تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

چشمم كه به گنبد منور سيدالشهدا (ع) افتاد در حالي كه دست كوچك امير حسين را در دستم داشتم خطاب به آن حضرت عرض كردم:" من گواه عشق پدرم به شما هستم . خاطرم هست روزي كسي از پدرم پرسيده بود .اسم پسر اول شما محمد حسين ونام پسر دوم تان محمد حسن است. درحالي كه امام حسن (ع) بزرگتر از امام حسين(ع) بودند. اگر قرار بود شما بر اساس نامگذاري اين دو بزرگوار عمل كنيد بايد پسر بزرگتان را محمد حسن و بعدي را محمد حسين اسم مي گذاشتيد. پس چرا اينطور نيست؟ پدرم جواب داد:من به اسم حسين خيلي علاقه داشتم. هميشه دلم ميخواست پسري به نام حسين داشته باشم . وقتي اولين فرزندم پسر شد نام محمد حسين را برايش انتخاب كردم. ترسيدم پس از او ديگر خداوند به من پسر عنايت نكند و داغ اسم حسين به دلم بماند. به همين خاطر اولين پسرم حسين نام گرفت. وقتي بعد از او خداوند به من پسر ديگري عطا فرمود نام دومي را به خاطر علاقه به ائمه محمد حسن نام گذاشتم. "

با مرور اين خاطره در ذهنم به آن حضرت عرض كردم : درست است كه پدرم امروز نيست اما عشق او به شما باعث شد تا من امروز نام حسين را داشته باشم . در حالي كه دست فرزند كوچكم امير حسين را همچنان در دست داشتم باز عرض كردم: اين امير حسين هم شايد دليلي باشد كه من نيز ان شاء الله  شما را دوست دارم. بعد از اينكه نام دومين فرزندم را امير حسين گذاشتم بعضي ها به من مي گفتند كه دو اسم حسين در يك خانواده نميتوان گذاشت. نمي شود هم پدر حسين باشد و هم پسر حسين. من به هركسي كه اين حرف را زد در جواب گفتم: شما نمي دانيد نام حسين چقدر لذت بخش است. من اين محبت به حسين (ع) را از والدينم دارم. خيلي دوست داشتم كه نام حسين در خانواده ما بماند.

سپس همراه با هردو فرزندانم يعني عليرضا و امير حسين به داخل حرم امام حسين (ع) رفتيم. داخل حرم كنار ضريح زيباي آن امام همام نشستيم وبراي دقايقي شايد طولاني تنها چشم به مشبك هاي حرم دوختم.درآن مكان بيش از هر جاي ديگر به داشتن نامم يعني محمد حسين افتخار كردم. به فرزند دومم هم يادآوري كردم اينجا متعلق به صاحب اسمت است. شايد فرداي قيامت مارا بخاطر برخورداري از نام زيبا و درخشان حسين مورد عنايت قرار دادند و توفيق يافتيم به بركت اين نام از آتش عذاب گناهان و خطاهاي خود رهايي يابيم. ان شاءالله

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 15:35 توسط محمدحسین دیزجی |

همه ما خواهيم رفت،يكي زودتر و يكي ديرتر.وقتي كه رفتيم اگر ميسر باشد يك مجلس ختم و اگر خيلي تداوم پيدا كند در اولين سالگرد مجالس يادبود خاتمه مي يابد.از اولين مجلس تا آخرين برنامه تعداد افرادي كه حضور پيدا مي كنند به تدريج كم مي شود.البته اين يك چيز غريبي نيست. زيرا خودمان هم معمولا براي تمام مجالس و مراسم هاي ديگران حتي نزديكان تا اين حد حضور پيدا نمي كنيم. ام برخي آدمها پس از مرگ هم خوش سعادت و با توفيق هستند و همچنان به ديگران خير مي رسانند. يكي از اين افراد شادروان فاطمه طالقاني بانوي انجمن ديابت و همسر دكتر اسدالله رجب رييس انجمن ديابت ايران است. آن روزها كه بود هميشه سعي داشت از درد و رنج بيماران به ويژه كودكان و نوجوانان به هر طريق بكاهد.وقتي هم كه رفت يادداشت هايش و تجربه هايش را همچنان دوستدارانش در نشريه انجمن ديابت جاپ مي كنند تا باز هم مردم و بيماران از علم و دانش او در مسير برخورداري از يك زندگي مطلوب و با نشاط  بهره مند باشند. هر سال در مرداد ماه همسر و خانواده اش براي او يك سالگرد پر بركت و استثنايي برگزار مي كنند. بر خلاف معمول مراسم هاي سالگرد كه تعداد شركت كنندگان كمتر از مجلس ختم و سوم است ، مراسم هاي سالگرد اين بانو پر جمعيت است. دكتر رجب كه خودش هم انساني بسيار شريف و والا و پزشكي نوع دوست و مردمدار است هر سال مراسم سالگرد همسرش را در يك شب جمعه كه امكان حضور بيشتر افراد باشد در قالب يك برنامه علمي و آموزشي براي ديابتي ها برپا مي كند.در اين برنامه از متخصصان دعوت مي كند تا هر كدام در رشته هاي مختلف نظير تغذيه، روانشناسي ،غدد و ساير رشته هاي علمي تازه ترين دستاورد هاي علمي و روز دنيا را در اختيار مردم و حاضران قرار دهند.من اين توفيق را داشتم كه طي اين جند سال تقريبا در تمام برنامه هاي مربوط به سالگردبانو فاطمه طالقاني شركت كنم.امسال هم كه اين برنامه مثل چند سال اخير در حسينيه ارشاد برگزار شد نه تنها تمام سالن پر از جمعيت بود بلكه بسياري سرپا ايستاده بودند و از برنامه ها استفاده مي كردند.هر سال تازه ترين مطالب علمي به مردم در اين برنامه عرضه ميشود. پزشكان گرانقدري همچون دكتر رجب ، دكتر نيكوسخن ،دكتر كيمياگر ،دكتر جلالي و متخصصاني ديگر با حضور در اين مراسم آخرين اطلاعات مورد نياز ديابتي ها را در اختيار آنان قرار مي دهند.

