چند روز پیش از نصب ایستگاه های مسقف خطوط BRT,از خیابان وصال وارد ایستگاه شدم تا با اتوبوس به طرف میدان امام حسین(ع) بروم. ناگهان در مسیر مقابل,صدای داد و فریاد خانمی توجه مرا جلب کرد. آن خانم راننده اتوبوس مورد نظرش را خطاب قرار داد و گفت: من که داخل ایستگاه ایستادم. شما هم که جا دارید,پس چرا در را باز نمی کنید سوار شویم؟ راننده اتوبوس هیچ عکس العملی نشان نداد. انگار حرف آن خانم را نشنید. زن دوباره با صدای بلند تر حرفش را تکرار کرد. اما هیچ نتیجه ای حاصل نشد. آن زن بلافاصله خودش را به جلوی اتوبوس رساند. او رفت و مقابل ماشین ایستاد. در واقع به بدنه جلوی اتوبوس تکیه زد و ثابت ماند. مردم داخل خیابان هم فقط او را نگاه می کردند. راننده هم که احساس کرده بود نمی تواند با این خانم جر و بحث کند,ماشین را خاموش کرد و بی خیال پشت فرمان نشست. وقتی سر و صدای مسافران درآمد، چند نفر از خانم ها پا پیش گذاشتند و شروع به حرف زدن با آن خانم مورد نظر کردند. تا لحظه ای که من در ایستگاه بودم ،آن اتوبوس هم متوقف بود. من نمی دانم که بالاخره کدامیک توانستند حرف خود را به کرسی بنشانند. اما هرچه که بود، دفاع آن زن از حق خودش ارزشمند بود. کاش همه جا یادمان باشد که حق دادنی نیست،آن را باید گرفت.منظورم حق است، آشوب و بلوا را با این قضیه اشتباه نگیرید.
اواخر سال گذشته پاکتی به دستم رسید که به فرزند اول من تعلق داشت. یک لوح سپاس نیز همراهش بود. داخل پاکت دو عدد کارت مربوط به یکی از بانک های خصوصی کشوربود.کارت اول یک بار مصرف بود و دومی قابلیت شارژ داشت. در واقع با دریافت مبلغ موجودی داخل کارت نخست،دیگر آن کارت ارزش و اعتباری نداشت. در برخی سازمان ها و نهادها این رسم وجود دارد که به فرزندان ممتاز کارکنان خود هدایایی اهدا می کنند. این هدیه نیز از همین بابت بود. مبلغ مورد نظر کارت اول را ازدستگاه عابر بانک دریافت کردم و صبح روز بعد همراه با شناسنامه های خودم و فرزندانم به بانک مورد نظر رفتم.متاسفانه فراموش کردم از شناسنامه خودم و پسر اولم که جایزه به او تعلق داشت کپی تهیه کنم. از سیستم تعبیه شده در داخل بانک نوبت گرفتم و در کوتاه ترین زمان به باجه مراجعه کردم. کارت ها را به خانمی که در طرف مقابل قرارداشت نشان دادم و گفتم: من پول کارت اول را دریافت کرده ام. حالا آمده ام برای فرزندم حساب باز کنم و در واقع کارت دوم را هم فعال کنم. او فرمی در اختیارم گذاشت تا آن را پر کنم. بعد مدارک را از من گرفت. وقتی تقاضای کپی شناسنامه ها را کرد،به ایشان پاسخ دادم که متاسفانه فراموش کرده ام. انتظار داشتم مدارک را به من برگرداند و بگوید: لطفا" با مدارک کامل تشریف بیاورید.اما چنین جوابی نداد. بلکه گفت : شناسنامه ها را لطف کنید تا من خودم همین جا کپی بگیرم. او رفت و دو دقیقه دیگر با کپی شناسنامه ها برگشت. همین حرکت و رفتار ساده ی او باعث شد که بلافاصله تصمیم بگیرم تا برای فرزند دوم خودم هم یک حساب باز کنم. در نتیجه ماجرای کپی گرفتن دوباره تکرار شد. این بار چون به اندازه مورد نظرم پول نقد همراه نداشتم، با راهنمایی و همکاری آن خانم محترم از حساب دیگرم به حساب فرزندم ، پول واریز کردم.
