تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

یک لحظه، یک تصمیم و حالا خداحافظ

                 از این پس منتظر دیدارتان در نشانی جدید هستم

                           http://safarezendegi.wordpress.com

دوستانی که نشانی وبلاگ مرا در سایت ها و وبلاگ های خود لینک داده اند، اگر تمایل دارند لطفا" نشانی جدید را جایگزین کنند.تمامی این وبلاگ به نشانی جدید منتقل شده و از این پس در همان وبلاگ به نوشتن ادامه می دهم.

به امید دیدارتان در      http://safarezendegi.wordpress.com

 

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 18:55 |

زير خيمه امام حسن مجتبي (ع) دور هم نشسته بوديم و يك نفر براي بقيه صحبت مي كرد. يكي دو شب از عاشورا گذشته بود. چون هيئت به نام امام حسن مجتبي (ع) بود، تصميم گرفت، نكته اي بگويد كه درسي براي زندگي باشد. بنابر اين چنين گفت:

روزي در مسجد، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) در دو سمت نشسته بودند و گرد هر كدام نيز عده اي حضور داشتند. حاضران از محضر آن دو امام همام بهره مند مي شدند كه سائلي قدم به درون مسجد گذاشت. ابتدا نزد آن جمعي رفت كه امام حسن مجتبي (ع) در آن حضور داشتند. سلام كرد و از آن حضرت تقاضاي كمك نمود. كريم اهل بيت مبلغي به او عطا فرمود و آن مرد تشكر كرد و به سمت گروهي رفت كه امام حسين (ع) در آن جمع نشسته بودند. اين بار نيز در پيشگاه آن امام مهربان اظهار نياز كرد و از ايشان تقاضاي كمك نمود. آن حضرت از وي پرسيدند كه برادرم امام حسن(ع) چقدر به شما دادند.؟ آن مرد جواب داد: ايشان 50 درهم مرحمت كردند. سپس امام حسين (ع) 49 درهم به آن مرد دادند.سائل خطاب به سيدالشهدا(ع) گفت: برادرتان امام حسن(ع) به من بيشتر دادند چرا شما...؟

آن امام فرمودند: ايشان برادر بزرگ من هستند. احترام برادر بزرگ را بايد نگه داشت. من نبايد بالاتر از ايشان قرار بگيرم. بايد جايگاه و مرتبت برادرم حفظ شود. ايشان بزرگتر از من هستند و من بايد به هر ترتيب بزرگي ايشان را حفظ كنم. بنابر اين يك درهم كمتر دادم تا همواره بزرگ بودن برادرم امام حسن(ع) در نزد شما باقي بماند.اما اگر ابتدا پيش من مي آمدي، هر قدر مي خواستم به شما مي دادم.

آن كه با ما صحبت مي كرد، احترام به برادر بزرگتر محور كلامش بود و اين مثال را براي ما مطرح ساخت. آري، آن شب زير خيمه امام حسن مجتبي(ع) نكته اخلاقي زيبايي از اهل بيت پيامبر گرامي اسلام(ص) آموختيم.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 15:46 |

          مهندس شهرسازی بود و در یکی از مناطق شهرداری تهران کار می کرد.تا محرم چند سال پیش، به جمع عزاداران حسین بن علی(ع) در هیئت حسن بن علی(ع) می پیوست و همراه خادمان در آشپزخانه کار می کرد. آن روز کف آشپزخانه خیلی شلوغ و ریخت و پاش بود. بدون آن که به کسی حرفی بزند، جارو را برداشت و مشغول نظافت شد. یکی از جوان ترها جلو آمد و گفت: آقای مهندس شما بفرمایید بنشینید، الآن خودم جارو می زنم.

          مهندس لبخندی زد و گفت: مگر من مامور شهرداری نیستم. از کار کردن در شهرداری که چیزی نصیب ما نمی شود، حداقل اجازه بده اسم ما را در فهرست ماموران شهرداری سیدالشهدا(ع) بنویسند. از شهرداری آنجا خیلی چیزها نصیب آدم می شود. بعد هم به تمیز کردن و نظافت آشپزخانه ادامه داد. الآن چند سالی است که از او خبری ندارم. اما به هر حال خاطره آن روز او همچنان در ذهنم باقیست.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 8:10 |

                                                                                                                             مسابقات قهرمانی کشوری که به پایان رسید، داستان اشک ها و لبخندها آغاز شد. بعضی ها با اختلافات اندک از آنچه که مدنظر داشتندجا ماندند و به ناچار در رده های پایین تر ایستادند. تعدادی هم روی سکوها رفتند و مدال بر گردن آویختند. رنگ مدال ها برای بعضی ها خیلی اهمیت داشت. در این میان کسی هم بود که لبخند رقیب را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد. بنابر این از سکو که پایین آمد، خود را به یکی از قهرمانان جانباز و معلول رساند. همان که به هزار و یک دلیل نتوانست روی سکوی قهرمانی کشور قرار بگیرد و حالا ...

          محمد رضا جابری میرزایی (قهرمان پرتاب نیزه  سه دوره مسابقات پارالمپیک) در حالی که مربی هم او را زیر نظر داشت، مدال را از گردنش بیرون آورد و آن را تقدیم جانباز دلاور کرد. حالا دیگر آن جانباز دست خالی به خانه نمی رفت. بچه ها دلشان خوش بود که حالا بابای ما هم مدال دارد. دل کودک تنها به همین خوش است که بابای من هم مدال ورزشی دارد. آن روز هر دو خانواده خوشحال بودند. این اولین و آخرین بار نبود که این قهرمان پرتاب نیزه جهان مدالش را اهدا می کرد. وقتی از پارالمپیک آتلانتا به ایران بازگشت، بهترین مدال سال های تلاش خود را ( البته تا آن روز) همراه با مدال مسابقات جهانی انگلستان به موزه امام رضا(ع) تقدیم کرد تا همگان بدانند او هر آنچه دارد از آن رضاست. او با خدای خود وعده گذاشت اگر توفیقی یارش بود و توانست پرچم ایران را در سرزمین امریکا به اهتزاز درآورد، مدال پارالمپیک آتلانتا را تقدیم همان کند که با نظر لطفش او را یاری رساند.

این بخشی از خاطرات او بود که در یک گپ و گفت میان من و این قهرمان رد و بدل شد. حرف های بیشتری از او را در مجموعه کتاب های " آرمان های المپیک و پارالمپیک " آورده ام که می توانید بخوانید 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 15:40 |

                                                                                                               قصه نعیم اسدی قصه گوی برگزیده جشنواره دوازدهم/عکس از محمدحسین دیزجیگويان در سالن استاد فرشچيان شهر اصفهان به ترتيب فهرست برنامه ها براي كودكان و نوجوانان قصه  مي گفتند. آنان بعد از چند مرحله گزينش به مرحله كشوري راه يافته بودند. روز دوم برگزاري دوازدهمين جشنواره قصه گويي بود كه نوبت به قصه گوي استان هرمزگان رسيد. نعيم اسدي بنا داشت قصه " بي بي شهربانو پرپر " را براي بچه ها تعريف كند. در رديف جلو چند تن از مديران كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان روي صندلي ها نشسته بودند. قصه گو در پشت صحنه آماده مي شد كه يكي از مديران به مدير استان هرمزگان كانون گفت: بياييد با هم برويم بيرون تا كمي گردش كنيم. اين ها هم قصه هاي خودشان را مي گويند.

فيروزآبادي مدير هرمزگان لبخندي زد و گفت: الآن مربي من مي خواهد براي مخاطبانش قصه تعريف كند. من همين جا مي نشينم تا قصه گفتن او را ببينم. مربي من دلش مي خواهد وقتي بر روي صحنه ميرود، مديرش را در اينجا ببيند. شما اگر دوست داريد بفرماييد. من مزاحم نمي شوم.

بعد هم فيروزآبادي روي صندلي نشست و منتظر شروع برنامه شد. او ماند و صحنه را ترك نكرد. نعيم اسدي از ديدن مديرش احساس لذت مي كرد. او روي صحنه آمد و قصه را به زيبايي هر چه تمام تر اجرا كرد. من هم كه پوشش عكس اين جشنواره را بر عهده داشتم، تعدادي عكس از اجراي او تهيه كردم.

قصه گويي نعيم اسدي كه به انتها رسيد، مديرش روي پا ايستاد و او را تشويق كرد. بعد هم رو به من كرد و گفت: اين مربي به تازگي ازدواج كرده و همسرش هم الآن همراه اوست. اميدوارم در مرحله داوري هم امتياز لازم را بياورد و ...

بالاخره همين هم شد. نعيم اسدي مربي مسلط و تواناي استان هرمزگان در فهرست برگزيدگان دوازدهمين جشنواره قصه گويي قرار گرفت. او از سوي دو گروه داوري، يعني داوران كودك و نوجوان و داوران اصلي جشنواره انتخاب شد و نامش در ليست برگزيدگان اين دوره از جشنواره به ثبت رسيد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 8:20 |

در نگاه اول بسیار دردناک ، دلخراش و مایوس کننده به نظر می رسید. اصلا دوست نداشتم صحنه های بعدی را تماشا کنم.ناامید بود و آرزوی مرگ داشت. حادثه آنقدر سخت و دشوار بود که ترجیح می داد از مرگ استقبال کند تا این که با همین وضعیت، مثل یک تکه گوشت لمس روی تخت بیمارستان بخوابد و هیچ کاری نتواند انجام بدهد. او ناتوان کامل بود. هیچ حرکتی از عهده اش ساخته نبود. حتی نمی توانست کلمه ای را بر زبان بیاورد. تنها یکی از چشمانش بینایی اندکی داشت و بس. باز و بسته کردن پلک همان چشم تنها حرکتی بود که می توانست انجام بدهد و از این طریق با دنیای بیرون از ذهنش ارتباط برقرارکند.پزشکان و تیم درمانی تمام تلاش خود را می کردند تا شاید اندکی بهبودی حاصل شود اما نتیجه چندانی به دنبال نداشت.تنها رابطش با جهان خارج توسط پرستارش برقرار می شد. همان که با او گفتار درمانی کار می کرد. همان که به او یاد داده بود از طریق پلک زدن حرف به حرف الفبا را تایید کند تا بدین واسطه کلمه ای ساخته شده و به دنبالش جمله ای بیاید و در نهایت حرف درونش را عیان سازد.

