تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

  با خشم و عصبانیت قدم به درون اتاقی گذاشت که من هم آنجا نشسته بودم.از وضعیت غذا و ناهار اداره اش گله مند بود.یکی دیگر از افراد داخل اتاق رامخاطب قرار داد و گفت : کیفیت غذا آن قدر بد است که من امروز ناچار شدم غذای خودم را جلوی گربه بگذارم. یک گربه دور و بر محل کارمان می چرخد که من ترجیح دادم این غذا را جلویش بگذارم و خودم نان و پنیر بخورم.حتی بعید می دانم که گربه هم آن غذا را خورده باشد.

   آن که مخاطبش بود دنباله حرفش را گرفت و گفت : من خودم بارها اعتراض کردم و حتی یک بار نامه نوشتیم و امضا جمع کردیم ولی وضعیت همان است که هست.دوباره نفر اول گفت : فکر می کنم مسئولان این اداره خودشان غذای دیگری می خورند که از حال و روز غذای کارکنان خبر ندارند.

به هر حال این گپ و گفت میان آن دو همچنان ادامه داشت.من خودم همیشه از منزل غذا می برم. به یکی از آن دو نفر هم همین پیشنهاد را دادم ولی انگار برایش جالب توجه نبود. در لابلای صحبت هایی که با هم داشتند نفر اول که خودش باب صحبت را گشوده بود یک نیمچه پیشنهادی را مطرح کرد که دنبالش را هم نگرفت. حرفش این بود که بیاییم چند روز همگی غذای اداره را مصرف نکنیم. بالاخره شرکت طرف قرارداد سازمان وقتی غذا روی دستش ماند خودش به فکر می افتد.

   او در واقع حرفی را زد که تا حدی من در ذهنم داشتم.من هم معتقدم مردم ما چیزی به اسم نه گفتن   را بلد نیستند. شیر و تخم مرغ و گوشت و پنیر که گران می شود تازه آدم ها بیشتر به تکاپو می افتند. در حالی که اگر از خریدن آن کالاها امتناع کنند بالاخره یک اتفاقی خواهد افتاد. شاید برای بهبود کیفیت غذای آن اداره هم باید از چنین روشی بهره گرفت. اما جالب است همه ی آنهایی که اعتراض دارند و کیفیت غذا را نامطلوب می دانند، همچنان از همان غذا نوش جان می کنند و فقط به آشپز و سایر دست اندرکاران طبخ غذا نفرین می کنند.راستی شما فکر می کنید اگر دو یا سه هفته این آدمها از آن غذا استفاده نکنند و خودشان از منزل غذا بیاورند و یا روش دیگری را برای رفع گرسنگی نیمروز برگزینند چه نتیجه ای حاصل می شود؟

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 8:10 |

   محور و موضوع جلسه این بود که چکار کنیم تا سرعت پاسخگویی به مردم افزایش پیدا کند و مخاطبان کمتر نیاز به مراجعه حضوری داشته باشند. جلسه در یکی از وزارتخانه ها تشکیل شده بود و من هم دعوت شده بودم.بحث بر سر ارائه یک شماره تلفن چهار رقمی به مردم بود تا از این طریق مخاطبان آن وزارتخانه بتوانند در حداقل زمان بیشترین نتیجه را کسب کنند.هرکسی طرح یا پیشنهادی داشت ارائه می کرد. من معتقد بودم یک شماره تلفن چهار رقمی نمی تواند به تنهایی پاسخگوی مردم باشد. باید اینترنت و فرهنگ استفاده بهینه و صحیح از آن را هم گسترش داد و آن را به مردم به درستی معرفی کرد. از این موارد که بگذریم باید فرهنگ سازی کرد. بسیاری از نکته هایی را که مردم به آن نیاز دارند از طریق اینترنت قابل ارائه است. برای مثال تمام بخشنامه ها،آیین نامه ها و مواردی از این دست را که در مراجعه حضوری تقدیم مخاطبان می کنیم در اینترنت قابل ارائه است. تعداد قابل توجهی از موارد اداری را که حضوری به اطلاع افراد می رسانیم در اینترنت می توان ارائه داد. اما از همه ی این موارد مهم تر فرهنگ پاسخگویی به مردم است. هر وقت توانستیم کارکنان سازمان ها و ادارات و نهاد ها را با این روش آشنا کنیم تا پاسخگو بودن به مردم و مراجعان را وظیفه خود بدانند ، آن وقت می توان انتظارداشت که این طرح ها به نتیجه برسد.

