تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

      پیرمرد بساط کار لحاف دوزی را به دیوار تکیه داده بود و خودش هم کنارش نشسته بود. هر کسی می آمد،نیم نگاهی به او می انداخت و می رفت. محله، محله ی بالای شهر بود. مرد دیگری هم آمد و او را دید.هم این که یک قدم از او گذشت ، ایستاد و دوباره به عقب برگشت. سلامی به پیرمرد داد و حالی پرسید و چیزی کف دست پیرمرد گذاشت و رفت. پیرمرد دلش شاد شد و لبخند زد. او هم رفت، مثل خیلی های دیگر که آمدند و رفتند.اما پیرمرد تنها به او لبخند زد. پرسیدم چرا به پیرمرد کمک کردی؟ لبخندی زد و گفت: اگر محله های پایین شهر بود، شاید کسی پیرمرد را صدا می زد تا برایش لحافی بدوزد یا پنبه ای بزند و او هم کاسب باشد. اما این بالاها از این چیزها خبری نیست. من به او پولی دادم تا برایم لحافی بدوزد و پنبه ای بزند تا یک بالش گرم و نرم داشته باشم. در همان لحظه دوباره همان لحاف، تشک و بالش را به خودش هدیه دادم و رفتم. من از خوشحالی پیرمرد خوشحال شدم.

     حسین آذرگون از این قبیل کارها در کارنامه اش فراوان دارد. وقتی با او در آخرین ساعات شب در محل کارش خداحافظی کردیم، منشی شرکت تازه فهمید که او خیر مدرسه ساز است. قبل از آنکه در را باز کنم و بیرون بروم  ، منشی مرا خطاب قرار داد و گفت: تا امروز خیلی ناامید بودم. احساس می کردم در این روزگار دیگر هیچکسی خدا را بنده نیست. تازه امروز فهمیدم که نباید از ظاهر افراد در باره ی آنان قضاوت کرد.

       آری از این دست انسان های خیر کم نیستند. او متولد 1324 در تهران است و همچنان شغل مرحوم پدرش یعنی فخاری یا همان کوره آجرپزی را ادامه می دهد. مرحوم پدرش در وصیت نامه آورده بود که ثلث مالش را در راه خیر صرف کنند. دلش می خواست این کار را به بهترین نحو انجام دهد. بنابراین دست به کار شد و زمینه های مختلف را مورد بررسی قرار داد. ابتدا در اندیشه ساخت یک مسجد بود. بعد از مدتی مطالعه و مشورت، مدرسه سازی را در اولویت قرار داد. تا این ماجرا به سرانجام برسد، نزدیک به دو سال زمان سپری شد. آنچه از مرحوم پدر برای این مهم اختصاص یافته بود، بالغ بر هشتاد میلیون تومان می شد.وقتی دست به کار شد هزینه ها از رقم پیش بینی شده فراتر رفت. پسر که مجری فرمان پدر بود، چیزی معادل همان مبلغ را هم خودش هزینه کرد.

لحظه ای که به دیدنش رفتیم جمعی از دوستانش هم آنجا بودند. احساس کردم دوست ندارد من و همکارم را به جمع معرفی کند و دلیل حضورمان را نزد آنان افشا نماید. در واقع او دوست نداشت که دوستانش بدانند وی مدرسه ساز است.بنابراین وقتی آنان از دفتر کارش بیرون رفتند ما هم با خیال راحت باب گفت و گو با این خیر را گشودیم. مصاحبه با او در یکی از ویژه نامه های خیرین چاپ شده است.

لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:45 توسط محمدحسین دیزجی |

  در یکی از روزهای پاییزی سال 85 به دیدار همایون صنعتی زاده رفتیم تا از او در باره شرکت سهامی افست و تاریخچه آن بپرسیم.حدود 6 یا 7 ساعت با او گپ زدیم و سوالات متعددی را با وی درمیان گذاشتیم.تعداد قابل توجهی از پرسش ها مربوط به افست بود که نتیجه آن هم در همان شرکت منعکس گردید. اما در لابلای صحبت ها نکته هایی وجود داشت که فراتر از تاریخ یک موسسه یا شرکت بود.برخی از حرف های این مرد همواره می تواند یک راهنما برای اهالی چاپ و نشر به حساب بیاید.چند نمونه از آن پرسش ها و پاسخ ها چنین است:

*آن زمان که شما صنعت چاپ را وارد ایران کردید،خودش نوعی فن آوری بود. چرا آن زمان مثل امروز مشکل فن آوری نداشتید؟