پرستار مدام و پیوسته با او کار می کرد و لحظه ای ناامید نبود.پله پله با او پیش رفت و از طریق همین پلک زدن موفق به نوشتن یک کتاب شد. کسی که در ابتدا مرگ را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد سرانجام به کمک پرستار مهربان، دلسوز و امیدوارش توانست با خانواده خودش ارتباط برقرار کند و در نهایت حرف هایش را در اوج خاموشی روی کاغذ بیاورد و کتاب بنویسد.

دیدن این صحنه ها مرا به یاد تلاش های خستگی ناپذیر پرستاران، مددکاران و پرسنل بیمارستان ها، مددکاری ها و آسایشگاه ها انداخت. کسانی که تا سراغ آنان نروید و با ایشان در ارتباط نباشید، هرگز تلاش ها و محبت هایشان را درک نخواهید کرد.در زندگی شبانه روزی خیلی ها را می توان دید و زحمات آنان را احساس کرد. اما یک پرستار، متخصص گفتاردرمانی و فیزیوتراپ را نمی توان به آسانی دید و احساس کرد. کسی که خودش در بیمارستان روی تخت افتاده و یا آن که عزیزش به خاطر مشکلات جسمانی تحت نظر یک گفتار درمان برای بازگشت به زندگی معمولی و عادی تلاش می کند ، این عزیزان را درک می کند.

آری فیلم دردناکی بود البته در ابتدا. اما به تدریج که پیش می رفت امیدوار کننده بود. فیلم مکعب غواصی و پروانه ها امید را در بیننده زنده می کند. برخی از دیالوگ های این فیلم فرانسوی هم تامل برانگیز است.آنجا که می گفت: یکشنبه ها مثل یک بیابان بلند و طولانی است در واقع از درد تنهایی سخن می گفت.

وقتی کسی می تواند در اوج سکوت فریاد بزند و حرف هایش را به کمک یک یار مهربان به کتاب تبدیل نماید، پس هر انسانی می تواند، به شرط آنکه بخواهد و یاری رفیق راه داشته باشد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 18:0 |

 

کامران فریدونی، مرحوم غلامرضامردانی آذری و من در منزل مرحوم مردانیغلامرضا مردانی آذری بی نظیر بود. احساس می کنم خدا دوست داشت در این برهه از زمان، معرفت، مردانگی، مروت، انسانیت و بسیاری از واژگان مثبت را در قالب وجود این انسان به دیگران معرفی کند. من این افتخار را داشتم تا چند بار به دیدارش بروم و با هم به گفت و گو بنشینیم. حداقل دو یا سه مرتبه در منزل شخصی اش با هم به گپ زدیم. بارها از فراز و فرود زندگی اش برایم تعریف کرد که تمام آن حرف ها در ویژه نامه های خیرین مدرسه ساز چاپ شد. یک بار هم با دخترانش به گفت و گو پرداختم که نتیجه آن در کتاب زندگی این مرد بزرگ منعکس شد.

مردانی آدم ویژه ای بود. خصوصیات خاص خودش را داشت. همیشه کراوات می زد. شنیده بودم یک بار که قرار بود رئیس جمهوری برای آغاز سال تحصیلی به مدرسه اش درجنوب تهران برود، اطرافیان به او گفته بودند باید کراوات خودتان را باز کنید. چون رئیس جمهور با این وضعیت به مدرسه شما نمی آید. این مرد بزرگ هم جواب داده بود:" اینجا مدرسه من است و اینها فرزندان من هستند. ایشان اگر دوست ندارند برای شروع سال تحصیلی مدرسه دیگری را انتخاب کنند." بالاخره او کراواتش را باز نکرد و دیگران را وادار ساخت تا در مدرسه اش حضور یابند.

او به آنچه اعتقاد داشت عمل می کرد و دیگران ناچار بودند با وی همراه باشند. یادم هست وقتی آن شب گفت و گوی میان من و او به آخر رسید، دخترش حمیرا را صدا زد و گفت: برو ماشین را از پارکینگ بیرون بیاور، من خودم می خواهم این آقایان را به منزل برسانم. این در حالی بود که من و کامران فریدونی/ عکاس/ تقاضای اتومبیل از آژانس داشتیم. اما این مرد بزرگ دوست داشت خودش ما را به منزل برساند. کلامش در اوج مهربانی و محبت آنچنان در انسان نفوذ داشت که به خودم اجازه ندادم یک بار دیگر درخواستم راتکرار کنم. بنابراین پذیرفتم و با او همراه شدم.

خودش پشت فرمان نشست و دخترش هم در کنار او قرار گرفت. ابتدا فریدونی پیاده شد. وقتی من به مقصد رسیدم، او اتومبیلش را گوشه ای نگه داشت. خودش از ماشین پیاده شد. من هم ماشین را دور زدم تا یک بار دیگر به واسطه احترامی که برایمان قائل شده بود با او دست بدهم و خداحافظی کنم. این شاید آخرین دیدار من با او بود. غلامرضا مردانی آذری رفت، اما خاطرات خوب و شیرینش که برای همه نسل ها و در همه عصرها، پندآموز است همچنان جاودانه و زنده خواهد ماند.آن کراوات قشنگ تو را من همیشه به خاطر خواهم داشت. خوشحالم که با تو یک عکس یادگاری دارم تا همواره آن را به فرزندانم نشان بدهم و بگویم:" پشت آن کراوات یک دنیا معرفت جا گرفته بود."

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 9:33 |

چاپ تصویری از یک اتوبوس دو طبقه در صفحه 3 روزنامه همشهری 13 آبان 1387 با عنوان" حرکت نمادین اتوبوس های دو طبقه در تهران" مرا به یاد خاطره ای در روزهای دانش آموزی انداخت. آن ایام من دانش آموز سال اول راهنمایی بودم و در مدرسه موسوی واقع در خیابان 17 شهریور درس می خواندم. فکر می کنم سال 1358 بود که از طرف مدرسه به تمامی دانش اموزان کارت هایی داده بودند که دانش آموز جماعت می توانست با نشان دادن آن کارت ، بدون ارائه بلیت سوار اتوبوس شود. اگر اشتباه نکنم ما برای این کارت ها یک مبلغی را پرداخت می کردیم و در طول سه ماه که این کارت اعتبار داشت به دفعات می توانستیم در طول شبانه روز از خدمات شرکت واحد بهره مند باشیم. یادم هست اولین باری که این کارت را دریافت کردم سوار بر یک اتوبوس دوطبقه شدم و به طرف خانه رفتم.. آنقدر شوق و ذوق داشتم که درمیان راه از اتوبوس پیاده نشدم. در انتهای مسیر از اتوبوس خارج شدم و چرخی در اطراف زدم و دوباره با نشان دادن آن کارت سوار اتوبوس دیگری شده و به سمت خانه رفتم.

آن روزها دانش آموز جماعت برای خودش اعتباری داشت و دولت وقت برای آسایش و راحتی بچه ها این خدمات را به آنان ارائه کرده بود. یاد اتوبوس های دو طبقه و آن کارت های دانش آموزی بخیر.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 9:30 |

سرگرم نوشتن کتاب جدیدم در باره زندگی و کارنامه فعالیت های حسن علی علی پور خیر مدرسه ساز اردبیلی بودم که تلفن زنگ زد. یکی از مدرسان عزیز و گرامی کانون زبان ایران بود:

گفت: سلام. مطلب وبلاگ شما را در مورد سرقت مدارک پزشکی و داروهای آن همسایه مبتلا به بیماری ام اس را خواندم.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.

گفتم: پست بعدی مربوط به آن را هم ملاحظه فرمودید؟

جواب داد: نه، مگر اتفاق تازه ای هم در این باره افتاده است؟

گفتم: بله. به دعای دوستان و عزیزانی دلسوز و مهربان مثل شما، مدارک پزشکی آن فرد بیمار پیدا شد و به دستش رسید. فقط داروهایش برنگشت که احتمالا" در بازار ناصرخسرو به فروش رسیده است.

لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد و گفت: من می خواستم به اندازه سهم خودم که البته خیلی هم اندک و ناچیز است در جبران این خسارت به آن برادر عزیز و گرامی کمک کنم. مبلغ بسیار کوچک و ناقابلی است. شاید پول یکی دو آمپول بیشتر نباشد، اما ...

مانده بودم چه پاسخی به او بدهم. من نوشته بودم" شاید یک جوانمرد بخواند" که حالا او یعنی یک بانوی بامعرفت و سرشار از عشق و محبت این یادداشت کوچک مرا خوانده بود و تماس گرفت.

گفتم: خانم.....