راستي شما تاكنون مراسم زيبايي  مثل اين برنامه را ديده بوديد ؟ آدم خودش در ظاهر نباشد ولي از برخي زندگان بيشتر براي مردم منفعت داشته باشد؟ روحش شاد و يادش همواره جاويد.

 

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 15:34 توسط محمدحسین دیزجی |

پس از اعلام اسامی برگزیدگان آزمون سراسری سال 1372 ، هنگام تنظیم خبرها برای درج در مجله ، مطلب جالبی به دستم رسید. خبری که نشان از پشتکار و عزمی استوار برای غلبه بر مشکلات در آن نهفته بود. خبری که حکایت از دوراندیشی یک دانش آموز ارزشمند این سرزمین می کرد. خبر این بود : "یک دانش آموز 17 ساله اهل زواره اصفهان رتبه اول نخستین مرحله آزمون سراسری دانشگاه ها را در رشته علوم تجربی کسب کرده است .دانش آموزی که سه سال دوره دبیرستان را با معدل بالای 90/19 پشت سر گذاشته و در سال دوم دبیرستان عنوان چهارم کشور را به خود اختصاص داده است . به دنبالش رتبه اول کنکور آن هم بدون شرکت در کلاسهای کنکور و تقویتی.

از آن بالاتر این بود که دانش آموز مذکور از رفاه تحصیلی و اقتصادی خاصی برخوردار نبوده است. او در دیدار با یکی ار مسئولان استان اصفهان تنها خواسته بود،دبیرستان محل تحصیلش را بازسازی کنند.دبیرستانی که حالت مخروبه پیدا کرده بود.او  تقاضای بازسازی و تعمیر دبیرستانی را کرد که دیگر خود نیازی به آن نداشت. من بر اساس این خبر سرمقاله آن شماره مجله کیهان علمی را نوشتم.به راستی اگر ما هم جای او بودسیم چنین میکردیم؟اگر موفقیتی این چنین را که آرزوی بسیاری از جوانان است کسب می کردیم ،این گونه فروتنانه از خواسته های شخصی خود به خاطر دیگر دوستان میگذشتیم؟یا اینکه از مقامهای مسئول بهترین امکانات رفاهی و تحصیلی را تنها برای خویش طلب می کردیم؟ راستی اگر شما به جای او بودید چه میکردید؟ دور از انصاف است که صاحبان چنین تفکری را ستایش نکنیم . باشد که ما هم در موقعیت های برتر زندگی ، مردم دوست باشیم و رضایت خدا را و لبخند دیگران را بر خواسته خویش ترجیح دهیم.

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 11:10 توسط محمدحسین دیزجی |

اوایل تابستان 1373 بود که بازهم منتظر شنیدن خبرهایی خوش از آن سوی مرزهای کشورمان بودیم.بچه های المپیاد ریاضی که به کشور هنگ کنگ سفرکرده بودند،دوباره برای ایران موجب افتخار و سربلندی شدند.یک روز مانده به بازگشت دانش آموزان تیم المپیاد ریاضی ،بر حسب اتفاق منزل یکی از آنها را پیدا کردم.فرصت خوبی بود تا پیش از آمدن دانش آموزان با خانواده یکی از آنان گفتگو کنم،بنابراین به منزل آقای مازیار رامین راد رفتم،دانش آموزی که بالاترین امتیاز المپیاد ریاضی را به همراه یک مدال طلا برای کشور به ارمغان آورد.وقتی سر صحبت را با مادر مازیار باز کردم و از او خواستم در باره خصوصیات فرزندش بگوید،جنین گفت:در مرحله دوم المپیاد ریاضی مازیار و بقیه دوستانش به شیراز رفتندتا همراه دیگر دانش آموزان برگزیده مرحله اول به رقابت بپردازند.وقتی مسابقه به پایان رسید و نتایج را اعلام کردند،مشخص شد مازیار به مرحله نهایی راه یافته و به عنوان یکی از دانش آموزان برتر این مرحله میتواند ،بدون کنکور به دانشگاه برود.وقتی با ما تماس گرفت و این خبر را داد ،همگی خوشحال شدیم.می خواستیم با مازیار قرار بگذاریم هنگام بازگشت آنها به فرودگاه برویم و از او و دیگر اعضای تیم استقبال کنیم. در همین لحظه مازیار به من گفت،مادر اگر میخواهید به فرودگاه بیایید باید برای همه دوستانم دسته گل و شیرینی بیاورید.چون چند نفر از آنها نتوانستند نمره لازم را بیاورند و به مرحله بعد راه پیدا کنند ،ممکن است کسی برای آنان دسته گل نیاورد .من دلم نمیخواهد آنان را ناراحت و افسرده ببینم .یا برای همه ما یکسان گل و شیرینی بیاورید و یا اینکه اصلا به فرودگاه نیایید.من خودم از فرودگاه به خانه می آیم.