همین چند روز پیش دوباره ماجرای تشویق فرزندان ممتاز تکرار شد.این بار برای هر دو فرزندم مثل سال قبل هدیه ای رسید. حالا دیگر دومی هم مدرسه ای شده بود.این بار همان هدایا و به همان مبلغ سال پیش از سوی بانک دیگری تامین شده بود. اما یک تفاوت وجود داشت. این بار بانک مورد نظر دولتی بود و در داخل پاکت نیز تنها یک کارت گذاشته بودند. با بانک مورد نظر که تماس گرفتم، کسی از آن طرف خط جواب داد: این کارت یک بار مصرف است و قابلیت شارژ مجدد ندارد.من نیز مبلغ آن را دریافت کردم و پول ها را به همان حساب های فرزندانم در آن بانک خصوصی واریز نمودم. فرزندانم تمامی پول های عیدی و هفتگی خودشان را به این حساب واریز می کنند.
افتتاح این دو حساب و تداوم آن ها در سیستم بانکی تنها محصول همان برخورد کارمند همان بانک خصوصی با مشتریان خود شان است. شاید این احترام و برخورد در بانک های دولتی هم دیده شود، اما حداقل شرط آن، آشنایی مشتری با تحویلداریا دیگر کارکنان آن بانک ها است. من به آن بانک رفته بودم تا فقط یک حساب در حد همان مبلغ جایزه باز کنم و بس. اما نتیجه احترام به مشتری زمینه ساز افتتاح حساب دیگری شد.
درست در تقاطع خیابان های طالقانی و وصال منتظر یک تاکسی بودم که یک خودروی شخصی جلوی پای ما توقف کرد. آن دو نفر زودتر سوار شدند و من پرسیدم:انتهای حجاب؟ راننده تبسمی کرد و گفت : بفرمایید. تا جایی که من پیاده شدم نه کسی سوار شد و نه آن دو مسافر پیاده شدند. نرخ کرایه خطی های این مسیر که از ابندای وصال تا انتهای حجاب در رفت و آمد هستند 175 تومان است. آخر حجاب که می خواستم پیاده بشوم اسکناس دویست تومانی را به طرف گرفتم تا کرایه اش را دریافت کند. اما او لبخندی زد و گفت : مسیرم بود،من کرایه نمی گیرم. داشتم راه خودم را می رفتم که شما هم با من هم مسیر بودید.
می دانم چیزی را که نوشته ام به نظر خنده دار است. شاید هم مسخره باشد اما وقتی در خبرها می خوانیم که رانندگان تاکسی مردم را در برف تنها گذلشتند، روبرو شدن با این صحنه ها قابل طرح هستند.وقتی خبرگزاری ها می نویسند که برخی راننده های تاکسی کرایه ها را چند برابر کرده اند، باید به مرام و معرفت این سواری های شخصی که از آن سهمیه بنزین تاکسی ها هم برخوردار نیستند اشاره کرد.
دیدم حالا که جز یک سپاس معمولی نمی توان از او تشکر کرد، پس بهتر است در باره او که حتی نام و نشانش را هم نمی دانم چیزی در وبلاگم بنویسم. دوست عزیز،این حداقل کاری بود که توانستم در برابرمعرفت تو انجام بدهم.شاید روزگاری این رفتارها فراوان تر بود و عادی به نظر می رسید،اما باید نوشت و یادآور شد که هنوز هم چنین مرام هایی زنده است
هنوز چند ساعت تا ورود در محرم باقیست. دلم یکباره از جا کنده می شود.چشمانم را می بندم و در عالم رویا به سمت و سوی حریم حرمش پرواز می کنم. در بین راه،قطعاتی از سید مهدی شجاعی با عنوان ادب در کربلا را آرام آرام می خوانم.به آخرین جمله ها که می رسم دوباره برمی گردم و از اول.یاد و خاطرات دو بار حضور در جوار ضریح پاک و منورش در ذهنم زنده می شود.من با این خاطرات زندگی می کنم. به برخی از آن خاطرات برمی گردم.دلم هوای نوشتن دارد. یکی یکی آنها را مرور می کنم. برخی ها را در همین وبلاگ نوشته ام. می خواهم از دومین سفرم بنویسم. سفری که در ماه رجب امسال توفیق آن را یافتم.یاد باعث و بانی اولین سفرم می افتم. یاد آن سید بزرگواری که زمینه ساز سفرمان شد تا زائر کوی حسین بن علی (ع) باشیم .همان که خود نیامد تا یک نفر دیگربتواند در کاروان قرار بگیرد. او زائر بی گذرنامه آن سفر شد.اما دعاهای خیر اهالی آن کاروان به ویژه شش کودک آن روز کاروان توفیقی نصیبش ساخت که هرکسی آرزویش را دارد. روز عرفه سال پیش همان سید مهربان زائر سیدالشهدا (ع) بود.آن سید گرامی کسی نیست جز ....