گفت: اسم مرا به او نگو و جایی هم از من نام نبر. من کاری نکرده ام. یک وظیفه انسانی است. افسوس که در این شرایط بیشتر نمی توانم کمک کنم. پزشک نیستم، تخصص داروسازی هم ندارم. در سازمان های خدمات درمانی هم آشنا ندارم. این حداقل را از من قبول کنید و آن را به دستش برسانید.

بعد شماره حسابم را گرفت تا مبلغ مورد نظرش را حواله کند. در همان لحظات احساس کردم که نوشتن روی وبلاگ چقدر اثربخش بود. خودم هم باورم نمی شد که بتوانم کاری برای آن همسایه خوبم انجام بدهم. در آن ثانیه ها که خبر را شنیدم، احساس کردم شاید دو کلمه نوشتن بتواند موثر باشد که به لطف خدا و همت این بانوی مهربان نتیجه بخش بود.

آری! گفتی اسمم را ننویس، گفتم روی چشم. اما بگذار بقیه بدانند که تو معلم و مدرس گرانقدر بخش فرانسه کانون زبان ایران هستی. بگذار شاگردانت یا به قول کانون زبانی ها زبان آموزانت بدانند که در پیشگاه کدامین مدرس مهربان درس مرام و معرفت می آموزند. حیف بود اگر همین دوکلمه را هم در باره تو نمی نوشتم. اما چون تو اجازه ندادی از افشای نام و نام خانوادگی ات خودداری کردم. واژه مردانگی را بانوانی چون تو بسیار زیباتر معنا می کنند. دعای خیر آن دوست بیمار و خانواده اش بدرفه زندگی تو و خانواده ات.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 11:9 |

تصور می کرد مدیریت یعنی پشت میز نشستن، دستور دادن، قدم زدن وسط راهرو و چیزهایی نظیر این. چند سال پیش یکی از پرسنل بخشی که او مدیرش بود برایم تعریف کرد: هنوز یکی دو ساعت بیشتر نبود که به محل کارم آمده بودم که از منزل خبر دادند فرزندت سخت بیمار است و بی تابی می کند. اگر می توانی زودتر به خانه بیا.موضوع را به اطلاع مدیرم رساندم و از او تقاضای مرخصی کردم. اما او در جوابم گفت: خانم محترم شما کارمند هستید و باید در محل کارتان حاضر باشید. بعد از پایان ساعت اداری می توانید به منزل بروید.به هر حال به من اجازه نداد تا به منزل بروم.

چندی بعد یکی دیگر از همکارانش را دیدم. وقتی سر صحبت باز شد، دیدم او هم از آن مدیر و نحوه رفتارش با پرسنل سخت دلگیر و مکدر است. او هم به یکی از خاطراتش در مورد ادامه تحصیل اشاره کرد. از سنگ انداختن های آقای مدیر برایم تعریف کرد. از این که با مرخصی های روزانه اش برای حضور در دانشگاه مخالفت می کرد برایم حرف زد. دست آخر گفت: من با سختی و دشواری تمام این راه را پیمودم و امروز موفق به دریافت مدرک فوق لیسانس شدم.من هم چند مرتبه ای با آن مدیر همکلام شده بودم. آدم نچسب و گوشت تلخی بود. از آن جنس افرادی بود که آدم دوست نداشت هیچ ارتباطی با وی داشته باشد. هرچه دورتر برای افراد به مراتب بهتر بود.

سرانجام یک روز شنیدم که بعد از این همه پشت میزنشینی، پست و مقام به او هم وفا نکرد و نامه بازنشستگی را دستش دادند تا برای همیشه خداحافظی کند و برود.او در حالی رفت که فکر نمی کنم با آن اوصافی که من از او شنیده بودم، کسی پیدا شود و بگوید دلمان برایش تنگ شده است.او رفت و پست مدیریت را برای شخص دیگری گذاشت در حالی که هم آن زن به بالین فرزند بیمارش رسید و هم آن دانشجو درسش را به پایان رساند.خیلی اتفاق های دیگری هم به یقین در آن دوران رخ داده که من از آن بیخبرم و کسی هم برایم تعریف نکرده است، اما به هر صورت دوران ریاست برای آن شخص به پایان آمد.یکی از همکارانش می گفت: اگر روزی ببینم که از این طرف خیابان می آید، من از آن طرف خیابان گذر خواهم کرد تا برای ثانیه ای او را نبینم.

کاش درسی بود برای بسیاری از آنان که امروز همچنان به میزهای مدیریتی و ریاستی دو دستی چسبیده اند و تصور می کنند این مقام کوچک برایشان جاودانه است. من خوشبختانه آدم هایی را هم دیده ام که از یک اداره، سازمان، شرکت و یا موسسه ای رفته اند و یا بازنشسته شده اند اما هر بار که به محل کار قبلی خود باز می گردند همچنان از احترام گذشته در میان همکارانشان برخوردارند و دل دوستان و همکاران با دیدن آنها شاد و خشنود می شود.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 14:20 |
آخرین روز اجرای دوازدهمین جشنواره نمایش عروسکی در تبریز بود. من هم برای پوشش خبری این جشنواره به آن شهر رفته بودم. برنامه ها در دو سالن مجتمع فرهنگی هنری ارشاد اجرا می شد. در سالن بزرگتر آن مجموعه که داوران هم گوشه ای از آن می نشستند، همیشه جمعیت مشتاق حضور داشت. در فواصل مختلف برنامه ها من هم از اجراها و فعالیت های حاشیه ای عکاسی می کردم.
عصر آخرین روز اجراها بود که با دوربین وارد سالن شدم. چند فریم از نمایش در حال اجرا عکس گرفتم و به طرف بیرون سالن حرکت کردم. نزدیک صندلی های ردیف آخر بود که چشمم به یکی از همکاران اجرایی آن برنامه افتاد.سرش را به پشتی صندلی سالن تکیه داده بود و ...
یکی از حاضران در سالن به محض دیدن دوربین در دستان من بلافاصله با اشاره چشم به من گفت: سوژه جالبی برای عکاسی است. در حالت خواب از او عکس بگیر و منتشر کن.
در جواب این حرکت به او گفتم: جشنواره فقط 4 روز است و الآن هم روزها و دقایق پایانی آن است. فردا هم اختتامیه و بعد هم خداحافظ. اما برای برپایی این جشنواره خبردارم که ماه ها تلاش شبانه روزی انجام گرفته است. راستی چرا آن موقع که این افراد و این خانم محترم سرگرم کار و تلاش بود کسی مرا صدا نزد که بیایم و از زحمات آنان تصویر بگیرم.
این را گفتم و به سمت در خروجی سالن حرکت کردم. هنوز یک قدم از کنار آن ردیف از صندلی های سالن دور نشده بودم که همکار کنار دستی همان که در آرامش خوابیده بود لبخندی زد و سرش را به علامت رضایت تکان داد و گفت: مرحبا به معرفتت.
بلادرنگ به سمت بیرون سالن حرکت کردم و به جمع بقیه همکارانم پیوستم.این جشنواره متعلق به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود.یک جشنواره بسیار عالی و کم نظیر که در اوج هماهنگی به اجرا گذاشته شد. قریب به 300 نفر کارشناس، مربی، عضو کتابخانه و مدیر در این جشنواره حضور داشتند. از نظر ارائه امکانات و پذیرایی، هماهنگی برای اجرای برنامه ها، خدمات جانبی به شرکت کنندگان و سایر موارد بسیار عالی عمل کردند. مسئولان استان آذربایجان شرقی هم نهایت همکاری را با کانونی ها داشتند.یکی از آن مواردی که از نگاه من بسیار مهم بود، برابری و مساوات در ارائه خدمات به شرکت کنندگان بود. اگر مدیران، کارشناسان و مسئولان امر در هتل اقامت داشتند، برای اعضای مراکز و کتابخانه های کانون هم اقامتگاه بسیار مناسبی در نظر گرفته بودند. پذیرایی ها اعم از ناهار و شام و سایر موارد کاملا" با هم یکسان بود. برای پوشش خبری مراسم و تمام برنامه ها امکانات خوب و مناسبی مثل اینترنت پرسرعت در اختیارمان گذاشته بودند.
بچه های کانون استان آذربایجان شرقی! دست همگی شما درد نکند و خسته نباشید. الحق که شایستگی میزبانی جشنواره های بزرگتر از این را هم دارید. خدا را چه دیده اید، شاید فردا نامه برگزاری دیگر جشنواره های بین المللی در کشور را به نام شما زدند و ما دوباره توفیق یافتیم تا برای پوشش خبری آن برنامه ها در کنارتان باشیم.

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 17:12 |

یکی از آن روزهایی که دانشجویی در رشته علوم ارتباطات را تجربه می کردم، بر حسب اتفاق گذرم به مقابل سینما سپیده در خیابان انقلاب افتاد. یک دانشجوی دیگر هم با من همراه بود. چون فرصت داشتم و فیلم اکران شده هم به نظرم جالب می رسید تصمیم گرفتم بلیت بخرم و به تماشای آن فیلم بروم. آن دوست دانشجو هم با نظر من موافق بود. بنابراین از آن کسی که پشت گیشه نشسته بود تقاضای دو بلیت کردم. طرف با اولین نگاه به من و دوست دانشجویم از ما پرسید: آیا شما دانشجو هستید؟ جواب دادم : بله و بعد کارت دانشجویی خودم را به او نشان دادم. آن دانشجویی که همراهم بود هم همین کار را کرد. مرد بلیت فروش از ما پول یک بلیت را گرفت اما دو شماره صندلی به ما داد و گفت: چون دانشجو هستید می توانید بلیت را از این سینما با نصف قیمت تهیه کنید. هر وقت دوست داشتید با دوستان دانشجوی خودتان به اینجا بیایید و بلیت ها را نیم بها تهیه کنید.