مادر مازیار همانطور که حرف میزد ،اشک شوق در چشمانش جمع شده بود .از ایشان پرسیدم، چطور از موفقیت مازیار در هنگ کنگ باخبر شده است.درجوابم گفت: وقتی امتحان بچه ها تمام شد و نتیجه مازیار را دادند ،او با منزل تماس گرفت و گفت:مادر من الحمدا... توانستم 41 امتیاز بگیرم .من از او پرسدم یعنی مدال طلا میگیری؟ مازیار دوباره گفت:مادر مدال من مهم نیست ،دعا کن امتیاز کل دانش آموزان ایرانی بالا برود تا کشورمان در بین سایر کشورها بدرخشد.درحالی که از شوق می گریستم به مازیار گفتم :باشد مادر، امیدوارم همگی شما موفق باشید. مازیار موفق شده بود از 42 امتیاز المپیاد جهانی ریاضی 41 امتیاز را بدست آورد. او همچنین موفق به دریافت مدال طلا شده  بود.

اگر ما به کوچکترین موفقیتی دست پیدا کنیم ،دلمان میخواهد همه عالم و آدم بدانند،اما انسانهای خودساخته ، این گونه نمی اندیشند. وقتی در امتحان پیروز میشوند به فکر روحیه دوستان هم هستند.چه کسی بدش می آید در بازگشت موفقیت آمیز از یک سفر از او استقبال شود؟اما مازیار و امثال او تنها به خود نمی اندیشند. آنها از این لحظه های زودگذر به راحتی و با شناخت کامل میگذرند تا دوستی های باارزش و صمیمانه آنان همچنان پایدار بماند.

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 11:9 توسط محمدحسین دیزجی |

درست ودقیق خاطرم نیست که چه کسی،کجا و چه موقع به من گفت و یا شنیدم که اگر یک سال متوالی بدون وقفه بتوان سوره نبأ را هر روز تلاوت کرد، پروردگار بزرگ و مهربان توفیق زیارت خانه خودش را نصیب انسان می کند.از زمانی که این نکته را دانستم بارها تصمیم گرفتم که این کار را انجام دهم،اما هر بار به دلایلی نمیتوانستم این سوره را مرتب و پشت سرهم در هر روز بخوانم. شاید سال 79 یا80 بود که تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم و در این ماجرا از خداوند هم یاری خواستم. شروع کردم و به لطف خدا هر روز این سوره را می خواندم. ابتدا از روی قرآن و کم کم با تکرار زیاد توانستم آن را از حفظ بخوانم. طوری که هر روز وقتی از منزل بیرون می آمدم تا به سمت محل کارم بروم، این سوره را تا به خیابان اصلی نرسیده تمام می کردم.یک سال گذشت اما هیچ اتفاقی نیافتاد. خیلی تعجب کردم . نسبت به آنچه که در باره این سوره شنیده بودم اطمینان داشتم،اما علت تحقق نيافتن سفر حج را نمی دانستم.

چند سال گذشت تا اینکه با عنایت پروردگار و تماس یکی از دوستانم یعنی آقای محمد ناصری بدون این که خودم برای ثبت نام حج عمره اقدام کرده باشم توفیق دست داد تا به اتفاق همسر و فرزندانم و جمعی از دوستان که با تعدادی از آنان کربلا رفتیم راهی این سفر بشویم. شهریور سال 1383 همزمان با ایام ماه مبارک رجب به مدینه رفتیم و ایام ولادت امام علی (ع) را در جوار حرم نبوی بودیم.ناگهان در آنجا به خاطرم آمد که خودم از خدا و حضرت رقیه(س) خواسته بودم اول به زیارت امام حسین (ع) بروم و سپس به زیارت خانه خدا بروم. این قضیه خودش ماجرایی دارد که بعدا آن را مینویسم.

راستی که در هر کاری حکمتی نهفته است. من کجا تصور می کردم که بتوانم همراه خانواده ام راهی این سفر بی بدیل شده و چنین توفیقی کسب نمایم. همه مخارج آن سفر طوری جور شد که خودم هم باور نمی کردم. خدا پدر و مادر باعث و بانی این سفر يعني سيد محسن گلدانساز را بیامرزد و دو برادرش را مهمان هميشگي رسول الله (ص) و خاندان مطهرش قرار دهد و او را عاقبت به خیر کند.

لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 8:22 توسط محمدحسین دیزجی |

 

آرنج دستش را روی لبه پنجره ماشین گذاشته بود و پشت چراغ منتظر بود . هنوز دو چهار راه تا حرم حضرت رضا(ع) فاصله داشت. لباس خادمی اش را پوشیده بود تا برای نوبت کشیک به حرم برود. همانطور که ماشین پشت چراغ متوقف بود و انتظار می کشید ناگهان احساس کرد کسی بوسه ای بر دستش زد.رویش را که به سمت چپ یعنی پنجره ماشین چرخاند ،مرد جوانی را دید. هنوز کلمه ای بر زبان نیاورده بود که جوان گفت: سلام حاج آقا. التماس دعا. من ........ هستم. سالها پیش در مدرسه موسوی (خیابان 17 شهریور تهران جنب ورزشگاه) شاگردتان بودم. خوشحالم که شما را دیدم. ما آن روزها خیلی چیزها از شما یاد گرفتیم. خدا خیرتان بدهد.

آقا معلم که حالا یکی از خادمان بارگاه ملکوتی حضرت رضا(ع) بود در آن فاصله کوتاه زمانی در پشت چراغ دعای خیری در حق شاگردش کرد و هنوز کلمه ای بر زبان نیاورده بود که باسبز شدن چراغ و بوق های ممتد سایر خودرو ها ناچار به حرکت شد. وقتی به حرم رسید شاگردش را دعا کرد.

من هم بعدا اين ماجرا را شنيدم . آن لحظه به عظمت مقام معلم فکر کردم و از خودم پرسیدم : آن جوان که به یقین امروز برای خودش منزلت اجتماعی داشت چرا در خیابان با شناختن معلمش نزد او رفت و بی آنکه متوجه شود خم شد و دستش را بوسید؟ براستي  معلم جایگاهش والاتر از آن است که ما بتوانیم آن را درک کنیم. شان و منزلت معلم را تنها خدا می داند و بس. زیرا خودش اول معلم آفرینش است.

لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 8:16 توسط محمدحسین دیزجی |

 

یکی ازروزهای اسفند ماه سال1382 بود. مثل اغلب روزها از محل کارم به سمت میدان هفت تیر آمدم تا از آنجا به میدان شهدا بروم.همین که نزدیک من رسید،گفتم: شهدا- سر شکوفه.ایستاد و من هم در عقب را باز کردم و سوار شدم.دو نفر دیگر هم پشت سر من در قسمت عقب سوار شدند. یک خانم هم از راه رسید و مقصدش را شهدا اعلام کرد و سوار شد. راننده بلافاصله حرکت کرد.کمتر از 50 قدم نرفته بود که یک آقایی همان مسیر ما را اعلام کرد. راننده بدون لحظه ای توقف به راهش ادامه داد و رفت. تا میدان شهدا هیچ کسی را در صندلی جلو سوار نکرد.درست بر خلاف اکثر رانندگان که همیشه در صندلی جلو دو مسافر را سوار می کنند.کاری ندارم که قانون چه می گوید،اما او مطابق عرف همه رانندگان عمل نکرد.وقتی به میدان شهدا رسید همه مسافران پیاده شدند. دقت کردم ببینم از آن خانمی که جلو نشسته بود چقدر کرایه می گیرد. دیدم همان کرایه یک نفر یعنی 200 تومان را گرفت. در حالی که برخی راننده ها یا دو نفر را جلو سوار می کنند و یا اگر در چنین شرایطی قرار بگیرند و بخواهند خیلی به آن خانم محبت کنند می گویند دو نفر حساب کنم. آن خانم هم به ناچار می پذیرد. اما او چنین نکرد. من قرار بود کمی جلوتر یعنی سر خیابان شکوفه پیاده بشوم. در این فاصله کوتاه به راننده گفتم: کمی پایین تر از میدان هفت تیر یک نفر گفت شهدا،آیا شما شنیدی؟ گفت:بله. گفتم: آدم با معرفتی هستی..گفت: چطور؟ جواب دادم:وقتی دیدم آن مرد را سوار نکردی و کسی را کنار زن مردم ننشاندی و او معذب نساختی اول با خودم گفتم حتما در مقصد کرایه دو نفر را می گیرد. اما اینجا هم دقت کردم و دیدم کرایه یک نفر را از او گرفتی .خدا پدرت را بیامرزد. تو از یک کرایه 200 تومانی گذشتی در حالی که خیلی ها از کمتر از این هم نمی گذرند. یقین داشته باش خدا جای دیگری به بالاترین شکل جبران می کند. من که بنده کوچک خدا هستم متوجه شدم چطور ممکن است او ندیده باشد .گفت : من کار خاصی نکردم. درست نبود کنار ناموس مردم کسی را سوار کنم .

این ماجرا گذشت تا اینکه 6 ماه بعد توفیق یافتم برای اولین بار راهی سفر خانه خدا بشوم.در آن سفر باارزش که بعدا خاطراتی از آن را نقل خواهم کرد، بارها به یاد آن راننده افتادم. در حالی که اصلا نام و نشانی از او در ذهن نداشتم. نه میدانستم اسمش چیست و نه هیچ اطلاعاتی از او داشتم. اما بارها در اماکن مختلف اورا یاد کردم و اگر اشتباه نکرده باشم برایش نماز هم خواندم. راستی آدم چقدر باید خوش سعادت باشد که در چنین اماکن مقدسی از او یاد کنند. من اگر یک بار دیگر هم او را ببینم اصلا نمی شناسم. ولی همیشه به یاد این حرکتش هستم. خدا توفیق دهد ما هم در کار و حرفه خودمان حداقل گهگاه رضایت خدا را بر خواسته خودمان ترجیح دهیم.

لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 8:7 توسط محمدحسین دیزجی |

                                                

 

غروب چهارشنبه بود.فردا صبح باید کربلا را به مقصد مرز خسروی ترک میکردیم.مدیر کاروانمان به همه اطلاع داد که وسایل را جمع کنیم تا صبح قبل از طلوع آفتاب ازکربلا بیرون برویم و پیش از بسته شدن مرز به خاک خودمان وارد شویم. دومین شب اقامتمان در کربلا بود. چند روز بیشتر تا محرم باقی نبود. همراه با خانواده ام یعنی همسر و فرزندانم علیرضا و امیر حسین به حرم امام حسین(ع) رفتم تا نماز مغرب و عشا را بخوانیم و از آن حضرت خداحافظی کنیم.هنوز 10 دقیقه ای تا اذان مانده بود.بچه ها ÷یش مادرشان داخل حیاط حرم ماندند و من به داخل رفتم.درحین ورود از دلم گذشت و به حضرت عرض کردم: یا امام حسین(ع) ،عنایتی کنید و جایی به من بدهید تا در داخل حرم شما نمازهای مغرب و عشا را بخوانم.چون حرم شلوغ بود،اصلا تصور نمی کردم که بتوانم جایی پیدا کنم. از در پیش رو وارد شدم و از پایین پاگذشتم و به پشت سر رسیدم. هیچ جایی برای نشستن نبود. همینطور که از لابلای جمعیت نشسته در صف ها میگذشتم به بالا سر حضرت رسیدم. یک فرد خوش سیما و نورانی جلو نشسته بود .معلوم بود که نماز به امامت ایشان برگزار می شود.پشت سر ایشان هم صف کامل بود. هیچ جای خالی دیده نمی شد.دوباره همه آن فضا و محوطه را با چشم مرور کردم اما دریغ از یک جا.ناگهان احساس کردم در صف اول و درست پشت سر امام جماعت به اندازه نصف نفر جا هست.کودکی در همان حوالی نشسته بود. به همان نقطه رفتم و به آقایی که همان جا نشسته بود گفتم من میتوانم اینجا بنشینم؟ فهمیدم جای پسر کوچکش بود. اما با این وجود کمی فشرده تر نشست و جایی برای من باز کرد تا بتوانم بنشینم. باورم نمی شد که من در صف اول درست بالای سر حضرت(البته تا جایی که نماز مشکل نداشت و جلوتر از سر آن حضرت نبود)نشسته باشم.هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که امام جماعت با شنیدن صدای اذان از بلندگوها رویش را به سمت من کرد و گفت:پسر جان بلند شو و اذان بگو. ناخودآگاه از جا بلند شدم و اذان گفتم. بعد نماز مغرب را خواندیم. نماز مغرب که تمام شد نگران شدم. به یاد نمازهای حرم امام رضا(ع) افتادم.هر وقت نماز مغرب تمام می شد مکبر یادآوری میکرد افرادی که نماز آنان شکسته است در صف اول ننشینند. با خودم گفتم اگر قرارباشد از اینجا بلند بشوم که دیگر جایی ÷یدا نمیکنم و باید بیرون بروم.فراموش کرده بودم که در چهار نقطه و مکان انسان میتواند نمازش را کامل بخواند و یکی از این مکانها زیر گنبد امام حسین(ع) است.به کناردستی ام گفتم :من مسافرم و نمازم شکسته است.اگر بلند بشوم دیگر کجا میتوانم بنشینم. ناگهان او به من گفت:مگر نمیدانی که زیر گنبد این آقا نماز کامل است؟ همین جا بنشین. انگار با شنیدن این حرف آرامش پیدا کردم. نماز عشا که تمام شد پیش امام جماعت رفتم.چهره بسیار نورانی داشت. به او گفتم: دوست دارم از این حرم یک یادگاری داشته باشم. چیزی به من بگو. در پاسخم گفت: تا میتوانی بیا حرم و در جوار امام باش و از این فرصت بیشترین استفاده را ببر. گفتم:من فردا قبل از نماز صبح باید به طرف ایران حرکت کنم. دیگر وقتی برایم نمانده. ما از دیروز ظهر اینجا هستیم. به من چیزی بگو که یادگاری و سوغات از این حرم ببرم. بعد نگاهی به ضریح آقا امام حسین(ع) کرد وخطاب به من گفت: این دعا را بخاطر بسپار و همیشه بخوان. "الهم جعل عواقب امورنا خیرا به حق الحسین (ع) یعنی خدایا عاقبت مرا ختم به خیر بگردان.همانجا این دعا را زمزمه کردم و به سمت بیرون حرم راه افتادم. در حالی که از حرم بیرون می آمدم و اشک در چشمانم و بغض در گلویم بود خطاب به حضرت عرض کردم: یا امام حسین(ع) ما لیاقت نداشتیم در ماه محرم اینجا باشیم. الآن چند روز بیشتر تا محرم نمانده است . کربلا در حال سیاهپوش شدن است که ما باید برویم. شب های جمعه شب زیارتی شماست. باز هم این قدر لیاقت نداریم فردا اینجا باشیم. فردا قبل از نماز صبح باید کربلا را ترک کنیم. اما باز هم از شما ممنونم که به ما اجازه دادید همین مدت کوتاه در جوارشما و برادر باوفایتان حضرت ابوالفضل العباس(ع) و سایر شهدای کربلا باشیم.