همین چند شب پیش برای خرید یکی دو بسته پودر ماشین لباسشویی به مغازه خواربارفروش محله رفتم وتقاضای چند بسته پودر کردم. لبخندی زد و گفت: بی خودی دنبالش نگرد. هیچ کجا پیدا نمی کنی.با خودم گفتم:حالا چون خودش ندارد,فکر می کند بقیه هم ندارند. بنابر این سراغ چند مغازه دیگر رفتم. اما جواب همه ی آنها همان چیزی بود که او به من داد. دیشب دوباره سراغ پودر را گرفتم. این بار به محله دیگری رفتم. حدود 7 تا 10 مغازه را جست و جوکردم. اما تنها چیزی که نیافتم,پودر ماشین لباسشویی بود.مرد جوانی که صاحب یکی از بقالی ها بود به من گفت: بحث گران کردن پودر در میان نیست.چون از اول سال تا حالا به دفعات محصولات مختلف را گران کرده اند اما باز هم مردم به آن کالا دسترسی داشتند. پرسیدم پس به نظر شما علت کیمیا شدن این محصول چیست؟ جواب داد:تحریم مواد اولیه ریشه ماجراست. تازه این اول ماجراست. مردم باید منتظر بیشتر از این ها باشند.وقتی در برابر دنیا خودمان را عقل کل میدانیم و احساس می کنیم به هیچ کس و هیچ کجا نیاز نداریم, نتایجش را هم باید بپذیریم.هیچ کشوری در دنیا نیست که نیاز به دیگری نداشته باشد.وقتی برای شرق و غرب دنیا خط و نشان می کشیم باید به فکر تحریم از جانب آنها هم باشیم.
او که انگار گوش مفت, گیر آورده بود. یک ریزنظرات کارشناسی اش را به سوی من و بقیه مشتریانش ارائه می داد. درلابلای آن حرف هایش یکی از مشتریان گفت: شاید این محصول را هم به کشور های دیگر صادر می کنند . از نظر مسئولان,مردم دنیا واجب تر از ملت خودمان هستند.اول باید دنیا سیر شود و همه مشکلاتش برطرف شود,آن وقت اگر فرصت بود به ملت خودمان توجه می کنند.
بقال جوان همچنان با مشتریانش سرگرم گپ و گفت بود که من از مغازه اش بیرون آمدم. علت نایاب شدن پودر ماشین لباسشویی هرچه هست باشد.تعبیر و تفسیر بقال و خواربارفروش جالب تر است.علت این قبیل قضاوت ها را باید در عدم اطلاع رسانی صحیح و دقیق به مردم کشور از سوی مسئولان و دست اندرکاران جست و جو کرد.شایعات که گاه به واقعیت هم تبدیل می شود از همین جاها ریشه می گیرد. راستی در محله شما پودر ماشین لباسشویی پیدا می شود؟ اگر هست به من هم خبر بدهید. لباس های ما روی هم انباشته شده است . از خبری که می دهید سپاسگزارم.
آمد،مهربان و صمیمی.
در حالی که غصه ها در دل داشت، اما قصه ای شیرین برای بچه ها گفت.
لبخند می زد ولی اشک هایش را پنهان می کرد.
یک عمر با قصه هایش آدم ها تربیت کرد.
دغدغه اش قصه و قصه گویی بود.