این حرف مال آخر دهه 60 و یکی دو سال اول دهه 70 است. من بعد از آن هیچ وقت فرصت نکردم به اتفاق یک یا چند دانشجوی همکلاسی دیگر به آن سینما بروم، اما خاطره آن برخورد مسئول گیشه سینما سپیده همچنان در ذهنم به نیکی مانده است. هر بار از مقابل این سینما می گذرم، به یاد آن برخورد خوب مسئول گیشه می افتم. خبر ندارم که آیا هنوز این سینما به جماعت دانشجو بلیت را نیم بها ارائه می کند یا خیر، اما نام سینما سپیده برایم خاطره انگیز است. کاش در حوزه فرهنگ چنین تبلیغات های مثبتی بیشتر بود. کاش دست اندرکاران حوزه های فرهنگی، ادبی، هنری و اجتماعی این مملکت نسل جوان، نوجوان و کودک ما را بیشتر تحویل می گرفتند. یک برخورد مثبت اثرش بیش از آن اندازه ای است که گاه من و شما تصور می کنیم.اثر یک محبت به ظاهر کوچک و اندک گاه تا سالیان سال ماندگار است. پس در هر کار و حرفه ای هستیم به این کوچک های به ظاهر کم اهمیت بها بدهیم و آثار بزرگش را در آینده جامعه خود شاهد باشیم

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 9:35 |

سرگرم تماشای فیلم blue بودم که تلفن زنگ زد. یک خبر خوب برایم داشت. بدون مکث و درنگ گفت: مدارک پزشکی ، دفترچه بیمه، نسخه و کارت بیمه آقای ..... پیدا شد. آن قدر خوشحال شدم که حد و اندازه نداشت. فیلم را که تا آخر نگاه کردم، به خانه آن همسایه زنگ زدم. صدای مرا در لحظه اول نشناخت. کمی سر به سرش گذاشتم و بعد که مرا شناخت اصل ماجرا را از او پرسیدم. برایم تعریف کرد و گفت: دیروز یکی از کسبه منطقه سرآسیاب به منزل ما زنگ زد و مشخصات مدارک مرا پشت تلفن برای پسرم تعریف کرد. پسرم هم که می دانست برایم چه اتفاقی افتاده و مدارک و داروهایم توسط یک موتورسوار نامرد به سرقت رفته، بلادرنگ واکنش نشان داد و گوشی را به من سپرد. مغازه دار بعد از آنکه مشخصات مدارک را برایم تشریح کرد و فهمید به من تعلق دارد، نشانی مغازه اش را داد و گفت که من تا فلان ساعت هستم و اگر خودتان بیایید آنها را به شما تحویل می دهم. من هم بلافاصله حرکت کردم و مدارکم را از ایشان گرفتم.

پرسیدم: تمام مدارک کامل بود؟ داروها چطور، از آنها هم چیزی دستت را گرفت؟

جواب داد: همین اندازه که مدارکم پیدا شد خدا را شکر.این هم از دعای خیر دوستان بود.دارو ها را که احتمالا" در ناصرخسرو به فروش رسانده است.از میان مدارک فقط کارت عابر بانک من مفقود شد و به سرقت رفت. البته شماره رمزش را همراه آن ننوشته بودم. بنابراین فکر نمی کنم کسی بتواند از اون استفاده کند.به بانک هم اطلاع دادم . قرار شد برای دریافت کارت جدید به شعبه مرکز آون بانک بروم.

بعد از این گپ و گفت کوتاه به او گفتم که مطلبی در وبلاگم پیرامون ماجرای سرقت مدارک و داروهایش نوشته ام. حالا هم از پیدا شدن مدارک پزشکی او بسیار خوشحالم.

در خاتمه به آن همسایه گفتم: نگران نباش. خداوندی که به همین سرعت مدارک را به دست تو رساند و از نگرانی تا اندازه ای رهایی یافتی، یقین بدان برای ادامه درمان بیماری یار و یاورت خواهد بود. به خدا امیدوار باش که او بهترین گزینه اعتماد است.

در انتها هم شعری از مجتبی کاشانی را تقدیم او کردم.

زیر باران

زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم

و زباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم

چتر را تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم

سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم

قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم

«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم
مجتبي كاشاني

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 14:31 |

پایش را که از داروخانه 13 آبان بیرون گذاشت، برای چند لحظه ایستاد تا نفس تازه کند. سالهاست این بیماری گریبانش را گرفته و او را کشان کشان با خودش به این طرف و آن طرف می کشاند. راه رفتن برایش چندان آسان نیست. هر چند قدم که برمی دارد باید لحظاتی استراحت کند تا بتواند به راهش ادامه بدهد. خیلی جوان تر از آن است که بخواهد در این سن و سال عصا دست بگیرد. اما چرخ روزگار این عصا را دستش داده تا بتواند به آن تکیه بزند و آرام آرام راه برود. همانطور که کیسه دارو ها، آمپول های گران قیمت و مدارک بیماری اش را در دست داشت خود را به کنار خیابان کریم خان رساند. هنوز یکی دو نفس تازه نکرده بود که یک نامرد روزگار، یک دوپای فاقد شرافت و انسانیت، یک پست فطرت دون مایه، سوار بر موتور سیکلت به طرفش حمله ور شد و در یک چشم برهم زدن تمام داروها و مدارک و اسناد پزشکی او را از دستش ربود و جوان بیمار را روی آسفالت خیابان پرتاب کرد و گریخت.

در ثانیه های نخست این حادثه چنان گیج و متحیر بود که اصلا" متوجه نشد دندانش هم شکسته است. سرش گیج می رفت. مردم دورش جمع شدند و طبق معمول صحنه را کارشناسی می کردند و هر کدام برای خود تفسیری ارائه می دادند.استخوان هایش به شدت درد می کرد. بالاخره به کمک یکی دو نفر از آنهایی که کنارش ایستاده بودند از زمین بلند شد. از زمین بلند شد و دوباره به عصای خود تکیه زد. یک نفر کمکش کرد تا توانست  وسیله ای برای رفتن به منزل بگیرد. سوار ماشین شد در حالی که از درد به خود می پیچید.

حالا او درد دارد. داروها و آمپول هایش به سرقت رفته و احتمالا" الآن توسط یک نامرد دیگر در منطقه ناصرخسرو در معرض فروش به یک بدبخت نیازمند قرار گرفته است.قیمت هر آمپول آن هم با نسخه و دفترچه ای که به سختی فراهم کرده بود، حدود 15000 تومان است. آزاد آن هم که قیمتش عدد و رقم ندارد.

*حالا او باید:درد سهمگین و رنج آور بیماری " ام اس " را هر شب و روز تحمل نماید

*حالا او باید:در جست و جوی تهیه مدارک جدیدی باشد که به کمک آنها بتواند بیماری خودرا با استناد به آنها اثبات نماید تا شاید دوباره امکان تهیه دارو ها برایش مهیا گردد.

*حالا او باید: فشار بیشتری را به زندگی خود و خانواده اش بیاورد و مخارج را فشرده تر نماید تا شاید بتواند...

آری این جوان همسایه من است. چند کوچه آن طرفتر از ما همراه با همسر صبور و تنها پسر مهربانش، زندگی را می گذراند.او از این حادثه و درد و رنج خود برایم هیچ نگفت. اما من به واسطه ای از موضوع اطلاع پیدا کردم. اطلاع یافتم و این چند خط را نوشتم تا شاید...

آری، احتمال دادم شاید شما خواننده این سطرها بتوانید مددی به او برسانید.

اگر پزشک هستید، اگر در سازمان تامین اجتماعی فعالیت دارید، اگر حرفه تان به گونه ای است که به همت والای شما بتوان کمکی به این انسان رساند، لطفا" ....

اطمینان دارم که سرانجام درد این مرد جوان التیام خواهد یافت. یقین دارم دوباره به عصای خویش تکیه داده و لبخند می زند.او سالهاست با درد بیماری "ام اس " کنار آمده است.نوشتن این چند خط اولین قدمی بود که تا این لحظه توانستم برایش بردارم. چون می دانم در میان شما کسانی هستند که او را یاری خواهند داد.چه زیباست که من و شما در لبخند فردای او شریک باشیم.

... و تو ای سارق نامرد داروهای این و آن، یقین بدان آرامش نخواهی داشت و آن پولی را که از فروش این دارو ها در بازار سیاه کسب می کنی، جز در مسیر درد و رنج جسمی و روحی هزینه نخواهی کرد.

...و این برای توست همسایه من:

گوشها منتظر بانگ جرس‌هاي من‌اند

كوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند

تو از اين برف فرو آمده دلگير مشو

تو از اين وادي سرمازده نوميد مباش

«دي» زماني دارد

و زمستان اجلش نزديك است

من صداي نفس باغچه را مي‌شنوم

و صداي قدم گل را در يك قدمي

و صداي گذر گرده گل را در بستر باد

و صداي سفر و هجرت دريا را در هودج ابر

و صداي شعف فاخته را در باران

و صداي اثر باران را بر قوس و قزح

و صداهايي

نمناك

و مرموز

و سبز

عجب آواز خوشي در راه است.