     یکی از شرکت کنندگان در آن جلسه در فاصله ای از برنامه خاطره ای تعریف کرد که جالب بود. البته من مشابه آن را شنیده بودم. او گفت : چند سال پیش،یعنی در همان روزهایی که هنوز در ایران خودمان اینترنت چنین وسعتی نداشت من برای کسب اطلاع پیرامون یک موضوع، نامه ای برای یکی از دانشگاه های خارج از کشور نوشتم.رفت و برگشت این نامه سه ماه طول کشید.وقتی کمی دقیق تر پیگیری کردم متوجه شدم که فاصله میان خروج این نامه از ایران تا برگشت آن به کشور فقط سه روز فاصله بوده است.یعنی دو ماه و بیست و هفت روز بقیه ، این نامه در داخل کشور معطل شده است. دانشگاه مورد نظر در فاصله آن سه روز تمامی اطلاعات مورد نیازم را تهیه و ارسال کرده بود.تازه این مربوط به زمانی است که کار از طریق پست الکترونیکی و اینترنت دنبال نشده است.

   حالا شما سیستم پاسخگویی در سایر کشورهای دنیا را با ایران خودمان مقایسه کنید.عزیز دل برادر! اول کارکنان ادارات و سازمان ها را به پاسخگو بودن نسبت به مراجعان موظف کنید، آن وقت سراغ سیستم های نرم افزاری و سخت افزاری مربوطه بروید.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 12:20 |

نزدیک به پنج یا شش سال متوالی به اتفاق هم ماموریت می رفتیم.شاید قریب به اتفاق استان های کشور را برای تهیه گزارش یا انجام مصاحبه و گفت وگو زیر پا گذاشتیم. جوان بسیار ساکت و آرامی بود. بیشتر از آن که حرف بزند ،عکس می گرفت. هیچ وقت از ماموریت های سخت و دشوار گریزان نبود و با آغوش باز هر ماموریتی را می پذیرفت.از مصاحبه در سطح شهر تهران گرفته تا تهیه گزارش از مدارس عشایری در استان های مختلف کشوربا من همراه و همگام بود.هیچ وقت نمی شد از ظاهر رفتارش درون او را شناخت. پیچیده و عجیب نبود اما باید زیاد با او همراه می شدید تا بتوانید جلوه ای از کردار و شخصیت وی را بشناسید.نامش مهدی محسنی آهویی بود. برای دفتر انتشارات کمک آموزشی عکس می گرفت.الآن چند سالی است که به دیار باقی شتافته است. اما هنوز عکس هایش در مجلات رشد و حتی کتاب های درسی چاپ می شود.مهدی محسنی از آن آدم هایی نبود که بخواهد کارهایش را به رخ دیگران بکشد و یا برای خودنمایی کاری را انجام بدهد. یک جلوه از رفتارهای مهدی نماز خواندنش بود. همیشه عادت داشت در یک گوشه خلوت نمازش را بخواند. شاید اگر کسی او را نمی شناخت تصور می کرد که اهل نماز نیست. مهدی محسنی در یک سانحه رانندگی در تهران از دنیا رفت. در واقع حین عبور از یک خیابان در شهرک غرب بود که با یک دستگاه اتومبیل تصادف کرد و جان باخت. یادم هست یکی دو هفته بعد از فوتش ،یکی ازهمکاران دفتر انتشارات کمک آموزشی وزارت آموزش و پرورش به من گفت: راستی ! خدا بیامرز مهدی محسنی نماز هم می خواند؟ به محض شنیدن این حرف یکه خوردم. بلافاصله به آن شخص گفتم: چرا فکر کردید مهدی اهل نماز نبوده است؟ جواب داد: من خیلی ندیدم که او به مسجد اداره بیاید. من در جوابش گفتم: فکر می کنید اگر کسی برای نماز به مسجد اداره نیاید معنایش این است که نماز هم نمی خواند؟ اگر کیف دوربین مهدی محسنی را خالی نکرده باشند و هنوز دست به وسایلش نزده باشند، می توانید مهر و قبله نمای مهدی را در داخل یکی از جیب های آن پیدا کنید. من بیشتر از یکصد ماموریت با مهدی رفته ام. او همیشه به نمازش توجه داشت.مرحوم محسنی همیشه از قبله نمایی که همراهش بود استفاده می کرد. اگر جایی می رفتیم که قبله آن ناشناخته بود، او از قبله نمای خودش بهره می گرفت.چطور می شود آدمی که همیشه همراهش مهر و قبله نما بود، اهل نماز نباشد.

