پیش از ظهربود .بعد از یک هفته حضور در سوریه ,راهی فرودگاه دمشق شدیم. نزدیک 5 یا 6 ساعت و یا شاید کمی بیشتر در فرودگاه معطل مانده بودیم تا کارها هماهنگ شود و ما بتوانیم به ایران برگردیم. این سفر جایزه جشنواره مطبوعاتی من بود. سال 77 من در جشنواره مطبوعات در رشته تیتر رتبه دوم کشور را کسب کرده بودم. جایزه نفر اول سفر حج و نفر دوم سوریه بود. مدت زیادی در فرودگاه مانده بودیم. در آن سالن که ما حضور داشتیم خبری از فروشگاه یا کافی شاپ نبود. ماه مرداد و گرما و تشنگی با هم جور بود. آب هایی که در شیر های آنجا جریان داشت غیر قابل آشامیدن بود. خیلی ها تشنه بودند. یکی از همسفران من منصور حسینی خبرنگار آن روز روزنامه سلام بود. ما کنار هم نشسته بودیم. در فاصله 10 –12 متری ما چند نفر ایرانی غیر از اعضای کاروان ما روی مبل های سالن نشسته بودند. آنها هم مثل ما فارسی حرف می زدند . ایرانی بودند. از حرف هایشان فهمیدیم که از لبنان آمده اند. ظاهرشان نشان می داد که مسافر معمولی و عادی نیستند. یعنی برای گردش و تفریح به آنجا نرفته اند. از اسباب و وسایلشان می شد فهمید در این مسیر چند باری است که رفت و آمد دارند. حدود 3 یا 4 بطری بزرگ آب آشامیدنی همراه آنان بود. من و منصور حسینی با هم چند باری در مورد آب خوردن صحبت کردیم. طوری که یقین داشتیم آن افراد به راحتی متوجه حرف ما شده اند. اما هیچ عکس العملی از خودشان نشان ندادند. انگار نه انگار که حرف های ما را شنیده اند. غیر از ما خیلی از مسافران دیگر هم تشنه بودند و این معطلی آنان را هم کلافه کرده بود. آن 2-3 نفر با 4 بطری آب عین خیالشان نبود. در همین فاصله که ما با هم حرف میزدیم , ناگهان کسی از پشت سرما دستی به روی شانه من زد . و بلافاصله یک شیشه آب کوچک را به ما تعارف کرد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم تا بدانم این بطری آب از جانب چه کسی به ما تعارف می شود ,خانمی غیر محجبه را دیدم که بچه ای در آغوش داشت. من ابتدا به فارسی تشکر کردم. اما او متوجه نشد. به محض خروج اولین کلمات از دهانش متوجه شدم ایرانی نیست. ابتدا به عربی و سپس انگلیسی از او سپاسگزاری کردم. خواستم شیشه آب را به او پس بدهم ولی او نپذیرفت و با حرکاتش به من فهماند که من متوجه تشنگی شما شده ام و این بطری را دادم تا از آن بنوشید. من هم آن بطری را گرفتم و درش را باز کردم و فقط 2-3 جرعه از آن نوشیدم. چون لیوانی در اختیارم نبود و میخواستم دوباره بطری را به او برگردانم ,بنابر این طوری از بطری نوشیدم که هیچ تماسی با دهانم پیدا نکند. منصور حسینی هم همین کار را کرد. و بعد بطری را در حالی که هنوز بیش از نیمی از آن آب داشت به آن خانم برگرداندم. او اصرار داشت بطری نزد ما بماند. ولی من آن کودک را نشانش دادم و به او با زبان بی زبانی فهماندم که شما بچه دارید و به این آب بیشتر از ما نیاز دارید. بعد هم از او تشکر کردم. ما نمیدانستیم گه حداقل 5-6 ساعت در فرودگاه معطل خواهیم شد والا با خودمان آب آشامیدنی می آوردیم.