بعد از آقا خداحافظی کردم و به حرم حضرت عباس(ع) رفتیم.از آن حضرت هم خداحافظی کردم و به هتل برگشتیم. بعد از صرف غذا جمشید رمضانی که مثل من با خانواده و دو فرزندش آمده بود جلو آمد و گفت: میایی امشب بریم بین الحرمین سینه زنی؟ گفتم: از کجا میدونی امشب در آنجا چه خبر است؟ گفت :شنیدم امشب ایرانی ها و برخی هیات های عزاداری در بین الحرمین سینه زنی دارند. دوباره دست زن و بچه را گرفتیم و راه افتادیم. خدا قسمت کند هرکسی دوست دارد برای یک بار هم شده در بین الحرمین با آقا و مولایش عشق بازی کند.ما هم رفتیم و یک سینه زنی جانانه داشتیم. بین الحرمین جایی است که بین دو حرم امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) قرار دارد.در لحظات سینه زنی یاد بچه های هیئت حسن بن علی(ع) افتادم. هیئتی که سالهاست توفیق نوکری در اون را دارم.بارها از مداحان شنیده بودم که خدا قسمتتان کند در بین الحرمین سینه بزنید و حالا این توفیق نصیب ما شده بود. بعداز یک سینه زنی دلچسب و یک زیارت مجدد به هتل برگشتیم. دیدم مدیر کاروان مشغول صحبت با جمع کاروان است. با شنیدن این جمله که اگر همین امشب بارها و وسایلتان را جلوی خروجی هتل جمع کنید و فردا معطل جابجایی بار نشویم میتوانید فردا نماز صبح را در کربلا بخوانید وپس از آن حرکت کنیم ،انگار بال درآوردم. ازخوشحالی نمیدانستم چکار بکنم. من که دیگر تصور نمیکردم به حرم امام حسین(ع) بروم حالا میتوانستم نماز صبح را هم در کربلا باشم. از خوشحالی دوباره زدیم بیرون و از نزدیک چشم به گنبد نورانی سیدالشهدا (ع) دوختیم. نمیدانم چطور شد که به دل مدیر کاروان افتاد که برنامه را کمی جابجا کند. 

صبح فردا برای نماز صبح به حرم حضرت عباس(ع) رفتیم. آنجا بود که در آخرین ساعات این سفر رو به باب الحوایج  عرض کردم: یا عباس(ع) مدیر کاروان ما در تمام طول این سفر به دل اهل کاروان راه آمد. ما سه خانواده بودیم که 6 بچه همراهمان بود.او در این سفر لحظه ای به ما سخت نگرفت و مطابق دل تک تک کودکان راه آمد. پس شما هم دردنیا و آخرت به دلش راه بیا و او را راضی و خشنود کن همانطور که در پایان این سفر همه اهل این کاروان از او راضی و خشنود هستند.

راستی که عجب سفری است کربلا. خدا دوباره قسمت کند.ان شا الله

 

لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 15:7 توسط محمدحسین دیزجی |

 

                                        

 

حوالی ظهر به بغداد رسیدیم.سرپرست کاروان در برنامه اش زیارت کاظمین را برای غروب پیش بینی کرده بود. بعد از کمی استراحت در هتل ، با ماشین به سمت کاظمین در مجاورت بغداد حرکت کردیم.گنبد های زیبا از دور نمایان شد.اشک در چشم ها حلقه زد.سرپرست کاروان ماشین را تا نزدیک ترین نقطه به حرم یعنی یک چهارراه مانده به مکان زیارتی هدایت کرد و بعد رو به ما گفت: اینجا حرم را زود می بندند،