      راستی چرا ما آدم ها عادت داریم به سرعت در مورد سایر افراد قضاوت کنیم؟ اگر کسی کاری را در مقابل ما انجام ندهد،بدین معناست که اهل آن نیست؟ چرا نمی خواهیم یاد بگیریم که با این قبیل قضاوت ها ،ریاکاری و تزویر را اشاعه می دهیم.کاش یاد می گرفتیم که مردم را بر اساس ظواهر و آنچه که تنها خودمان می بینیم و می شنویم قضاوت نکنیم.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 12:0 |

     بعدازظهر سه شنبه در محل سینما کانون حدود سیصد کودک و نوجوان به همراه بزرگتر ها و والدین خود آمده بودند تا در مراسم اهدا جایزه به برگزیدگان سومین جشنواره فیلم های کودکان برای کودکان شرکت کنند. تعدادی از آنان خود برندگان این دوره از جشنواره بودند که انتظار لحظه شروع اهدا جوایز را می کشیدند. یکی از کارهای جالب مسئولان برنامه که سال قبل هم چنین کرده بودند، سپردن اجرای برنامه به چند هنرمند عرصه تئاتر کودک و نوجوان بود.ناصر آویژه به همراه همکار هنرمندش برنامه را به خوبی اداره کردند.هر بار آنان روی صحنه حضور پیدا می کردند،بچه ها یک پارچه سکوت اختیار می کردند و به خاطر رفتار سرشار از طنز مجریان،صدای قهقهه کودکان فضای سالن را پر می کرد.اما هر بار یکی می خواست به طور جدی با بچه ها حرف بزند یا مثلا" بیانیه را بخواند، گوش هیچ بچه ای بدهکار نبود.در بخشی از برنامه حرکت جالبی انجام شد که توجه مرا به خود جلب کرد.یکی از کودکانی که سال قبل در جشنواره شرکت داشت و جزو برگزیدگان هم بود،چندی قبل بر اثریک سانحه تصادف فوت کرد. ناصر آویِژه که از این قضیه باخبر شد،در فاصله ای از برنامه یادی از آن کودک کرد و از حاضران خواست تا به احترام مرحومه سارا علوی همه حاضران به پا خیزند و مدت یک دقیقه سکوت کنند. من نمی دانم والدین سارا در آن مراسم حضور داشتند یا نبودند،اما احترام گذاشتن به روح یک کودک و قرائت فاتحه و ذکر صلوات برای او به یقین در ذهن کودکان و نوجوانان حاضر در سالن اثر خوبی خواهد داشت. اطمینان دارم احترام گذاشتن به شخصیت کودکان و نوجوانان در تربیت آنان بسیار موثر واقع می شود.این مهم نیست که فکر انجام چنین حرکتی به مجری خوب برنامه تعلق داشت یا دبیر جشنواره موضوع را خواستار شده بود، بلکه مهم اصل حرکت است. حیف بود اگر من هم چشم خود را به روی این کار زیبا می بستم و به آن اشاره نمی کردم. من هم برای روح سارا علوی آرزوی رحمت واسعه الهی دارم.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 12:34 |