مجتبی کاشانی/م سالک

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 8:45 |

آنهایی که هفته نامه "روز هفتم" موسسه همشهری را به یاد دارند و این نشریه را در آن ایام از نظر می گذراندند، به یقین صفحه "دیدار" آن را هم به خاطر می آورند. در این صفحه مصاحبه های جالب و جذابی به چاپ می رسید که بسیار خواندنی و متفاوت با سایر گفت و گو های معمول و متداول آن روزها بود.بخش هایی از این گفت و گو ها را من برای آن نشریه انجام دادم. در آن دوران با افراد مختلفی گپ می زدیم و نتیجه اش را در هفته نامه به مخاطبان تقدیم می کردیم. من با افراد و چهره های مختلف علمی، فرهنگی، هنری، ادبی، مذهبی و...گفت و گو هایی انجام دادم که از آن جمله یکی از خادمان بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) طرف صحبت من قرار گرفت. علیرضا خوشنویس از خادمان ارزنده و گرانقدر بارگاه ملکوتی امام هشتم(ع) است که همچنان توفیق این خدمتگذاری را دارا می باشد. حرف های بسیاری میان من واو رد و بدل شد. از آن میان 40 پرسش و پاسخ را انتخاب کردم که در نشریه آن روز "روزهفتم" به چاپ رسید و پس از آن هم این متن را در اختیار وب سایت چلچراغ ضامن آهو گذاشتم. اینک همان متن را در وبلاگ خودم تقیم دوستداران آن امام همام می نمایم.

 

در اولین شب درگذشت پدرش، رهسپار حرم می شود تا به قول خود با تک تک سلول های بدنش از علی بن موسی الرضا(ع) بخواهد حکم نوکری او را امضاء کند.با آنکه می داند بر اساس حکم موروثی آستان قدس رضوی، حکم خادمی پدرش به او می رسد، اما دلش راضی شود بدون درخواست عاجزانه و رضایت صاحبخانه این لباس مقدس را بر تن کند. همان شب حکمش امضا می شود و نشان خادمی مولایش را به او می دهند.نشانی که تمام زندگیش را با آن مبادله نمی کند.صبح روز بعد با لباس خادمی پدر برای سپاسگذاری و شروع خدمت راهی حرم می شود.اعتقادی عجیب و عشقی وافر به صاحب اسمش دارد و به واسطه این عشق توفیق یافته است مدت 20 سال خادم حضرت رضا(ع) باشد.در این مدت حدود 9 سال به عنوان ناظم کشیک، همراه و همگام با سایر خادمان در خدمت زائران حضرت ثامن الحجج بوده است.علیرضا خوشنویس یکی از باسابقه ترین خا دم های این بارگاه بوده است.او متولد سال 1325 است و با حرفه فروش آهن آلات روزگار می گذراند.علیرضا خوشنویس عضو هیئت امنای مهدیه شهر مشهد نیز است و هفته ای 24 ساعت و بعضی وقت ها چند شبانه روز متوالی لباس خادمی بر تن می کند تا از زائران این بارگاه یا به قول خودش، مهمانان خاص حضرت رضا(ع) پذیرائی کند.او و صدها چون اوريا؛ خادم خانه ای هستند که تا روز قیامت محل رفت و آمد فرشتگان است.

1- حضرت رضا(ع) چند نوع خادم دارند؟

خدام حرم به 4 گروه رسمی موروثی، رسمی، افتخاری و تشرفی تقسیم می شوند.اگر در حکم رسمی کسی کلمه موروثی قید شده باشد، نسل آن شخص حکم جلو می رود و به ترتیب به پسر ارشد خانواده می رسد. صاحبان این نوع حکم ها کسانی هستند که جد یا پدر جد آنها در سال های بسیار دور خدمات ارزشمندی برای دین اسلام انجام داده اند یا هدیه بسیار بزرگی مانند ملک و زمین وقف حضرت رضا(ع) کرده اند؛ یا اینکه از علمای بزرگ بوده اند.حکم این خدام پس از مرگشان به پسر بزرگ آنها می رسد که من هم از خدام رسمی موروثی هستم.خدام رسمی دارای 2 قبر در حرم هستند.فرق خدام رسمی موروثی و غیر موروثی در این است که حکم خادم غیر موروثی پس از مرگش به شخص دیگری منتقل نمی شود.خادم افتخاری هم صاحب یک قبر در حرم می باشدو پس از مرگش، حکم وی اعتباری ندارد.اما خدام تشرفی قبر ندارند و فقط در روزهای کشیک خود از غذای حضرت استفاده می کنند.یک گروه هم خادم حقوق بگیر و کارمند آستان قدس رضوی هستند که فقط یک قبر دارند.

2- چگونه است که شما خادم رسمی موروثی هستید؟

پدر جد من از علمای بزرگ بودند و قرآن هایی با آب طلا نوشته بودند که آنها را به حضرت رضا(ع) هدیه کردند.یکی از این قرآن ها روی قبر آن حضرت است و دیگری در موزه آستان قدس قرار دارد.چون نایب تولیت آن دوران جد مرا به خادمی منصوب کردند و در حکم ایشان عنوان رسمی موروثی آمده، در حال حاضر این توفیق نصیب بنده شده است.

3- چه تعداد خادم موروثی مانند شما هستند؟

حداکثر 50 خادم داریم.

4- شما نفر چندم نسل خود هستید؟

شاید نفر پنجم یا هفتم خانواده خود باشم.در حکم ما آمده است که سالیانه 900 کیلوگرم گندم به عنوان حقوق دریافت کنیم.

5- این حقوق چه معنایی دارد؟

پشتوانه حکم رسمی موروثی ماست.

6- اشاره کردید خادم رسمی 2 قبر دارد، یکی برای خودش است، دومی برای کیست؟

یکی از بستگان درجه اول مانند پدر و مادر، همسر، خواهر و برادر یا یکی از فرزندان .

7- حرم حضرت رضا(ع) چند کشیک دارد و در هر کشیک چه کسانی خدمت می کنند؟

8 کشیک داریم و در هر کشیک، تعدادی خادم، دربان، فراش، کفشدار، (نگهبان) و سرایدار خدمت می کنند.

8- آیا خدمه خانم هم دارید؟

بله، این خانم ها افتخاری و به طور رایگان خدمت می کنند که به آنها ضابطه می گویند.ضابطه ها در هنگام ازدحام جمعیت یا موارد ضروری به خانم های زائر کمک می کنند.آنها هفته ای یک روز به حرم می آیند.

9- کسانی که قبر دارند در کجا دفن می شوند؟

معمول بر این است، کسانی که حکم دارند مانند رسمی یا افتخاری را در صحن آزادی (صحن نو) یا صحن انقلاب( صحن کهنه یا سقاخانه اسماعیل طلایی) دفن می کنند.من به روایتی شنیده ام که صحن آزادی فعلی، باغ ششدانگ حضرت رضا(ع) بوده است.

10- غیر از خدام افراد دیگری هم در این صحن ها دفن شده اند، آنها چه کسانی هستند؟

تعدادی از آنها شهدا هستند و عده ای هم قبر خریده اند.

11- افراد علاقمند چگونه می توانند خادم بشوند؟

به عقیده من، شخص متقاضی باید با آقا علی بن موسی الرضا رابطه و پیوندش را برقرار کند و ازایشان بخواهد.طوری که تمام سلول های بدنش به آقا بگوید می خواهم نوکر شما باشم.بعد از حضرت بخواهد تا واسطه ای برایش فراهم کنند که اینکار انجام شود.

12- وظیفه ناظم در کشیک چیست؟

همه کارهای اجرایی بر عهده ناظم است.

13- هر خادم چه مدت باید در حرم حضور داشته باشد؟

بستگی به نوع خادم دارد.خدام رسمی 24 ساعت، افتخاری 12 ساعت و تشرفی 6 ساعت در حرم هستند.البته همه خدام کشیک در مراسم تحول و تحویل کشیک، جارو زدن های صبح، ظهر و شب، جمع آوری نذورات روی ضریح مطهر و مراسم های قرآن و خطبه خوانی حضور دارند.

14- چه خاطره ای از حضور در حرم دارید؟

بهترین خاطرات من در مراسم های غبار روبی حرم است.روز غبار روبی روز جشن من است.آن روز تمام رواق ها را شستشو دهیم و حرم را خلوت می کنیم و بعد شاهد و ناظر مراسم هستیم.بیشتر غبار روبی ها صبح انجام می شود.بیشتر وقت ها به من محبت می کنند و بنده پای ضریح مطهر در جمع آوری نذورات داخل ضریح شرکت می کنم.

15- بهترین هدیه ای که تا کنون از حضرت رضا(ع) گرفته اید، چیست؟

حکم خادمی که با عنایت آن حضرت به من داده شده تا نوکر ایشان باشم.

16- شیرین ترین لحظه خدمت شما چه زمانی بود؟

وقتی برای دریافت حکم خادمی به تالار تشریفات حرم رفتم.

17- و تلخ ترین؟

بمب گذاری روز عاشورا در حرم حضرت.وقتی که من رسیدم، پیکرهای شهدا را از حرم بیرون می آوردند.آن روز آنقدر بر من سخت گذشت که قادر به تشریح آن نیستم.

18- اگر حضرت رضا(ع) سه خواسته شما را برآورده نماید، از ایشان چه می خواهید؟

این سوال مشکلی است.اول آنکه توفیق خادمی خودشان را از من نگیرند.دوم مرا از مشهد و جوار خودشان دور نکنند.سوم هم بعد از مرگم مرا در جوار خودشان بپذیرند.

19- بزرگ ترین آرزویتان چیست؟

فردای قیامت هم حضرت رضا(ع) مرا به خادمی خودشان انتخاب کنند.

20- گندمی که به عنوان شما تعیین شده، بر چه اساسی دریافت می کنید؟

البته ما می توانیم هم گندم بگیریم و هم پول آن را به نرخ روز از آستان قدس دریافت کنیم.