ما فقط 2 یا 3 جرعه از آن آّب نوشیدیم چون می دانستیم به محض ورود به هواپیما هم آب هست و هم شام می دهند.اما برای من حرکت آن خانم که به زبان ما هم آشنایی نداشت خیلی جالب بود. او در حالی که خودش بچه کوچکی به همراه داشت از حرکات ما متوجه عطش و تشنگی ما شد . این در حالی بود که من اصلا متوجه او نبودم. زیرا درست پشت سرمان نشسته بود و من او را نمی دیدم. در همان حال آن ایرانی ها که ظاهر اسلامی هم داشتند در همان نقطه حاضر بودند و من اطمینان داشتم صحبت های ما را به راحتی متوجه می شدند. 4 بطری بزرگ آب آشامیدنی تا ساعتی دیگر به هیچ کارشان نمی آمد. اما دریغ از یک تعارف به ما و سایر مسافران. حرکت و رفتار آن خانم که هیچ پوشش درستی هم نداشت بیشتر از هر چیز دیگری برایم ارزشمند بود. رفتار او بیشتر مرا تحت تاثیر قرار داد تا آن به اصطلاح هموطنان که ظاهر اسلامی هم داشتند. آن لحظه از خودم به عنوان هموطن آن آدمها خجالت کشیدم. یادمان باشد که رفتار و عملکرد ما می تواند بهترین تبلیغات را برای جذب دیگران داشته باشد. سالهاست حرف می زنیم و شعار می دهیم اما چقدر توانستیم نسل جوان یا نوجوان کشور خودمان را جذب کنیم؟ خارجی ها و دیگران پیشکش ما. شاید به نظر شما این حرف ها کم ارزش باشد. ولی خیلی کارهای دیگر و بزرگ از همین نکات کوچک شکل می گیرد. شاید شما هم چنین تجربه هایی را داشته باشید.
وقتی مجموعه تحت مدیریتش برای چند سال پیاپی موفق به کسب رتبه کشوری شد , نامه ای به بالاترین مقام دستگاه نوشت و ضمن اعلام این خبر , لوح تقدیر و هدایای اهدایی را تقدیم وی کرد. چندی بعد آن مقام ارشد , نامه تقدیری برایش فرستاد تا از او تشکر کند. این مدیر محترم با آن مقام ارشد و مافوق تماس گرفت و گفت: این موفقیت ها مرهون تلاش گروهی است و من یک نفر از این جمع هستم. کارشناسان و سایر کارکنانم هم در این قضیه سهم دارند. اگر قرار است تشویق کنید , لطفا همگی را در نظر بگیرید.
با این حرف , مدیر عامل دستگاه برنامه ضیافت نهاری را برای تمام پرسنل آن مجموعه در نظر گرفت . در آن جلسه لوح تقدیری را به آقای مدیر داد .همراه این لوح یک یا چند سکه بهار آزادی هم بود که به آقای مدیر تعلق داشت. مجموعه همکاران ناهار را در کنار مدیر و مقام ارشد دستگاه خود صرف کردند. در فاصله کوتاهی که آقای مدیر با مدیر عامل کنار هم بودند, آقای مدیر در کمال احترام سکه ها را به مدیر عامل محترم برگرداند و گفت: یا برای همگی ما پاداشی در نظر بگیرید ِا اجازه بدهید این را هم من برندارم. خلاصه کار به جایی رسید که یک تقدیر نامه با امضای مدیر عامل محترم در پرونده تمامی همکاران قرار گرفت و به هر کدام نیز مبلغی به عنوان پاداش پرداخت شد.
البته شاید همه همکاران این آقای مدیر ندانند که ماجرا به چه ترتیب بوده است. خیلی از مدیران و مقامات ادارات و سازمان ها بدون آنکه صدایش را در بیاورند آن پاداش را می گیرند. واقعا حق هم با آنان است. چون خودشان که نخواسته اند. مدیر ارشدشان این پاداش را داده است. راستی شما چند نفر را سراغ دارید که مثل این آقای مدیر عمل کنند؟
طرف مدیر , معاون یا صاحب پست و مقام باشد همه اورا تحویل می گیرند. اما اگر یک کارگر ساده باشد کمتر کسی برایش تره خرد می کند. فروردین دو سال پیش بود که اوستا اسماعیل بنا یا به قول همکارانش "اوس اسمال" دار فانی را وداع گفت و برای همیشه روی در نقاب خاک کشید. آقا مهدی مدیر روابط عمومی که خودش در ماموریت بود در یک تماس تلفنی با مسئول دفترش گفت: یک تاج گل سفارش بده و یک پلاکارد هم بنویسید و در محل برگزاری ختم نصب کنید. پنج نفر از بچه ها هم به نمایندگی از جمع همکاران به مجلس ختم بروند.