در طول برگزاری دهمین جشنواره قصه گویی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان،بارها با حمید عاملی گپ زدیم و درد دل هایش را شنیدیم. تنها نگرانی اش فردای قصه وقصه گویی بود. حرف ها زد اما هرگز نگفت که به من بیاندیشید.او قصه را خوب می شناخت و از قدرت اعجاب انگیز آن خبرداشت.حمید عاملی خوب می دانست که نسل های متعددی با قصه ها تربیت شده اند و باز هم در عصر اینترنت و کامپیوتر و رسانه های پیشرفته،این قصه است که می تواند همچنان فرزندانمان را تربیت کند.
در آن جشنواره فرصت را غنیمت شمردم و تعدادی عکس از او به یادگار ثبت کردم.عکس هایی که روی سایت خبری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم قابل دسترسی است. وقتی صبح امروز دوستی روی تلفن همراهم پیام فرستاد که:
"یکی بود یکی نبود. قصه گوها یتیم شدند.بابا عاملی هم به کسانی پیوست که قدراون رو بهتر می دونستند.روحش شاد. فاتحه...."
به یاد حرف خودم با یکی از دوستان افتادم. همین چند روز پیش بود که به ایشان پیشنهاد دادم به اتفاق به دیدن حمید عاملی برویم.زنگ زدم به خانم نشیبا و تلفن بیمارستان و اتاق عاملی را گرفتم تا به اتفاق آن دوست به عیادتش برویم. اما.....
حالا فقط خاطرات و عکس هایش برایم باقی مانده است.
تابستان دو سال پیش بود که قرار شد همراه دکتر اسدالله رجب رئیس خوب و مهربان انجمن دیابت ایران و جمعی از بچه های دیابتی به اردویی یک روزه برویم. من از آن جهت با دوستان همراه شدم که در آن فضا و محل چند مسابقه بازی و حل جدول و معما برای عزیزان اجرا کنم. صبح زود به محل انجمن رفتم. افراد مختلفی آمده بودند. پدر و مادر بچه های دیابتی هم حضور داشتند.همه منتظر رسیدن وسیله نقلیه بودند. دقایقی از ساعت قرار گذشته بود که دکتر رجب هم از راه رسید. یک کودک هم همراهش بود. یکی از والدین خطاب به دکتر با حالتی معترض گفت که چرا دیر رسیدید ما منتظر شما هستیم.دکتر لبخندی زد و عذرخواهی کرد. من می دانستم که حتما" اتفاقی افتاده است چون دکتر رجب از آن افراد وقت شناس و منظمی است که به این راحتی خلف وعده نمی کند. آن خانم معترض که از پیش ما به کنار رفت دکتر به من و یکی از افراد خوب انجمن که کنارمان ایستاده بود گفت: من رفته بودم بیمارستان به یکی از بچه های بیمار سر بزنم. چون دیدم حالش مساعد است مجوزش را گرفتم و او را با خودم آوردم تا در این برنامه شرکت کند. دکتر این را گفت و سوار اتوبوس شد. اتوبوسی که به اعتبار خودش از دانشگاه علوم پزشکی در اختیار این برنامه گذاشته بودند. در میان راه خواهر خانم دکتر رجب یعنی سرکار خانم طالقانی به من گفت: دکتر قرارنبود امروز صبح به بیمارستان برود. اما این کودک بیمار که چندی قبل قند خونش بالا رفته بود به دکتر زنگ زد و از دکتر خواست تا خودش اورا معاینه کند. دکتر هم با روی خوش پذیرفت. او حاضر نشد دل این کودک را بشکند. بنابر این صبح زود راهی بیمارستان شد و خودش با آن بچه صحبت کرد و وضعیتش را از نظر پزشکی مورد بررسی قرار داد. وقتی دید حالش مناسب است از پزشک معالجش اجازه گرفت تا او را مرخص کنند .بنابر این بچه را همراه خودش به این جا آورد تا او هم در کنار بقیه بچه ها در اردوی کودکان و نوجوانان دیابتی شرکت داشته باشد. دلیل دیرکرد دکتر همین بود و بس.