21- گندم می گیرید یا پول؟

چون دریافت، حمل و نقل و فروش گندم مشکلاتی دارد، پول می گیرم.

22- این وجه را صرف چه اموری می کنید؟

این هم از آن سوال های حساس است.

23- یعنی نمی خواهید جواب بدهید؟

چرا؛ من تمام این پول ها را تا کنون جمع کرده ام و وصیت کرده ام این پول را خرج کفن و دفن من کنند.یا اینکه اگر فراهم شد با این پول به حج مشرف شوم.

24- تا به حال داخل ضریح رفته اید؟

راستش چون خودم را لایق نمی دانم تا به حال جرات نکردم وارد بشوم اما برای جمع آوری نذورات تا نصف بدنم داخل شدم.

25- غبار روبی چند وقت یکبار انجام می شود؟

زمان دقیقی ندارددر سال جند بار انجام می شود.

26- تا به حال از معجزات حضرت رضا(ع) چیزی را به چشم خود مشاهده کردید؟

بله، چندین بار دیدم.یک شب ماه مبارک رمضان ساعت 2 نیمه شب همراه چند نفر از مهدیه مشهد به حرم رفتیم.در جمع ما یک نفر با صندلی چرخدار بود که از کمر به پایین فلج بود.ایشان را بردیم جلوی ضریح مطهر و بعد هر کدام از ما مشغول زیارت خواندن شدیم.بعد از مدت کوتاهی این شخص فلج خوابش برد.او را تنها گذاشتیم و کنار آمدیم.مشغول زیارت بودم که دیدم آن شخص از روی صندلی بلند شد و در حالیکه گریه می کرد به طرف ما آمد.آن شب حضرت رضا(ع) را شفا داده بودند.

27- بزرگ ترین نعمتی که خدا به شما داده چیست؟

این که شیعه علی بن ابیطالب (ع) هستم.

28- خیلی از مردم آرزو دارند جای شما باشند.هیچ وقت آرزو کردید جای کسی باشید؟

آرزو دارم بیش از این خدمتگزار اسلام باشم.

29- اگر فقط یک روز از زندگی شما باقی باشد؟ چه می کنید؟

در خانه حضرت رضا(ع) می روم و از ایشان می خواهم تا از من بگذرند و شفاعت مرا بکنند.

30- عشق برای شما چه معنایی دارد؟

روز خدمت من در حرم روز شادی، شوق، صفا، تفریح و خلاصه روز عشق من است.

31- عاشق مهم تر است یا معشوق؟

معشوق، چون معشوقش هست؟ اما عاشق کجاست؟

32- دوست دارید بعد از مرگ روی قبرتان چه بنویسند؟

علیرضا خوشنویس خادم رسمی حضرت رضا(ع) که نشان بدهد من نوکر ایشان بودم.

33- آیا نشان خادمی خود را با چیزی عوض می کنید؟

عمرم را بدهم این نشان را نمی دهم.وصیت کرده ام نشان نوکری آن حضرت را در کفن من بگذارند تا روز قیامت بگویم من نوکر علی بن موسی الرضا(ع) بوده ام.

34- اولین بار که این لباس را بر تن کردید، چه حسی داشتید؟

احساس افتخار می کردم.

35- زائران با چه چشمی خدام را می نگرند؟

مهمانان حضرت رضا(ع). گرچه این لباس بدی های مرا پوشانده است.

36- شما چگونه به آنها می نگرید؟

مهمانان خاص حضرت رضا(ع) که باید به نحو احسن از آنها پذیرایی کنیم.

37- اگر حق انتخاب خادمی حرم یکی از معصومین یا بیت الله الحرام را به شما می دادند، کدامیک را می پذیرفتید؟

با اجازه آقا علی بن موسی الرضا(ع) با همین نشان خادمی ایشان، خادمی حضرت سیدالشهداء، امام حسین(ع) را انجام می دادم.

38- بالاترین مرتبه لذت کجاست؟

زمانی که انسان لبیک بگوید و خداوند پاسخش را بدهد.ارتباط مستقیم با خدا بالاترین مرتبه لذت است.

39- نام رضا چه چیزی را برایتان تداعی می کند؟

راضی بودند به هر چیزی که خداوند بخواهد.

40- و سوال آخر اینکه مهم ترین دغدغه خاطر یک خادم چیست؟

اینکه پس از فوت در کجا دفن می شود.

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 13:18 |

آخرین روزهای زمستان سال 1365 بود. من در تهران سرگرم درس و امتحانات بودم و بقیه اهل خانواده در مشهد حضور داشتند. اوایل زمستان بنا داشتم برای سفر به مشهد بلیت هواپیما برای خودم تهیه کنم.اما چون هنوز برنامه امتحانات را اعلام نکرده بودند، من هم تکلیف خودم را نمی دانستم. زمانی برنامه امتحانات را وزارت آموزش و پرورش اعلام کرد که دیگر کار از کار گذشته بود. دوست داشتم برای لحظه سال تحویل در جوار بارگاه ملکوتی امام هشتم (ع) باشم، اما برنامه و روز امتحانات زمانی اعلام شد که دیگر خیلی برای تهیه بلیت دیر شده بود. برای روزها پنجم یا ششم فروردین سال بعد بلیت می فروختند که برای من چندان جالب توجه نبود. درصدد تهیه بلیت قطار برآمدم. آن زمان در تهران فقط در سه نقطه شهر بلیت فروخته می شد. میدان راهآهن، ورزشگاه 17 شهریور واقع در خیابان 17 شهریور و جایی روبروی بیمارستان پارس در بلوار کشاورز، بلیت قطار فروخته می شد. البته کار به این راحتی هم نبود. باید یک شب تا صبح در سرما می لرزیدیم تا نوبت برای تهیه بلیت به ما برسد.روز 28 اسفند بعد از نماز صبح روانه بلوار کشاورز شدم. هوا تاریک بود و مردم کنار دیوار صف کشیده بودند.بعضی ها هم آتشی روشن کرده بودند تا در آن سرما طاقت بیاورند.عده ای هم که با ماشین سواری آمده بودند در ماشین های خودشان استراحت می کردند.تا روشن شدن هوا من هم در صف انتظار ماندم.تقریبا" در میانه صف بودم. گاهی هم قدم می زدم و به خودروهای پارک شده تکیه می دادم. همانطور که به یک اتومبیل رنو تکیه داده بودم، ناگهان کسی که طرف شاگرد نشسته بود، شیشه را پایین کشید تا سوالی از من بپرسد. سرم را که پایین آوردم، متوجه شدم راننده یکی از آشنایان خودمان است. طرف با دیدن من تعجب کرد و گفت: اینجا چکار داری؟ نکند شما هم آمدی بلیت بخری؟

جواب دادم: بله. من آمده ام برای خودم بلیت بگیرم. بقیه اعضای خانواده ما الآن در مشهد هستند. از هواپیما هم ناامید شدم و فقط امیدوارم بتوانم امروز بتوانم بلیت تهیه کنم تا بتوانم فردا حرکت کنم . دست کم پس فردا در مشهد باشم. خیلی دلم می خواست لحظه سال تحویل آنجا باشم اما انگار....

لبخندی زد و پرسید؟ الآن کجای صف هستی؟

گفتم: از نیمه جلوتر هستم. من فقط برای خودم بلیت می خواهم.

دوباره گفت: حاضری جای خودت را به این دوست ما بدهی ؟

گفتم: پس خودم باید چکار کنم؟

دوباره گفت: شما با من بیا. من فقط آمده ام برای این دوستم یک کوپه بگیرم و بعد خودم با همین ماشین به مشهد بروم. اگر وسایل سفر شما حاضر باشد تا یک ساعت دیگر حرکت می کنیم. من هستم و دو نفر دیگر.

از این بهتر دیگر چه چیزی ممکن بود برایم پیش بیاید. امام رضا(ع) ترتیب سفر را داده بود. بلافاصله جای خودم را به آن مرد محترم دادم و افراد ایستاده در صف گفتم که ایشان به جای من هستند. بعد هم با آن آقای آشنا روانه منزل خودمان شدم. در یک چشم برهم زدن، وسایلم را جمع کردم و به اتفاق آن سه نفر به سمت مشهد حرکت کردیم.

از نیشابور به آن طرف برف شدیدی می بارید. ما ناچار بودیم پشت سر اتوبوس ها و خودروهای بزرگ تر حرکت کنیم. بالاخره نزدیک اذان صبح بود که به حرم نورانی ثامن الحجج رسیدیم. یک زیارت جانانه و بعد هم اندکی استراحت.

وقتی با خانواده ام تماس گرفتم و اطلاع دادم که من هم اینک در مشهد هستم، آنان هم متعجب بودند که وسیله سفر چگونه مهیا شد. بدین ترتیب من در لحظه تحویل سال 1366 کنار حرم مطهر امام هشتم (ع) بودم.چند روز بعد به سراغ همان کسی رفتیم که به جای من در صف ایستاد تا برای خود و خانواده اش بلیت تهیه نماید. وقتی از او پرسیدیم سفر با قطار خوش گذشت، لبخندی زد و گفت: من هم جای خودم را به شخص دیگری دادم و برای ما هم وسیله دیگری جور شد.

این را که گفت اشک شوق در چشمان همه ما جمع شد.آری! امام هشتم و رئوف اهل بیت (ع) مهمانانش را به نیکویی میزبانی می کند. از آن سال به بعد من توفیق یافتم تا 12 سال پیاپی لحظه سال تحویل در جوار آن بارگاه ملکوتی حضور پیدا کنم و از نزدیک به آن پیشوای فرزانه عرض ادب و ارادت نمایم.