شما باید تا یک ساعت دیگر اینجا کنار ماشین باشید.با هم بروید و باهم بیایید که کسی گم نشود.اگر دیر بیایید ماشین به هتل می رود و شما با مشکل روبرو می شوید.این را گفت و ما پیاده شدیم. همگی به سمت حرم حرکت کردیم .به طرف حرم گام برمیداشتم در حالی که باورم نمی شد من تا دقایقی دیگر به حرم امام موسی کاظم (ع) و امام جواد(ع) وارد میشوم.به حرم که رسیدیم با یکی از بچه ها (فرزندانم) را من باخود همراه کردم و دیگری را همسرم با خودش برد.بیرون از صحن و داخل حیاط مقابل ایوان ایستادم و نماز خواندم.بعد از نمازهای مغرب و عشا و چند نماز زیارت از طرف خودم و دوستان و آشنایان و بستگان به داخل حرم رفتم.خیلی از ایرانی ها بلند بلند دعا میخواندند و زیارت میکردند.ناله میزدند و گریه میکردند.خادم حرم پیش آمد و جمع را به آرامش دعوت کرد. من به فارسی به او گفتم :شما چه میدانی ما از کجا آمدیم .این اولین بار است که در عمرمان توفیق زیارت این امامان را پیدا کردیم. این آدمها در حال خودشان نیستند و هیچکدام حرف شما را متوجه نمیشوند.من با زبان فارسی حرف میزدم. انگار او هم حرف مرا متوجه نمیشد.من دعا میخواندم و زیارت میکردم و در ضمن حواسم به ساعت بود که به موقع به ماشین برسیم.یک ربع از ماشین تا حرم و یک ربع از حرم تا ماشین فاصله داشتیم. با این حساب ما فقط نیم ساعت در حرم بودیم.آخرین دقایق حضورم در حرم بود که دلم شکست. رو به حضرت جواد (ع) عرض کردم:ما هر وقت پیش پدر بزرگوارتان حضرت امام رضا (ع) میرویم کسی ما را محدود به زمان نمیکند.تا هرچه قدر که بخواهیم میتوانیم در حرمش بمانیم.اما مدیر کاروان ما گفته باید زود برگردیم.او هم چاره ای ندارد.اما ای کاش میتوانستیم باز هم بیاییم. طبق برنامه ریزی آقای آقابیک مدیر کاروانمان شاید فردا به سامرا برویم و دیگر وقتی برای زیارت مجدد نداریم. بعداز آن هم باید به نجف و ازآنجا به کربلا برویم. در همین حس و حال بودم که آرام آرام از حرم بیرون آمدیم. دلم میخواست ساعت به کندی بگذرد. خیلی آرام قدم برمیداشتم. بیرون آمدم در حالی که دلم را در حرم جا گذاشتم.به موقع به ماشین رسیدیم .همگی از اولین زیارت این سفر خرسند بودیم. چه کسی باورش می شد پدروپسر حضرت رضا(ع) را زیارت کرده باشد.هم خوشحال بودیم و هم ناراحت.خرسند از همین زیارت کوتاه و غمگین از محدودیت زمان زیارت.در مسیر برگشت به هتل در بغداد به مدیرکاروان ماجرای محدودیت زمان زیارت را گفتم. او به من گفت:یعنی شکایت ما را به حضرت کردی؟ گفتم: نه من از شما شکایت نکردم. شب در هتل ماندیم و صبح فردا با یک ماشین دیگر به سمت سامرا حرکت کردیم .سفرمان به سامرا هم ماجرایی داشت که بجایش خواهم نوشت.اما فردای آن روز به سامرا رفتیم و بعد از زیارت در حالی که به سمت بغداد برمیگشتیم ناگهان رییس کاروان به راننده گفت : ما هتل نمیرویم .ما را به کاظمین ببر.این بهترین حرفی بود که در آن لحظه میشنیدم. ما از بعدازظهر یعنی حوالی ساعت 4 به حرم رفتیم و تا زمان بستن درها درآنجا ماندیم و یک دل سیر زیارت کردیم.

جود و سخاوتت را بنازم یا جوادالائمه که درکمتر از 24 ساعت دوباره ما را به حضور پذیرفتی و دل جمع کاروان دوستدارانت را شاد کردی.

لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 8:8 توسط محمدحسین دیزجی |

                                               

 زمستان 1365 بود من در دبيرستان شبانه دكتر شريعتي واقع در ميدان بهارستان درس مي خواندم. ميخواستم به مشهد بروم. ولي هنوز برنامه امتحانات را اعلام نكرده بودندو تكليف من مشخص نبود تا بتوانم بليت هواپيما يا قطار تهيه كنم. زماني كه برنامه امتحانات را اعلام كردند من دنبال بليت هواپيما رفتم كه گفتند براي چهارم يا پنجم فروردين جا داريم.دلم ميخواست شب سال تحويل آنجا باشم. بنابر اين سراغ قطار رفتم.از آنجا هم براي شب سال تحويل جواب منفي گرفتم.همه خانواده آنجا بودند. يك شب مانده به سال تحويل سراغ بليت قطار رفتم .به اين راضي شدم كه دوم يا سوم عيد مشهد باشم.چون بايد يك شب در صف انتظار ميماندم. فرداي آن روز بليت مي گرفتم و روز بعد حركت مي كردم و روز پس از آن تازه به مشهد مي رسيدم.به همين راضي شدم در حالي كه دلم ميخواست لحظه سال تحويل كنار حرم حضرت رضا(ع) باشم. يك شب مانده به سال تحويل بعد از نماز صبح به بلوار كشاورز روبروي بيمارستان پارس رفتم. هوا تاريك بود و مردم براي گرم شدن آتش روشن كرده بودند. من هم نوبت گرفتم و همانجا منتظر شدم. كم كم هوا روشن شد. بعضي ها داخل ماشين هايشان نشسته بودند.من به ماشيني تكيه زده بودم. چند دقيقه بعد يك نفر از داخل همان ماشين شيشه را پايين آورد تا سوالي بپرسد. همين كه سرم را پايين آوردم تا جواب بدهم ، ديدم راننده ماشين ازآشنايان  است.پرسيد اينجا چكار داري؟ گفتم آمدم براي مشهد بليت بگيرم. گفت :براي چند نفر ؟گفتم فقط براي خودم. دوباره پرسيد كجاي صف هستي؟ گفتم اون جلو هستم. دوباره ادامه داد كه:حاضري جاي خودت را به اين دوستم (كه كنارش نشسته بود و اون لحظه از من سوال كرده بود) بدهي ؟گفتم پس خودم چكار كنم؟ گفت من خودم الآن فقط آمدم براي ايشان بليت تهيه كنم. اگر كار ايشان راه بيافتد همين حالا با همين ماشين ميروم مشهد و تو را هم با خودم ميبرم.چه پيشنهادي از اين بهتر. من سريع جاي خودم را به اون آقا دادم و به اتفاق اون آشنا به سمت منزل حركت كرديم. وسايلم را برداشتم و همراه دو نفر ديگر راهي مشهد شديم. چيزي كه باورم نمي شد اين بود كه ساعت 2 نيمه شب يعني چند ساعت مانده به سال تحويل در حرم امام رضا(ع) بودم. از آن سال به مدت 12 سال متوالي من توفيق پيدا كردم لحظه سال تحويل در جوار حرم امام هشتم حضرت رضا(ع) باشم. فهميدم وقتي دعوت نامه را خودشان امضا كنند وسيله سفر را هم فراهم مي كنند.