++هر کاری را که انجام می دهید مشکلی را حل می کند و یک مشکل جدید به وجود می آورد. وقتی کاری انجام می دهید ممکن است اشتباه هم داشته باشید. اگر می خواهید غلط ننویسید اصلا" نباید دیکته بنویسید.لازم نیست آدم کارهای عجیب و غریبی انجام بدهد تا وجودش به درد بخورد.یادم هست یک بار کتابچه ای از اداره ی اوقاف کرمان آورده بودند که خیلی مندرس بود. قرار بود این کتاب را بازسازی کنند و طرف حاضر نبود کار را انجام دهد و می گفت خیلی وقت گیر است. من آنجا بودم و گفتم: مشتری را رد نکنید.من خودم این کار را درست می کنم. بعد هم خودم کار را انجام دادم. من به اندازه چند برابر افست از آن کتاب نکته یاد گرفتم.

        * خانواده شما چقدر به یادگیری علم و دانش اهمیت می دادند؟

       ++ من زیر دست پدربزرگم یعنی مرحوم حاج علی اکبر صنعتی بزرگ شدم. او آدم خردمند و عمیقی بود. مرا وادار می کرد به جزئیات اطرافم توجه کنم. من از ایشان آموختم که دنیا کتابی است که خدا مولف آن است. اگر می خواهید باسواد شوید ،باید کتاب بخوانید و بهتر آن است که کتاب دنیا را بخوانید.

*انگیزه چاپ کتاب چگونه در شما ایجاد شد و به این کار توجه کردید؟

++پدر بزرگم همیشه می گفت وقتی به تو پول توجیبی می دهم که یک کتاب خوانده باشی. هر وقت کتابی می خواندم ، باید آن را برای او تعریف می کردم تا به من پول توجیبی بدهد. اولین کتاب ها را خودش برایم می خرید. آرام آرام به کتاب خواندن عادت کردم. ما باید کاری کنیم که نسل جوان بیشتر سراغ کتاب برود و کمتر پای تلویزیون بنشیند.

* برای تعیین قیمت یک کتاب باید روی چه معیارهایی عمل کرد؟

++ ما صد جور کتاب داریم. این بستگی دارد که کتاب به چه قیمتی منتشر شود. هر کتاب مشتری خاص خود را دارد. اگر قرار باشد کتاب جیبی منتشر کنیم ، باید قیمت آن در حد پول یک ساندویچ یا یک بلیت سینما باشد. طوری که افراد میان رفتن به سینما یا خرید کتاب ، حق انتخاب داشته باشند. من این کار را فراوان انجام داده ام.

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:44 توسط محمدحسین دیزجی |

سال چهارم دبیرستان دبیری به نام آقای علی فلسفی داشتم که مرد بسیار موقر و نازنینی بود. ایشان فلسفه و منطق تدریس می کرد.یادم هست وقتی اولین جلسه درس فلسفه تمام شد من نزد ایشان رفتم و گفتم که در این جلسه هیچ چیزی از درس را متوجه نشدم و انگار کلمه ای هم نیاموختم. استاد فلسفی عزیز رو کرد به من و گفت: پسرم ، از این پس هر بار که باهم درس داشتیم، قبل آز آن که من بخواهم درس تازه ای را تدریس کنم شما متن و محتوای آن درس را بخوان و بعد در کلاس حاضر باش. یعنی همیشه هم درس قبلی را بخوان و هم درس جدیدی را که قرار است تدریس کنم مطالعه کن. قرار نیست با مطالعه آن همه چیز را یاد بگیری ، اما با این روش آمادگی بهتری برای فراگیری درس جدید خواهی داشت.

نصیحت استاد عزیز جناب آقای علی فلسفی کاملا" موثر واقع شد. من با همین شیوه در آن سال و حتی دوران دانشگاه درس خواندم و به لطف خدا موفق هم بودم. حالا همین روش را به فرزندانم و دیگر محصلینی که با آنان برخورد دارم توصیه می کنم. تا سال 68 خبر داشتم که استاد علی فلسفی در دبیرستان شبانه دکتر علی شریعتی واقع در میدان بهارستان ابتدای خیابان جمهوری تدریس دارد. کاش کسی پیدا می شد و خبری از این معلم فرهیخته به من می داد.اگر زنده است که خدا او را سلامت بدارد و اگر هم به رحمت ایزدی پیوسته، روح پاک و بلندش با بی نظیرترین معلم هستی که صاحب اسم اوست محشور باد.

