه 20 هزار تومانی را تسلیم او کرد و قضیه تمام شد.

چون خانم خانه خودش شاغل نبود، بنابر این پول جریمه از کیسه شوهرش می رفت. اما راستی چرا ما دوست نداریم به تذکرات دوستانه نزدیکان خود توجه کنیم؟ چرا باید اتفاقی بیافتد و یا حادثه ای رخ بدهد تا درس بگیریم؟ چرا از حوادثی که اتفاق افتاده و اطلاع رسانی می شود نمی آموزیم؟ من که ناظر آن صحنه ها بودم، به سهم خودم از پلیس صمیمانه سپاسگزارم. اگر تذکرات، اخطارها،جریمه ها،توقیف ها و امثال آن نباشد، تخلفات کاهش پیدا نمی کند.تازه با این همه کنترل و مراقبت پلیس، ما چنین آمارهای وحشتناکی را در اخبار شاهد هستیم. آن مامور محترم پلیس راه لرستان به این خانم راننده خیلی لطف کرد که گواهینامه اش را به وی برگرداند و خودرو او را هم متوقف نساخت. پلیس عزیز و گرامی! ما ممنون شما هستیم که با این تذکر و جریمه به جا،مانع وقوع یک حادثه بزرگتر شده اید.

خانم محترم!اگر به تذکرات همسرتان گوش می دادید نه تنها زودتر به مقصد می رسیدیَ بلکه آن ۲۰ هزار تومان را در سفر به نحو دیگری هزینه می کردی.تجربه های دیگران را ارج بنهیم.

لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:7 توسط محمدحسین دیزجی |

             وقتی در پارالمپیک سیدنی مدال طلا را به گردن آویخت ، یکی از مطبوعات خارجی نوشت:" معلول جنگی ایرانی که زندگی را با کشاورزی می گذراند، مدال طلای پارالمپیک را درو کرد تا ایرانی ها صاحب بهترین مقام تیراندازی دنیا باشند." اما آن ها نمی دانستند که این کشاورز قهرمان ایرانی یعنی عنایت الله بخارایی از یک مسابقه تنها برای خودش مدال و مقام اخلاقی می خواهد و بس.آنچه را دیگران طلا می بینند  بخارایی متعلق به ملتش می داند. دوست دارد پیش از آن که به خاطر مدال روی سینه اش او را روی سکوهای قهرمانی دنیا به تماشا بنشینند ، ابتدا به پاس اخلاق و مرام اسلامی و انسانی او را نظاره کنند. هنوز بعضی ها یادشان هست که وقتی با یک تفنگ مدل پایین پا به میدان یکی از رقابت های مهم تیراندازی جهان گذاشت ، همه رقبا با پیشرفته ترین ابزار و وسایل حاضر شده بودند. وقتی این بار هم مدال قهرمانی را برای مردمش به ارمغان آورد، یکی از صاحب منصبان فدراسیون بین المللی تیراندازی جهان او را با دست به دیگران نشان داد و گفت:"این قهرمان ایرانی نه تنها از نظر تکنیکی جزو بهترین تیراندازان دنیاست ، بلکه از نظر اخلاق و روحیه ، شگفت انگیز و قابل ستایش است."

        این خاطره را در کتاب الگوی فروتنی از مجموعه کتاب های آرمان المپیک و پارالمپیک هم نوشته ام.

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:31 توسط محمدحسین دیزجی |

    در آخرین ماه سال 86 با جمعی از دوستان برای شرکت در یک گردهمایی به مشهد رفته بودم.هر کدام از یک نقطه از کشور آمده بودند. برنامه که تمام شد به تیمور احمد وند گفتم: اگر چند روز بخواهم همراه با خانواده و چند نفر دیگر به لرستان بیاییم، وضعیت چطور است؟ آیا جا و مکان پیدا می شود؟ لبخندی زد و گفت: نگران جا و مکان نباش . من برایت ردیف می کنم. در اولین روز سال نو با او تماس گرفتم تا هم تبریک عید را بگویم و هم از وضعیت جا و مکان اطلاعی پیدا کنم. وقتی گپ و گفت اولیه به پایان رسید، دوستم گفت: یکی از کتابخانه ها در خرم آباد را برای دوستان و همکاران آماده کردیم تا در ایام نوروز بتوانند از فضای آن برای استراحت استفاده کنند. بخشی از کتابخانه را موکت کردیم و کل فضای کتابخانه در اختیار شماست. در حیاط آن هم جا برای پارک اتوموبیل هست.

   من که فقط به یک چهار دیواری برای استراحت قانع بودم، از شنیدن همین امکانات هم ذوق زده شدم و از دوستم تشکر کردم.روز چهارم عید به همراه یکی دیگر از آشنایان و بستگان راهی خرم آباد شدیم.کتابخانه شماره 2 کانون محل استقرارمان بود. همه چیز از نگاه من تکمیل بود. از هر چیزی مهم تر لطف و محبت این دوست عزیز و مدیر مهربان او یعنی جناب شاهرخی برایم ارزش داشت. آنان کتابخانه کانون را در ایام تعطیلات نوروز آماده نگه داشته بودند تا افراد و مسافرانی مثل ما از آن بهره ببرند. خیلی از مدارس هم در طول این مدت برای استراحت  و اسکان مسافران نوروزی آماده شده بود.بجز من، بقیه همراهانم برای اولین بار بود که به لرستان سفر می کردند. من خودم معتقدم که اولین ها همیشه در یاد می مانند. اولین سفر به یک استان و دیدار با مردم خوب لرستان برای همراهانم خاطره شد.این فقط حرف من نبود، بلکه همراهانم نیز از سفر به لرستان با خوبی و خوشی یاد می کردند. در طول سه چهار روزی که آنجا بودیم از چند نقطه دیدنی و تاریخی لرستان هم بازدید کردیم. قلعه فلک الافلاک ، آبشار بیشه در نزدیکی دورود، دریاچه "کیو" در خرم آباد و چند جای دیگر، از جمله اماکنی بود که سراغشان رفتیم و خاطرات خوبی از آنها برای خود به یادگار ثبت کردیم.مدیر خوب و م