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 11:39 |

حجت الاسلام سید محمود دعاییپرسید:چرا همیشه روزنامه اطلاعات برای درج آگهی از نظر تو اولویت دارد؟

جواب دادم: من از این موسسه و مدیر فهیم و ارزنده اش یعنی حجت الاسلام سید محمود دعایی خاطره بسیار خوبی دارم. اگر این خاطره نبود شاید روزنامه دیگری اولویت اول من بود.

...و اما آن خاطره:

حدود بیست سال پیش یکی از آشنایان برای درج آگهی ترحیم به موسسه کیهان آمد و از من خواست تا آگهی فوت مادرش در صفحه 4 آن روز کیهان چاپ شود.با هزار ترفند و ارتباط توانستم آگهی مورد نظر را در صفحه 4 جا بدهم. آن روزها من در مجله کیهان علمی برای نوجوانان مشغول به فعالیت بودم. به هر ترتیب کار که تمام شد و قبض تایید آگهی را به دستش دادم، خواهش کرد اگر امکان دارد بیا با من به موسسه اطلاعات برویم تا این آگهی را در آن روزنامه هم چاپ کنیم.همراه با او به موسسه اطلاعات رفتم. آن ایام محل موسسه اطلاعات در خیابان خیام بالاتر از پارک شهر بود. از درب شیشه ای که وارد می شدی، درست در سمت چپ یک اتاقکی وجود داشت که دو نفر خانم محترم در همان جا نشسته بودند و آگهی ها را از مشتریان می گرفتند و همه کارهای مربوط به آن را خودشان تا انتها انجام می دادند.این درست برخلاف سیستم موسسه کیهان بود که شما با یک مجموعه عریض و طویل برای این کار روبرو بودید. بخش آگهی ها در موسسه کیهان چند اتاق داشت و در هر اتاق هم چند نفر درگیر ماجرای آگهی ها بودند. اما در موسسه اطلاعات من فقط با دو نفر روبرو شدم. این دو نفر همه کارهای یک آگهی را از اول تا آخر خودشان انجام می دادند. من هم متن آگهی مورد نظر را در اختیار آن خانم گذاشتم و منتظر ماندم تا صورت حساب را صادر کند.تایپ متن آگهی که تمام شد آن خانم صورت حساب را برایم نوشت. هنوز کار به آخر نرسیده بود که خیلی اتفاقی خطاب به آن خانم گفتم: من هم همکار شما هستم.

پرسید: کجا تشریف دارید؟

جواب دادم: در موسسه کیهان کار می کنم.

هنوز هیچ مدرک یا کارت شناسایی ارائه نکرده بودم که ناگهان آن خانم محترم، قبض آگهی را از من گرفت و آن را پاره کرد و در سطل زباله ریخت. بعد دوباره یک قبض جدید صادر کرد. این بار با قیمتی به مراتب پایین تر از دفعه قبل. شاید حدود 30 تا 40 درصد به من تخفیف داده بود.او در حالی این کار را انجام داده بود که من هنوز مدرکی دال بر همکار مطبوعاتی بودن را به ایشان ارائه نکرده بودم. بعد هم بالای برگ آگهی من نوشت تا این متن در بالای ستون چاپ شود.

تا آمدم کارت شناسایی خودم را به او نشان بدهم خطاب به من گفت: حرف شما برای ما اعتبار دارد. شما همکار ما هستید واحترام همکار واجب است. من مانده بودم در قبال این لطف و محبت او چه عکس العملی نشان بدهم. بالاخره کارتم را نشانش دادم و گفتم: من در بخش آگهی ها نیستم و نویسنده و خبرنگارنشریه کیهان علمی هستم .اما اگر کاری از دستم بر بیاید در خدمت شما هستم. بعد هم مبلغ صورت حساب را همانجا به طور نقدی پرداخت کردم و از موسسه اطلاعات بیرون آمدم. اما قبل از خروج از در، آن همکار ارجمند مطبوعاتی مرا خطاب قرار داد و گفت: آقای محترم! اگر شما یا سایر همکاران کیهانی صدبار دیگر هم تشریف بیاورید باز هم همین برخورد را از ما خواهید دید ، اما اگر ما به موسسه شما بیاییم همکارانتان با ما چنین رفتار نخواهند کرد.

او راست می گفت. زیرا نیم ساعت قبل از این، با آنکه خودم پرسنل همان موسسه بودم، با من همان رفتار را داشتند. نه تنها هیچ تخفیفی شامل حالم نشد، بلکه با خواهش و تمنا توانستم آگهی مربوط به آن دوست را در روزنامه کیهان به دست چاپ بسپرم.

متن آگهی برای هر دو روزنامه یکسان بود، اما برخورد پرسنل آگهی های هر دو موسسه کاملا" با همدیگر تفاوت داشت.

آری! همین رفتار و برخورد باعث شد تا از آن روز تاکنون هرکسی سفارش یک آگهی را به من داده و اختیار درج آن را هم به من سپرده، موسسه اطلاعات را برای این مهم انتخاب کنم.یقین دارم اختیارات آن همکار محترم بخش آگهی های موسسه اطلاعات، ناشی از درایت و حسن تدبیر مدیر بزرگوار آن موسسه بوده و هست. کسی که تا این حد اختیار دارد برای درج یک آگهی تا این اندازه به مخاطبش تخفیف بدهد، به یقین مبلغ خوبی برای موسسه خود می باشد. این خاطره سالهاست در ذهنم به یادگار مانده و دوست دارم همچنان به همین حال هم باقی بماند.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 13:0 |

عکس تزئینی استراننده آژانس که از راه رسید، وسایلش را داخل ماشین گذاشت و گفت ما دو نفر هستیم. ایشان بین راه پیاده می شود و من هم می خواهم تا این آدرس بروم. در بین راه همان گپ و گفت چند دقیقه قبل را ادامه دادیم. بحث فعالیت های فرهنگی در حوزه کودک و نوجوان سازمان های مختلف بود. چیز خاصی نبود که بخواهیم خصوصی در باره آن صحبت کنیم. بعد از گذشت 10 دقیقه و به لطف ترافیک نفس گیر تهران، آقای راننده هم آمد وسط و از مشکلات مناطق جنوب شهر چند کلامی برایمان تعریف کرد و گفت: سازمان ها و نهادهای فرهنگی مرتبط با حوزه کودکان فقط بچه های مناطق شمال و مرکز شهر را می بینند و حمایت می کنند. بچه های جنوب شهر و آدم هایی مثل ما که در شهر ری ساکن هستیم از این نوع امکانات بی بهره هستیم. خلاصه دل بسیار پری از این مشکلات داشت و تا توانست برایمان از بچه های مناطق محروم تعریف کرد.

آقای راننده کارمند یکی از وزارتخانه ها بود و فقط یک فرزند داشت.خودش برایمان گفت که زندگی نمی چرخد و من باید بعد از اتمام کار اداری به آژانس بیایم و تا شب در خیابان های شهر دنبال لقمه نانی برای خانواده ام بگردم. دوستمان هم که ماشین گرفته بود تا به منزل برود، در یک سازمان فرهنگی و هنری  مربوط به بچه ها کار می کرد. همین طور که گپ و گفت ما در ترافیک ادامه داشت، ناگهان تعدادی از کتاب هایی را که برای فرزندش تهیه کرده بود را از داخل نایلکس بیرون آورد و آنها را به آقای راننده داد و گفت: فرزند من و شما ندارد. این کتاب ها را به عنوان هدیه از من قبول کنید و آن را به فرزندتان بدهید. آقای راننده که انتظار چنین واکنشی را نداشت، متحیر مانده بود که چه بگوید. ابتدا امتناع کرد و کتاب ها را به دوستم برگرداند، اما دوستم اصرار کرد که کتاب بهترین هدیه برای بچه هاست و این را از من به عنوان یک دوست پذیرا باش.

بعد هم طرف را راهنمایی کرد تا یک نامه از طرف مدیر مدرسه دولتی فرزندش بگیرد و به دست او برساند تا شاید بتواند مقداری کتاب به صورت هدیه برای کتابخانه آن دبستان از طریق یک سازمان فرهنگی برایش تهیه نماید. وقتی این جمله را آقای راننده از زبان دوستم شنید، انگار بال درآورد و تا آسمان ها رفته بود. بلافاصله دفتر یادداشت کوچکی را به دوستم داد و از او خواست مخاطب نامه را برایش مشخص نماید. دوستم به من اشاره کرد و گفت: این آقا از جماعت نویسنده و روزنامه نگار است. الآن دوخط برایت می نویسد و کار تمام است.بعد هم یادداشت را به من داد و من هم متن لازم را برایش نوشتم و به او گفتم فقط کافیست مدیر محترم مدرسه فرزندتان عین این نامه را بنویسد و بعد هم کار تمام است.