او خودش در ماموریت بود . اگر در تهران حضور داشت حتما خودش هم می رفت. آقا مهدی از آن مدیرانی است که برای همه احترام قائل است. مهم نیست طرف مدیر باشد یا نباشد. او با همه یکسان برخورد می کند. برای مدیر دستگاه همان سفارش و توصیه را دارد که برای یک کارگر ساده انجام می دهد. لحظه ای که او تلفنی با مسئول دفترش صحبت می کرد ,من هم بر حسب اتفاق آنجا بودم. براستی چند مدیر و صاحب پست و مقام را سراغ دارید که کارگر ساده با مدیر عامل دستگاه برایش یکسان باشد؟
باران می بارید.نه آنقدر شدید و نه خیلی ملایم. من و بقیه اعضای خانواده ام زیر سقف ورودی به صحن سقاخانه ایستاده بودیم . گنبد زیبای حضرت رضا (ع) مقابل ما بود وقبر مرحوم نخودکی در کنارمان. خیلی ها نذر می کنند و برای آن مرحوم قرآن تلاوت می کنند. ظاهرا یاسین می خوانند. ما هم همین کار را می کردیم. در همین فاصله که آنجا بودیم آقایی وارد صحن شد. یک ویلچیر را هدایت می کرد . خانمی روی آن نشسته بود . به اتفاق تا نزدیک قبر مرحوم نخودکی پیش آمدند. زیر همان باران ایستادند. فاصله کوتاهی با هم داشتیم. طوری که من صدای تلاوت قرآن آن مرد را می شنیدم. مادر روی چرخ بود و پسر یاسین تلاوت می کرد. پسر که حداقل 50 سال سن داشت کت و شلوار تمیز و مرتبی بر تن داشت و کراوات زده بود. آدم جا افتاده ای به نظر می رسید. برای یک لحظه متوجه شدم که او قرآن را از حفظ تلاوت می کند و مادرش نیز آن را زمزمه می کند. صبر کردم تا تلاوتش تمام شود. چند بار یاسین را خواند و بعد با اذن مادرش به اتفاق حرکت کردند. من هم راه افتادم. همسرم پرسید کجا؟ گفتم الآن برمی گردم . می خواهم یک چیزی بپرسم. خودم را به آن آقا که ویلچیر مادرش را در دست داشت نزدیک شدم و سلام کردم و گفتم: ببخشید آقا میتونم بپرسم شغل شما چیه؟ برای من جالب بود که شما یاسین را از حفظ تلاوت می کردید. آن آقای محترم جواب داد:من پزشک هستم.
بعد از ایشان تشکر کردم و به جای اول برگشتم. همسرم پرسید: چرا دنبال آن آقا رفتی؟ گفتم: ظاهرش برایم جالب بود. خیلی ها با این نوع پوشش به حرم امام رضا (ع) مشرف می شوند. اما دیدن این آقا در حالی که یاسین را با آرامش آن هم از حفظ تلاوت می کرد برایم جالب بود. من هم کنجکاو شدم و دلم می خواست بدانم شغلش چیست. رفتم این را بپرسم. اون آقا دکتر متخصص بود.
برای من عجیب نبود چون موارد دیگری را هم دیده بودم ولی برایم جالب بود. همان جا به یاد حرف آقای مهدی باقری مدیر روابط عمومی کانون پرورش افتادم که یک بار خاطره ای را برایم تعریف کرد و گفت: آدم هرگز نباید بر اساس ظاهر افراد در مورد آنان قضاوت کند.