این حرف ها برای من که سالهاست دکتر رجب را از نزدیک می شناسم خیلی عادی است. من از او صفات و ویژگی های انسانی فراوانی سراغ دارم. شاید به تدریج و گهگاه نکته هایی در باره اش بنویسم. مطلب دیگری هم در مورد او در این وبلاگ هست که میتوانید بخوانید.
سرانجام نوبت به قصه گویی جوان نابینا رسید.او با عصای سپید بالای سن رفت و بی آنکه روی صندلی بنشیند ، قصه ی مرغ گرفتاررا آغاز کرد. مرغ گرفتار عنوان قصه ای بود که به مثنوی مولانا تعلق داشت. همین که بالا رفت،عصای خود را جمع کرد و با قدم زدن روی سن از مرغ گرفتار با حاضران حرف زد. هر جا لازم بود با تغییر صدای خود به جای شخصیت های داستان حرف می زد. گاهی زنبورک می نواخت و گاه با نایلون کیسه فریزر صدای بلبل را به خوبی تقلید می کرد.
سرانجام قصه جوان نابینا به پایان آمد.حاضران در سالن اجتماعات باشگاه فرهنگیان شهر شیراز، قصه گوی جوان را با کف زدن های مرتب تشویق می کردند. همه روی صندلی های خود نشسته بودند و او را تشویق می کردند. اما یک نفر در سالن ایستاده بود. او به محض خاتمه قصه گویی امیر سلامی از جا برخاست و به صورت ایستاده شروع به تشویق کرد. همانطور که قصه گوی نابینا را تشویق می کرد بلند بلند هم او را تحسین می نمود. او که بانویی مهربان و صاحب نام در عرصه قصه گویی است در حالی روی پا ایستاد و تشویق کرد که آن جوان اصلا" نمی توانست او را ببیند.مریم نشیبا هم می توانست مثل بقیه حاضران در سالن روی صندلی خود بنشیند و امیر سلامی را به خاطر قصه زیبایی که نقل کرد تشویق کند، اما او ایستاد در حالی که جوان نابینا وی را نمی دید. مریم نشیبا پیش از آنکه یک قصه گو باشد یک معلم بوده و هنوز هم یک معلم است. رفتارش در این برنامه، خود درسی دیگر برای نسل جوان ماست.

وسط صرف غذا در رستوران بودیم که یکی از پرسنل خدماتی همان موسسه از در وارد شد و سفارش حدود ۱۰ پرس غذا را داد و بعد هم با همان غذاها رفت.من نگاهی به مسئول مورد نظر که ناهار را مهمانش بودم کردم و هیچ نگفتم. انگار هردو خیلی خوب حرف همدیگر را با همین نگاه فهمیدیم. بعد دوباره به او گفتم: مگر شما خودتان دوست دارید روز پنجشنبه به اداره بیایید؟ خندید و گفت: نه چون کار داریم از ما می خواهند که بیاییم.
بعد از صرف ناهار در مسیر بازگشت ُخاطره ای از یک مدیر مهربان و دوراندیش را برایش تعریف کردم. مدیری که رفتارش چنان است که اگر از همکارانش بخواهد روز جمعه هم با او همراهی کنند ُکسی دریغ نخواهد کرد.من چند پنجشنبه با این مدیر به دلایلی همراه بودم. یادم هست یک بار فرزندم نیز همراهم بود.وقت ناهار که رسید دیدم برای پسرم هم غذا آوردند. گفتم: من و پسرم با هم یک ناهار می خوریم و یقین بدانید که گرسنه از این جا نمی رویم. اما آن مدیر گفت: جلوی هر کدام از همکارانم یک پرس غذا هست ُ فرزند شما هم شخصیت دارد ُشاید او الآن چیزی نگوید اما دلش می خواهد که او را هم در محاسبه بیاورید. او هم باید غذایی جداگانه داشته باشد.
وقتی این نکته را برایش تعریف کردم تبسمی کرد و گفت: این هم نوعی نگاه است. خوشا به حال آنان که همکارانی مدبر و دوراندیش دارند. کسی که امروز به شخصیت یک کودک احترام می گذارد به یقین فردا نیز آن کودک در هر شرایطی برای او و تفکرش احترام قائل است.