    مدیر جماعت  به طور معمول عادت به این ندارد که با افرادی پایین تر از رده مسئولیت خودش ارتباطی صمیمانه داشته باشد. سلام و علیک معمول سر جای خودش اما خارج از این چارچوب، کلاس مدیر را پایین می آورد. البته گاهی استثنا هم یافت می شود.شاید یکی دو سال پیش بود که برای اولین بار در برگشت از یک ماموریت با او همراه بودم. موقع خداحافظی در فرودگاه مهرآباد از من و همکارم پرسید: کجا تشریف می برید.آیا وسیله دارید؟ به ایشان گفتم : من می روم منزل و همکارم باید به محل کارش برود. وسیله هم نداریم. از فرودگاه تاکسی می گیریم. لبخندی زد و گفت: چند دقیقه تشریف داشته باشید تا با هم برویم. وسیله هست من در خدمتتان هستم. همکارم از سمنان آمده به اتفاق می رویم. همین هم شد. من و همکارم با اتومبیل ایشان از فرودگاه خارج شدیم. وسیله نقلیه دولتی بود اما می توانست مثل خیلی های دیگر هیچ حرفی نزند و تعارف هم نکند و راه خودش را برود.اما این مدیر با محبت هر دو نفر ما را تا مقصد همراهی کرد و بعد هم مسیر جاده سمنان را در پیش گرفت و رفت.

    چندی پیش که از جشنواره بین المللی قصه گویی در شیراز به تهران برمی گشتم، به طور اتفاقی در هواپیما کنار هم قرار گرفتیم. صحبت از یک سفر پیش آمد. از من هم دعوت کرد تا در آن سفر که بیشتر جنبه تفریحی داشت ایشان و همکارانش را همراهی کنم. اما توفیق یارم نشد و از همراهی با ایشان بازماندم. نکته مهم دعوت از من نبود بلکه تلاش این مدیر با مرام و معرفت برای ایجاد یک فرصت جهت گردش و تفریح برای همکارانش حائز اهمیت بود. او برنامه ای چیده بود تا همکارانش بتوانند در یک سفر چند روزه به جزیره قشم بروند و آن منطقه از کشور را در دی ماه به تماشا بنشینند. قرار بود با قطار تا بندر عباس بروند و بعد با کشتی تا قشم سفر کنند. نیمی از هزینه سفر را خود افراد می پرداختند و نیم دیگر را اداره تامین می کرد. در این فاصله بحث یک تخفیف مطرح شد. او از ارتباطاتش بهره گرفت و در بحث اسکان یا یک مورد دیگر از مسئولان امر برای این برنامه تخفیف دریافت کرد. کسی جز خودش از اصل ماجرای تخفیف اطلاعی نداشت. می توانست این تخفیف را در بخش هزینه های اداری بگنجاند اما این کار را نکرد. او از هزینه های افراد گروه کم کرد. یعنی شرکت کنندگان در این برنامه پول کمتری را پرداختند.به هر حال این سفر انجام شد و خاطره اش در ذهن همکاران او به یادگار ثبت شد.

     وقتی این بار از هواپیما پیاده شدیم، فضل الله موحدی مدیر خوب کانون پرورش استان سمنان تبسمی کرد و گفت: ببخشید که امروز نمی توانم در خدمت شما باشم. چون سه نفر از مربیان کانون سمنان همراهم هستند و می خواهم آنها را به مقصد برسانم. البته خودشان هنوز نمی دانند که قرار است من آنها را برسانم. نمی توانستم مربیانم را در تهران رها کنم و خودم با ماشین اداره بروم. بنابر این یک دفعه دیگر در خدمت شما هستم.