راستش قرآن تلاوت کردن این آدم ها من را بیشتر به قرآن و دین علاقه مند می کند تا بعضی آدمهای دیگر. اگر کسی این شخص را با همان تیپ و قیافه توی خیابان ببیند فکر نمی کند که اصلا قرآن بلد باشد . اما خیلی از آنهایی که ادعا دارند همین یاسین را هم از رو نمی توانند بخوانند چه رسد که از حفظ تلاوت کنند. شما چه نظری دارید؟
آن روزها با مسئولیتی که پدرم داشت و با توجه به اوضاع و احوال روز جامعه در یک چشم برهم زدن می توانست یکی از خیابانهای آن روز شهر را که منزل ما در آن قرار داشت به نام محمد حسن تغییر نام دهد. بعضی ها هم این پیشنهاد را با او مطرح کردند ولی پدر نپذیرفت. پدرمان آینده را خیلی خوب می دید. انگار افق نگاهش طوری بود که سالهای دور را به راحتی می بیند.یک بار خودش به ما گفت: می دانید چرا من قبول نکردم که نام این کوچه یا خیابان به اسم حسن باشد؟ گفتم: نه شما بفرمایید. او که در ایام سالهای 67 و 68 این صحبت را می کرد خطاب به ما بقیه فرزندانش گفت: حسن به خاطر خدا رفت و حساب و کتابش با خداست. من روزی را می بینم که مردم کوچه و خیابان شهر را با همان نامهای قبلی صدا می زنند. نام کوچه و خیابان روی تابلوها چیز دیگری است اما افراد با همان اسامی قبلی به همدیگر نشانی و آدرس می دهند. در چنان روز و موقعیتی اگر شما نام این خیابان را با همان نام قبلی بشنوید, آن وقت از بی اعتنایی به برادرتان ناراحت می شوید. پس همان بهتر که اسم برادرتان فقط در دفتر خداوند جاودانه بماند. تنها در دفتر خداست که همه چیز جاودانه و باقی می ماند.
حالا بعد از گذشت چند سال از شهادت محمد حسن خیلی خوب این دقت و ظرافت پدرم را در کوچه و خیابان شاهد هستم. فقط کافیست چند دقیقه در خیابان های شهر صبر پیشه کنید و به افرادی که نشانی می دهند و یابه تاکسی ها آدرس می دهند با دقت توجه نمایید. درایت و آینده نگری پدرم را بنازم.
.
فروردین سال 1370 یا 1371 بود که من برای شرکت در کنفرانس بین المللی ریاضی به کرمانشاه رفتم. قرار بود برای نشریه ماهانه کیهان علمی برای نوجوانان خبر و گزارش و مصاحبه تهیه کنم. در آن سمینار علمی با یک پروفسور برزیلی بنام جاکوب پالیس آشنا شدم. با او گفتگوی خوبی انجام دادم که نتیجه آن در کیهان علمی و روزنامه کیهان انگلیسی چاپ شد . از آن گفتگو نکته قابل توجهی در ذهنم باقیست که خوب است آن را هم برای شما مطرح کنم. من در آن گفتگو از پروفسور پالیس خواستم تا حرف و صحبتی با نوجوانان کشورم داشته باشد. او در یک جمله گفت: از قول من به آنها بگو همیشه دنبال آن چیزی باشند که می دانند درست است و به آن علاقه دارند. برایشان مهم نباشد که کسی به آنان توجه دارد یا ندارد.به آنان بگو همواره دنبال هدف خود باشند ولی این را بدانند که سرانجام روزی می رسد که دنیا بر می گردد و به آنان نگاه می کند.
من این جمله را نوشتم و بارها نیز آن را برای دیگران نقل کردم. من خودم از این جمله خیلی استفاده کردم و از آن نتیجه گرفتم.اولین کارهای من در مطبوعات در سال های 67 به اسم دیگران چاپ شد. بابت خیلی از مطالب به من هیچ حق التحریری پرداخت نشد,اما بعد از گذشت سالها خودم ثمره این حرف را با دریافت حدود 17-18 جایزه از جشنواره های مختلف مطبوعاتی احساس کردم.
براستی که باید راه درست را رفت حتی اگر دیگران به انسان بی توجه بودند. زیرا کار انسان بهترین معرف برای اوست. آیا شما هم چنین تجربه ای را قبول دارید؟
لباسش را پوشید و آماده رفتن شد. برای خداحافظی آماده بود که پدر را مقابل خود دید . پدر لبخندی از روی رضایت زد و گفت: می دانی که من هیچ مخالفتی با رفتن تو به جبهه ندارم. همانطور که برادر بزرگت هم رفت و من از این رفتن استقبال کردم. اما خاطرت باشد که به خاطر خوش آمدن هیچ کسی روانه جبهه نشوی. نه به خاطر دوستانت ,نه برای خوشحالی فرمانده ات و نه به خاطر مسئولان کشور و نظام.چون همه آنها رفتنی هستند. فقط بخاطر خدا برو. تنها خداست که می ماند و تنها بخاطر اوست که هر کاری ارزش دارد و جاودانه می ماند.پسر دوباره به داخل خانه برگشت. لباسش را درآورد و لباس خانه بر تن کرد. مدت یک ماه در شهر ماند و اصلا حرفی از رفتن نمی زد. پس از گذشت یک ماه دوباره لباس رزم پوشید و دوباره پیش پدر آمد. این لبخندی زیبا بر لب داشت. پدر هم می دانست علت این لبخند شیرین و زیبا چیست. پسر را در آغوش گرفت. پسر که هنوز 17 سال نداشت سرش را پایین انداخت و گفت : بابا حالا دیگه برای خدا می روم. اجازه می دهی بروم؟ پدر روی پسر را بوسید و او را بدرقه کرد.پسر رفت و چندی بعد هم به جمع شهیدان پیوست.