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 18:8 توسط محمدحسین دیزجی |

از آن روز که خودم را شناختم و با اسمم یعنی محمد حسین آشنا شدم دلم میخواست زائر کوی حسین(ع) باشم.پدر و مادرم هر دو توفیق داشتند پیش از انقلاب به زیارت امام حسین(ع) بروند.هربار کسی میرفت دلم هوایی میشد.همه به من می گفتند تو هم خواهی رفت نگران نباش.از وقتی که راه کربلا بعد از جنگ باز شد تعدادی ازدوستان و بستگان رفتند.همه می آمدند و تعریف می کردند.یادم هست اواخر دهه ۶۰ خواب دیدم که به حرم مطهر امام علی(ع) درنجف مشرف شده ام.در عالم خواب و رویا یکی از دوستان پدرم و مادر بزرگم را دیدم که در صحن مطهر امام علی(ع) در نجف ایستاده اند. با خودم گفتم :"پدرم خیلی به امام علی(ع) علاقه دارد بروم داخل و برای پدرم نماز بخوانم." در همین فکر و خیال بودم که از خواب بیدار شدم.بعد از چند روز موضوع را با پدرم در میان گذاشتم. ایشان لحظه ای مکث کرد و بعد گفت: تو به كربلا و نجف ميروي اما آن روز ديگر من نيستم. تعبير خواندن نماز براي من اين است كه تو زماني به كربلا ميروي كه من از اين دنيا رفته ام.سالها از اين ماجرا گذشت .چندبار دوستان و آشنايان گفتند برو و اسم بنويس.من معتقد بودم اين سفر از آن سفرهايي است كه بايد انسان را دعوت كنند. من هم تلاش مي كردم اما دلم ميخواست دعوت نامه مرا امضا كنند و بعد عازم سفر بشوم. شايد اواخر پاييز سال 1382 بود كه يك روز دوست عزيزم محمد ناصري تماس گرفت. من داخل جلسه اي نشسته بودم و آرام صحبت مي كردم.حاج محمد گفت:ميتوني الآن صحبت كني؟ گفتم :كار مهمي داري؟ جواب داد :از جلسه بيا بيرون يك چيز مهمي بايد بگويم.وقتي بيرون آمدم حاج محمد گفت:فردا صبح 6تا عكس به همراه كپي شناسنامه خودت و خانواده ات را برام بفرست. اسم شما را براي سفر كربلا نوشته ايم . ميايي كه؟ گفتم: مگه ممكنه نيام .پرسيدم : خودت هم هستي؟ گفت:من و آقاي رمضاني مثل خودت با خانواده مي آييم.و فرداي آنروز در حالي كه سرازپا نمي شناختم مدارك را برايش فرستادم.درست يك هفته يا 10 روز جلوتر از محرم آن سال ما عازم اين سفر شديم. سفري كه خيلي ها به خاطر اوضاع اون روز عراق نگران ما بودند ولي من بدون هيچ دغدغه و نگراني راهي آن شدم. چون ميدانستم كسي كه اين دعوت نامه را امضا كرده همه چيز را دقيق محاسبه كرده است.شايد پيش از آن زمان هم ميتوانستم به اين سفر بروم.اما قسمت اين بود كه با همسر و دو پسرم يعني عليرضا و اميرحسين به پابوس امام حسين (ع) بروم. خدا باز هم قسمت كند .نميدانيد چه لذتي دارد.از اين سفر خاطره زياد دارم .شايد به تدريج آنها را بنويسم. وبلاگ نوشتن بهانه خوبي براي اين كار شد.  

                                                        

                  

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 13:53 توسط محمدحسین دیزجی |