    تمامی این سفرها به پایان رسید اما خاطراتش همچنان در ذهن من باقی مانده است. شاید در سفر به قشم نتوانستم همراهش باشم ولی یقین دارم که خاطرات خوشی از این مرد در ذهن همکارانش باقی مانده است.بالاخره دوره مدیریت این شخص هم تمام می شود اما باب دوستی های معرفتی با او بسته نخواهد شد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 14:21 |

   من و شما هم به سینما می رویم اما هر وقت دوست داشته باشیم.در حالی که او و همکارانش بنا به اقتضای حرفه ای که دارند،دائم در سینما هستند. تا اینجای قضیه خیلی مهم نیست. حالا تعطیلات که از راه می رسد فرق میان ما و آنان مشخص می شود. جمعه ها، ایام تعطیلات نوروز و برخی مناسبت های شاد مثل اعیاد مذهبی و ولادت ها که بقیه مردم در خانه هایشان هستند و یا به اختیار خود از ساعت ها و زمان استفاده می کنند، اهالی سینماها باید در محل کارشان حضور داشته باشند و به من و امثال من خدمات بدهند.یک روز که مرا دید لبخند معنی داری زد و گفت : خوشا به حالتان، از تعطیلات هفته و بقیه ایام سال هر طور که بخواهید استفاده می کنید اما من و امثال من دائم در محل کارمان هستیم. درست است که ما هم مرخصی داریم و همکارانم در هفته یک روز را به نوبت در استراحت هستند ولی ما هیچ وقت نمی توانیم تعطیلات خودمان را با بقیه فامیل یا دوستان هماهنگ کنیم و از آن مثل شماها استفاده نماییم.

گفتم پس تعطیلات شما چگونه است؟ تقویم را ورق زد و گفت : هر وقت پای شهادت یکی از امامان و بزرگان دین در میان باشد ما هم تعطیل هستیم. عزای عمومی که اعلام کنند ما هم می رویم استراحت.ما فقط زمانی از تعطیلات بهره می بریم که کسی فوت کرده باشد یا بحث شهادت در بین بیاید.تازه در این مورد هم تعطیلات یکسان نیست.

    پرسیدم : یعنی چی که تعطیلات ایام عزا با هم یکسان نیست؟

    جواب داد : در برخی عزاهای مذهبی یا شهادت های بزرگان دین، سینماها تا غروب بلیت می فروشند و فیلم پخش می کنند و در برخی موارد مثل عزای امام حسین(ع) تا دو روز بعد از آن هم سینما تعطیل است. انگار میان این مناسبت ها و عزاهای مذهبی هم تفاوت هست. قوانین سینماها در این رابطه برابر نیست. برای شهادت این امام تا غروب شب شهادت بلیت می فروشند. برای آن امام تا آخرین سئانس شب شهادت فیلم نمایش می دهند و برای دیگر معصوم تعطیلات جور دیگری رقم می خورد. اهالی سینما در این زمینه هم برنامه مشخص و یکسانی ندارند.به هر حال خوش به حالتان که حساب و کتاب تعطیلات تان روشن است و می توانید بر اساس آن برای زندگی خودتان و اعضای خانواده تان برنامه ریزی کنید.

     راستی چه تفاوتی میان بزرگان دین ما هست که تعطیلات ایام عزای آنان باهمدیگر فرق دارد؟

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:30 |

     این پا و آن پا کردنش از همان دور توجه مرا به خود جلب کرد. از کیف و کتابی که در دست داشت معلوم بود بچه مدرسه ای است.حدود 8 یا 9 سال بیشتر نداشت. مرتب این طرف و آن طرف خیابان را نگاه می کرد. ترافیک خیابان معمولی بود. وقتی کنارش رسیدم,از پسرک پرسیدم: دنبال کسی هستی؟ چیزی تو را نگران کرده؟ با آن چهره کودکانه اش تبسمی کرد و گفت: آقا میشه منو اون طرف خیابون ببری؟ گفتم: چرا نمیشه. بعد هم دستش را گرفتم و با هم به آن طرف بلوار کشاورز رفتیم. آن طرف که رسیدیم,پسرک لبخندی زد و با سرعت از من دور شد. بعد دوباره به جای قبلی خودم در این طرف خیابان برگشتم و به راهم ادامه دادم.

     غروب که به خانه آمدم,پسرم از مدرسه برگشته بود. اغلب اوقات همسرم او را از مدرسه به خانه می آورد. از پسرم پرسیدم: بابا امروز هم مامان دنبالت آمده بود؟ خندید و گفت: نه من خودم آمدم. دوباره گفتم:چطوری از دو تا خیابون رد شدی؟ جواب داد: مادر یکی از بچه ها منو از خیابون رد کرد و بعد من هم خودم به خونه آومدم.