آن روز من هم این جملات را شنیدم. شاید تا مدتها این حرف پدر در ذهنم بود. او آینده بسیار بسیار دوری را می دید.ما احساساتی بودیم و آن روزها این حرف پدر را درک نمی کردیم. با گذشت سالها از این ماجرا و روشن تر شدن اوضاع کشور تازه متوجه حرف آن روز پدر شدم.آری همه رفتنی هستند. صاحب منصبان نظام پیشین امروز جایگاهی در کشور نداشتند و مسئولان و شخصیت های نظام فعلی هم جابجا شده و برخی نیز به دیار باقی رفته اند. براستی که فقط خدا و کار برای خدا جاودانه است.
پرده اول
شاید سال 77 یا 78 بود که من مادرم را برای یک مشکل چشم پزشکی نزد یک متخصص بردم. کسی که باید برای دیدنش از چند فیلتر گذر می کردیم. میگفتند مریض جدید نمی پذیرد. ما به ناچار دست به دامن یکی ارز آشنایان و بستگان شدیم تا این دیدار انجام شد. تشخیص او عمل جراحی بود. برای عمل جراحی آب مروارید قرار گذاشت در یکی از بیمارستان ها این کار را انجام دهد. پیش از رفتن به بیمارستان با منشی او هماهنگ کردم. منشی به گفته خود دکتر مراخطاب قرارداد و گفت:علاوه بر هزینه بیمارستان و ویزیت آقای دکتر شما باید مبلغ پنجاه هزار تومان بدهید و ما در قبالش هم رسید نخواهیم داد. پرسیدم چرا؟ جواب داد بیمارستان برای این عمل ها پول خوبی به دکتر نمی دهد و ...
چون در یک مخمصه افتاده بودم ناچار به دادن آن پول شدم. شاید مادرم و بستگانمان هم متوجه قضیه نشدند و خلاصه این عمل جراحی تمام شد.من هرگز سراغ آن چشم پزشک نرفتم و امیدوارم هرگز هم با او در ارتباط نباشم. تا جایی که من شنیدم و خبردار شدم این چشم پزشک بسیار هم متمول و مالدار است و هرگز هم به آن پول من و امثال من نیاز ندارد.
پرده دوم
زمستان 82 بود که ناگهان متوجه شدم یکی از چشمانم مشکلی پیدا کرده است. شبانه به بیمارستان لبافی نژاد تهران رفتم و آنجا بود که فهیمدم شبکیه چشم من دچار مشکل شده است. چند روزی به دنبال چند دکتر و متخصص بودم تا اینکه به توصیه یکی از دوستان و آشنایان برای انجام عمل جراحی سراغ یک متخصص رفتم. چشم پزشک مورد نظر پس از معاینات کافی در یک کلینیک خصوصی در همان جا دستور بستری شدن برای عمل جراحی را صادر کرد و من در کمتر از دو روز بستری و سپس عمل کردم. چیزی نزدیک به یک میلیون تومان هزینه این قضیه شد. بدنبال این عمل هر چند روز یکبار البته هر دفعه کمی با فاصله زیادتر برای معاینه باید به وی در کلینیک مراجعه می کردم. شاید یک یا دو دفعه اول از من حق ویزیت نگرفتند ولی برای جلسات سوم به بعد باید حق ویزیت را بطور کامل پرداخت می کردم. بعد از مدتی بر حسب اتفاق متوجه شدم این متخصص جوان در بیمارستان های دیگری هم فعالیت دارد. یکی از بیمارستان های مورد نظر جایی بود که اگر من در آنجا این عمل را انجام می دادم به مراتب هزینه کمتری پرداخت می کردم و یا شاید اصلا نزدیک به رایگان تمام می شد. این در حالی بود که چشم پزشک مورد نظر هیچ حرفی در این زمینه به من نزد و افراد آن کلینیک هم مستقیما چنین چیزی را نگفتند زیرا شاید پول قابل توجهی از نظر خودشان را از دست می دادند. این در حالی است که این متخصص مثل بسیاری دیگر در روز چند عمل در این زمینه انجام می دهند و درآمد خوبی هم دارند.جالب تر برایم این بود که مرا یکی از بستگان که با آن چشم پزشک نسبت داشت به او معرفی کرده بود.