بعد از این ماجرا به آقای راننده گفتم: دوست عزیز! این قسمت بچه های آن مدرسه محروم است. من و شما و بقیه فقط یک وسیله هستیم و بس. باید خدا را شکر کنیم که این توفیق را به ما داد تا باعث و بانی خیر باشیم. میان این همه آژانس دوستم باید با شرکت شما تماس بگیرد و از میان جمع همکارانتان نوبت شما باشد و خلاصه موضوع گپ من و دوستم باید چیزی باشد که شما را هم وارد بحث کند تا دست آخر تعدادی کتاب به دست بچه های آن مدرسه محروم برسد. من خوشحالم که در آستانه هفته کتاب بهانه ای شدیم تا بچه های یک دبستان دولتی در منطقه شهر ری به تعدادی کتاب برای مطالعه دست پیدا کنند. کاش هر سفر درون شهری و برون شهری حداقل یک دستاورد مثبت برای دیگران هم به دنبال داشته باشد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 10:5 |

     اولین  بار بود که با یک گروه از کوهنوردان همراه بودم. ماجرا مربوط به 20 یا 21 سال پیش است. آن روزها من در موسسه کیهان کار می کردم. یک بار اطلاعیه گروه کوهنوردی کیهان را روی تابلو اعلانات موسسه دیدم و به خودم جرات دادم تا در یک برنامه همراه آنان باشم.در آن برنامه صعود به توچال از مسیر دره اوسون مد نظر بود. من هم مثل بقیه افراد صبح زود در محل قرار حاضر شدم و با گروه به سمت توچال رفتیم. این اولین تجربه من برای کوهنوردی با یک گروه بود.سرپرستی تیم را محمد علی آذرپیرا بر عهده داشت. مردی آرام، متین، باوقار، مهربان و خوش قد و قامت که از آن برنامه به بعد در فهرست دوستانم جای گرفت. او مردی مسلط به کارش بود و رهبری گروه را دراوج آرامش بر عهده می گرفت.این اولین مرتبه بود که من با این گروه همراه می شدم. به همین دلیل آذرپیرا در تمام طول برنامه مراقب من بود و هوای مرا داشت. بعد از یکی دوساعت راه پیمایی و بالا رفتن از کوه، جایی برای صرف صبحانه توقف کردیم. هرکسی هر چه در کوله داشت بیرون آورد و صرف صبحانه در یک محیط صمیمانه آغاز شد. همه با هم بودیم و هیچ کسی احساس تنهایی و بیگانگی نمی کرد. بالاخره صبحانه که تمام شد ، تیم مسیر قله را در پیش گرفت. آنهایی که از این مسیر به توچال صعود کردند، با سراشیبی تند و تیز این مسیر آشنا هستند. من هم مثل بقیه در دل گروه قرار گرفتم و به اتفاق راه قله را در پیش گرفتیم. آرام آرام خستگی و فشار بر من غلبه کرد، طوری که حرکت من کندتر شد. آذرپیرا به محض مشاهده وضعیت من به طرفم آمد و حالم را جویا شد. با این که کوله خودش بسیار بزرگ بود، اما با این وجود کوله مرا هم روی کوله خودش بست تا من راحت تر حرکت کنم. آرام آرام این مسیر را بالا رفتم تا اینکه به روی یال توچال رسیدیم. شاید کمتر از 10 دقیقه تا پناهگاه فاصله داشتیم که حالم دگرگون شد. آذرپیرا به محض دیدن وضعیت من یکی از افراد را صدا کرد و گفت: همراه با حسین به پایین برگرد. هر کجا راحت بود، بنشینید و استراحت کنید تا ما هم برگردیم پایین. بعد هم یک شربت آبلیمو درست کرد و به من داد تا حالم کمی بهتر شود.

اعتبار این مرد در نزد دوستان و اعضای تیم برایم خیلی جالب توجه بود. من انتظار داشتم آن همکار کوهنورد از پذیرفتن این خواسته آذرپیرای عزیز امتناع کند. زیرا هرکسی دوست دارد مثل بقیه روی قله حاضر باشد. اما آن کوهنورد گرامی بدون هیچ چون و چرایی پذیرفت که من را تا پایین همراهی کند. این رفتار و برخورد باعث شد تا من به کوه و کوهنوردی علاقه پیدا کنم. من کوهنوردی را به خاطر محمدعلی آذرپیرا و جمعی دیگر از دوستان دوست دارم و هنوزهم با علاقه آن را دنبال می کنم. بعد از این برنامه بود که با این گروه همراه شدم و قله های متعددی را در ایران زیر پا گذاشتم.

 آذرپیرا یک جوانمرد به تمام معناست. بعد از آن برنامه دهها برنامه دیگر را هم رهبری کرد و من افتخار داشتم همپای کوچکش باشم. در طول 7 یا 8 سال کوهنوردی همراه با او هرگز ندیدم عصبانی باشد. همواره و در سخت ترین شرایط لبخند بر لب دارد و به مخاطبانش امیدواری می دهد. آن روزها محمد علی آذرپیرا به عنوان مترجم و ویراستار مجله زن روز در موسسه کیهان کار می کرد. او هنوز هم به کوه می رود و جمعی از دوستان با او همراه هستند. دوست دارم یک بار دیگر با او همراه باشم. این مهم نیست که بتوانم به قله برسم، برای من همپا بودن و در کنار آذرپیرای نازنین قدم برداشتن ارزشمند است و بس.

من از محمدعلی آذرپیرا، حیدرفرحناکی، حاجی برخ و بسیاری از دوستان کوهنورد عضو تیم کوهنوردی کیهان خاطرات خوب و خوشی دارم. من کوهنوردی را به خاطر آنان دوست دارم. من از آنان درسهای بسیاری آموختم. سالها هم بگذرد، جوانمردی، معرفت، بزرگواری و انسان دوستی آذرپیرا و دیگر دوستانم جاودانه می ماند و هرگز فراموش نخواهد شد.

آذرپیرای عزیز! لحظه لحظه همراه بودن با تو در مسیر رسیدن به قلل زیبای این سرزمین همواره در ذهنم درخشان و جاودانه است. خلنو، کلون بستک،توچال، ناز و کهار، سبلان و دیگر قلل این سرزمین را با تو بودم و از تو بسیار آموختم.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 11:45 |

 

پرسید: روزنامه ......... می شناسی؟

جواب دادم: چطور مگه؟ چیز خاصی می خواهی؟

دوباره گفت: شاید بخواهم آگهی تبلیغاتی به اون روزنامه بدهم. نظرت در باره اونها چیه؟

گفتم: من مدتی با اونها کار کردم.در ظاهر خودشون رو خوب نشون میدن اما...

دوباره گفت: اما چی؟ اتفاق خاصی افتاده .

جواب دادم: اواخر سال گذشته از طریق یکی از گرافیست های مطبوعاتی با اونها آشنا شدم قرار شد برای اون روزنامه برنامه ای را اجرا کنم . مدتی این دست و اون دست کردند تا اینکه کار شروع شد. خودشون هم درست نمی دونستند چکار می خواهند انجام بدهند. ویژه نامه ای روزهای زوج در روزنامه چاپ می کردند و این ویژه نامه را تا اوایل تیر ماه ادامه دادند و بعد هم ظاهرا" تعطیل شد و رفت روی هوا.

این بار سوال کرد: حق الزحمه تو رو که پرداخت کردند؟

گفتم: زدی به هدف. موضوع این است که حق الزحمه دو ماه اول یعنی تا فروردین را دادند و بعد از اون هیچ پولی پرداخت نکردند. هر بار با طرف مربوطه یعنی کسی به اسم " .........." تماس گرفتم، فقط امروز و فردا کرد و تا نزدیک نیمه مرداد هیچ پولی پرداخت نکردند. حالا خودت حساب کن که مسئولان روزنامه چطور افرادی هستند.

وقتی این حرف را از من شنید گفت: در یک کلام بگو آدم های بدقولی هستند که اگر فرصت دست بدهد پول طرف خودشون رو بالا.....

گفتم: روز اول وقتی به سردبیر روزنامه یعنی آقای فلان گفتم، متاسفانه نمی تونم به کسی اعتماد کنم و باید ابتدا پولم را بگیرم و بعد کارها را تحویل بدهم، خیلی به ایشان برخورد و اظهار ناراحتی کرد که این حرف یک جور توهین است. اما ظاهرا" حالا برای خودش ثابت شده که بسیار بدقول و بد حساب است.

دوستم با شنیدن این حرفها یک دفعه ناراحت شد و گفت: کار فرهنگی در این مملکت کار بسیار مزخرفی است. خیلی از بچه هایی که با مطبوعات سروکار دارند هم شبیه این تجربه را دارند. باید سراغ کارهای دلالی رفت و کارهایی را دنبال کرد که ....

-   راستی! وقتی با اونها تماس می گیری چی میگن؟

-    یا تلفن را جواب نمی دن، یا میگن رفته جلسه، یا مثل بقیه سازمانها و اداراتی که قرار نیست کار مردم را راه بیندازن ، جواب سربالا میدن.

-   حالا این روزنامه به جایی هم وابسته است یا؟

-    صاحب امتیاز روزنامه ....... است و مدیر مسئولش هم .......... البته به اون بنده خدا ربط مستقیمی ندارد.حالا شاید با خواندن این گپ و گفت میان من و تو از قضیه باخبر بشه.

-    اون موسسه که موسسه پولداریه. پس چرا اینطوری رفتار می کنن؟

-     روزنامه ......... در اون ویژه نامه هایی که ......... منتشر می کرد مسابقه هم برای مخاطبانش داشت. حالا خدا می داند که به اون برندگان جایزه هم داده یا فقط یک سری اسم چاپ می کرد و ...

-    حداقل فایده این گپ و گفت اگر برای تو چیزی نداشت، برای من این شناخت را به همراه داشت که قید آگهی به اونها را بزنم و سراغ نشریات دیگر بروم.اما امیدوارم از یک جایی پول حق الزحمه تو را هم خدا جور بکنه. با این مخلوقات بد قول خداوند فقط می توان به خود خدا امیدوار بود و بس.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 17:5 |