      این ماجرا خیلی ساده و کوچک به نظر می رسد اما هیچ وقت از ذهن من پاک نمی شود. ماجرای آن روز یادآور این ضرب المثل است که می گویند: از هر دست که بدهی از همان دست هم خواهی گرفت.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 8:57 |

   برگزاری مسابقه بهانه خوبی برای آموزش های غیر مستقیم است. پاییز سال 84 بود که به سازمان آتش نشانی تهران پیشنهاد برگزاری یک مسابقه اینترنتی را دادیم. هدف مشترک ما آشنایی بچه ها و خانواده های آنان با نکات ایمنی بود. روابط عمومی سازمان آتش نشانی از این پیشنهاد استقبال کرد و مسابقه برگزار شد. سازمان آتش نشانی تهران به برگزیدگان آن رقابت کپسول های خاموش کننده یا همان اطفا حریق اهدا کرد. اواخر تابستان سال بعد  این آتش نشانی تهران بود که پیشنهاد برگزاری یک مسابقه دیگر را داد. الآن سه سال متوالی است که این مسابقه اینترنتی با عنوان " ایمنی کلید سلامتی " برگزار می شود. برخی سازمان ها و نهاد های دیگر هم از این طرح استقبال کرده اند و از این طریق زمینه آشنایی کودکان و نوجوانان و حتی خانواده های آنان را با مباحث و مسائل مختلف فراهم کرده اند. به تازگی انجمن دیابت ایران هم در این پروژه مشارکت کرد. رئیس خوب و اندیشمند انجمن یعنی جناب آقای دکتر اسدالله رجب با برگزاری مشترک یک مسابقه با همکاری روابط عمومی کانون پرورش این فرصت را فراهم کرد تا اطلاعات خوب و مناسبی به منظور افزایش میزان آگاهی خانواده ها در اختیار مردم قرار بگیرد. چقدر خوب است که بتوانیم از هر فرصت و بهانه ای برای بالا بردن میزان دانش و آگاهی مردم استفاده کنیم. تصور کنید احتمال بروز یک حادثه یا سانحه ای در میان باشد و نوجوانی به واسطه کسب آگاهی از اطلاعات ارائه شده در این مسابقه بتواند مانع وقوع یک فاجعه گردد. اگر این خبر را به شما بدهند  چه احساسی پیدا می کنید؟ فرض بفرمایید کودک یا نوجوان دیگری از طریق این رقابت اینترنتی با علائم و نشانه های ابتلا به دیابت آشنا شده و بتواند مانع از بیماری یک فرد در این رابطه گردد.آن وقت است که معنا و مفهوم این قبیل مسابقات بیشتر روشن می شود.پس یادمان باشد که مسابقات و رقابت های این چنینی را فقط از زاویه تفریح و سرگرمی نگاه نکنیم. چقدر خوب بود اگر هر سازمان یا ارگانی از زاویه خدمات و وظایف خودش در این نوع فعالیت ها شرکت می کرد و به سهم خود در بالا بردن میزان آگاهی آحاد جامعه بیش از این سهیم می شد. باز هم گلی به جمال آتش نشانی تهران، انجمن دیابت ایران، شرکت مترو، سازمان انتقال خون ایران و همه آن سازمان هایی که این نوع فعالیت ها را جدی می گیرند و بدین وسیله بر اطلاعات و دانش مردم می افزایند.