پرده سوم
هنوز از آن عمل چشم من مدتی نگذشته بود که دوباره همان مشکل پدید آمد و من ناچار بودم دوباره عمل کنم. بنابر این دوباره سراغ همان متخصص رفتم. خبردار شدم که برای یک سفر به خارج از کشور رفته و تا مدتی هم برنمی گردد. چون من در وضعیت خاصی قرار داشتم باید خیلی سریع اقدام می کردم .این باربه جستجو برای یافتن متخصص دیگری پرداختم. بر حسب اتفاق و لطف خدا یکی از آشنایان تماس گرفت و وقتی از مشکل من اطلاع یافت متخصصی را در این زمینه معرفی کرد. همان روز به سراغش رفتم. این چشم پزشک عزیز و ارجمند پس از معاینه گفت :شما باید خیلی سریع عمل کنید. من در چند مرکز پزشکی کار می کنم. اگر بخواهید در کلینیک ها خصوصی عمل کنید همین الآن برایتان می نویسم تا فردا این کار انجام شود. البته در یک مرکز دولتی هم می توانم این کار را انجام دهم که هزینه چندانی برایتان نداشته باشد. ولی متاسفانه من تا یک هفته دیگر وقت عملم پر است .روزانه 5 یا 6 عمل و گاهی بیشتر انجام می دهم و به همین خاطر دیگر نه توان برایم می ماند و نه اینکه آن مرکز درمانی پذیرش می کند. چون شما دفعه قبل هم هزینه زیادی بابت این کار کردید من ترجیح می دهم شما هزینه کمتری این بار داشته باشید. اگر من شما را در مراکز خصوصی عمل کنم حدود 400 تا 500 هزار تومان دستمزد می گیرم اما...
بعد یک دفعه مثل اینکه نکته ای به یادش آمده باشد گفت:برو همین الآن این دارو و آمپول را از داروخانه روبرو بگیر و همراه یک سرنگ انسولین بیا تا یک کاری برایت بکنم. من هم سریع رفتم و چیزی را که دکتر خواسته بود تهیه کردم و به مطب برگشتم. دکتر آن آمپول را در چشمم تزریق کرد و گفت: حالا خیالم راحت شد. این دارو تا مدتی فشار چشمت را ثابت نگه می دارد و شما می توانی برای هفته بعد به همان مرکز دولتی مراجعه کنی و من به یاری خدا همانجا عمل می کنم . از حالا برو هماهنگ کن و هیچ نگران نباش.
من در روز موعود مراجعه کردم و آن چشم پزشک بزرگوار عمل را انجام داد و من پس از یک شب استراحت به منزل رفتم.او در حالی این عمل را انجام داد و به من پیشنهاد کرد که می توانست مانند چشم پزشک قبلی آنهم در وضعیتی که قرار داشتم در یک مرکز خصوصی اقدام کند.
الآن دو سال از آن ماجرا می گذرد. ارتباط من و او یعنی دکتر اردشیر پاپی همچنان تداوم دارد. مدتی در یک نشریه یک ستون چشم پزشکی را من برایش می نوشتم تا این که آن نشریه تعطیل شد. او فرصت نوشتن نداشت. من برایش مطالب را تهیه می کردم و فقط با هم چک می کردیم و بعد آن مطالب چاپ می شد. بارها در مطب این پزشک متخصص شاهد بودم که به منشی خود اشاره می کرد پول ویزیت این بیمار را نگیر.خیلی از افراد نیازمند را در همان بیمارستانی عمل کرد که من هم چشمم را جراحی کردم. بحث پول مطرح نیست بلکه انسانیت و وجدان آدمها ملاک است . همین کارهایش باعث شده تا امروز در تمام سفر های زیارتی به یادش باشم و به نیابتش نماز بخوانم و دعا کنم.
این سه نفر نمونه هایی از افراد همین جامعه هستند. راستی من و شما به کدامیک از اینان نزدیک تریم؟