   اگر دوست دارید شما هم می توانید در این رقابت های اینترنتی شرکت کنید و از جوایز آن برخوردار باشید. البته پای قرعه در میان است.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 9:13 |

   در آشپزخانه اغلب هیات ها و حسینیه ها اثری از کودکان و نوجوانان نیست.ظاهر کار چنین است که برای پخت و پز و کارهای حاشیه ای آن جایی برای بچه ها وجود ندارد.اما در آشپزخانه هیات حسن بن علی (ع) که زیر زمین خانه یکی از پیرغلامان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) است، همیشه این فرصت برای بچه ها وجود دارد تا به اندازه قدرت و توانایی خودشان کاری را انجام دهند.کسی انتظار ندارد که یک کودک یا نوجوان دیگ برنج را بار بگذارد،اما اگر بچه ای با شوق و ذوق آمد و خواست با دستان کوچکش ظرف ها را بشوید، این فرصت به او داده می شود تا در کنار بزرگ تر ها و تحت نظارت جوان ها قدم در این راه بگذارد و خود را سهیم در فعالیت ها بداند.موقع توزیع غذا هم که می شود بچه ها مثل بزرگترها دست هایشان را  می شویند و در کارها سهیم می شوند. یک نفر نان روی غذا می گذارد،دیگری قاشق ها را آماده می کند،سومی در ظرف ها را می بندد و آخری هم ظروف را داخل سبدها قرار می دهد.بسیاری از جوانان امروز هیات حسن بن علی (ع) که فعالیت هایی بزرگتر و گسترده تر را دنبال می کنند، همان کودکان و نوجوانان دیروز این جمع هستند که بزرگترها وپیرغلامانی با معرفت همچون حاج احمد رزاقی به آنان فرصت تلاش های عاشقانه را داده اند.بارها اتفاق افتاد که بچه ها به دلیلی دچار اشتباه شدند، اما هیچ نگاه غضبناکی متوجه آنان نشد. همیشه یک راهنمایی و لبخند تحویل می گرفتند و بس. همین نگاه محبت آمیز بودکه کودکان دیروز را پابند این مجموعه ساخت. در روزگار امروز رفتار و کردار آدم ها بیشتر از گفتار آنان اثرگذار است. . در این هیات بیش از آن که حرف ها روی نسل کودک , نوجوان و جوان اثر داشته باشد , رفتار آدم هاست که موثر واقع می شود. این هیات بزرگانی چون حاج احمد رزاقی را دارد. او که خود را کوچک خاندان اهل بیت می داند و پیر غلام ابا عبدالله الحسین (ع) است , رفتارش پندآموز همه ی ماست. هر بار کودک یا نوجوانی آمد و دلش خواست به هر دلیلی در این دستگاه با عظمت قدمی بردارد و کاری به عشق امام حسین (ع) انجام دهد, با روی خوش و در اوج مهربانی با او رفتار کرد. هرکسی آمد, جذب شد و ماند. خیلی ها در آشپزخانه این هیات که مدیریتش با او بوده و هنوز هم با نفس او اداره می شود , نکته ها آموختند و در زندگی از آن بهره بردند.اغلب ما تصور می کنیم که مجلس امام حسین (ع) فقط جایی است که در آن روضه می خوانند, مداحی می کنند و پای وعظ سخنران می نشینند. اما در فضای همین آشپزخانه که زیرزمین خانه حاج احمد است , خیلی ها درس ها آموخته اند که شاید پای هیچ منبری آن را فرا نمی گرفتند. کلام و رفتاراین مرد آنقدر اثر گذار هست که انسان ها را در مسیر ادب , کمال و معرفت رهنمون باشد. رفتار او و امثال اوست که خلوص را به آدمها می آموزد. کردار حاج احمد است که بچه ها را ترغیب می کند تا عاشقانه در این مسیر قدم بردارند.قدم نهادن  در این مجالس و توفیق خدمتگذاری در دستگاه با عظمت سیدالشهدا (ع) در درجه اول با عنایت خداوند است که میسر می شود ، اما رفتار و کردار و گفتار آدم ها می تواند زمینه ساز حضور نسل های آینده باشد. خوشا به سعادت انسان هایی که لیاقت دارند با رفتار ،کردار و گفتار سازنده ی خود انسان هایی دیگر را در مسیر رشد و تعالی رهنمون باشند. حاج احمد رزاقی با کردارش نسل جوان را مجذوب دین می سازد. یادمان باشد که با رفتارهایمان مبلغ و پیام رسان حماسه عاشورا باشیم.

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 9:45 |