 

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:8 توسط محمدحسین دیزجی |

       حدود دو ماه از سال تحصیلی گذشته بود که یک روز دبیر ریاضی  به محض ورود به کلاس  یک کتاب از یکی از دانش آموزان ردیف جلوی کلاس گرفت و پنج سوال پای تخته سیاه نوشت و گفت: هر سوال 4 نمره دارد. این امتحان قبل از ثلث است.-در دوران ما هنوز امتحانات در سه مرحله برگزار می شد –هر کدام یک یا دوبرگه بردارید و به سوالات جواب بدهید. هیچ نیازی به جابجا شدن نیست و به سالن یا جای دیگری هم نمی رویم. همین جا که نشسته اید به سوالات جواب بدهید. فقط یادتان باشد که تقلب نکنید. اگر کسی تقلب کرد و من متوجه شدم فقط یک علامت روی برگه اش می گذارم که این به منزله صفر است. امتحان ثلث شما هر چه که باشد با این نمره جمع می شود و تقسیم بر دو خواهد شد . بعید می دانم کسی اینجا صفر بگیرد و در آن امتحان نمره بیست بگیرد. لذا صفر در این امتحان یعنی نمره تک در کارنامه.

     این را گفت و بعد هم ادامه داد: من به دفتر دبیرستان می روم تا چای بخورم. البته به شما هم سر می زنم.فقط یادتان باشد که چه چیزی گفتم. بعدا" کسی گله مند نباشد. این را گفت و رفت. کلاس یکپارچه سکوت بود.در هر نیمکت سه نفر کنار هم نشسته بودیم اما کسی جرات نمی کرد به برگه دیگری نگاه کند. این عدم نگاه به برگه دیگری از نظر من دو علت داشت.یا طرف می ترسید که دبیر مورد نظر از پشت پنجره کلاس یا به طریقی دیگر مراقب باشد و یا این که دانش آموز به خاطر احترامی که معلم برایش قائل شده و به اطمینان کرده بود سراغ تقلب نمی رفت. به هر حال یک ربع یا نیم ساعت بعد به کلاس برگشت. وقتی متوجه شد هنوز برگه بعضی از بچه ها هنوز تقریبا" سفید است خطاب به اهل کلاس گفت: می توانید از دفتر های ریاضی خودتان کمک بگیرید. او نگفت از کتاب کمک بگیرید بلکه گفت از دفاتر تمرین خودتان استفاده کنید. کسی می توانست از دفترش بهره ای ببرد که در طول سال تمرین های متعددی را حل کرده و در دفترش منعکس کرده باشد. چنین کسی هم که تقریبا" نیاز به دفترش نداشت.

     بالاخره این امتحان هم تمام شد و ما نه تنها از دبیرستان که از دانشگاه هم فارغ التحصیل شدیم. اما خاطره آن معلم که متاسفانه اسمش را به خاطر نمی آورم همچنان در ذهنم باقیست.او در تمام طول آن سال با همین روش از ما امتحان گرفت. شاید در ظاهر او ریاضی درس می داد اما از نگاه من او به شاگردانش آموخت در عین توانایی خطا نکنید. او در ظاهر معلم یا مربی تربیتی نبود  اما روش تربیتی او همچنان در ذهن من و احتمالا" بقیه شاگردانش همچنان باقیست.

لینک این مطلب نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:1 توسط محمدحسین دیزجی |

   سایت های خبری در اینترنت، روزنامه ها و مطبوعات و حتی آرشیو صدا و سیما را که مرور کنید، الی ماشاء الله سمینار، کنفرانس ، کنگره و جشنواره پیدا می کنید. خیلی از این برنامه ها با خودشان عنوان اولین را یدک می کشند. اولین هایی که فقط خواسته اند نامی از آنان در میان باشد، بی آن که دومین یا سومین داشته باشند. یعنی یک بار آمده اند وسط میدان و بعد هم به سرعت آمدنشان از عرصه بیرون رفته اند. نمی دانم چه اصراری هست که به مخاطب بگویند ما اولین هستیم. یعنی تو بدان که به واسطه همین کلمه اولین یا نخستین، هیچ سازمان ، نهاد ، شرکت یا وزارتخانه ای قبل از من این کار را انجام نداده است.

    اما همین چند وقت پیش من با جشنواره ای آشنا شدم که در نوع خودش نخستین بود بدون آن که نام اولین را با خودش یدک بکشد. همین نداشتن نام اولین مرا کنجکاو کرد تا در باره آن بیشتر بدانم.عنوان جشنواره"جشنواره ملی طراحی بسته بندی با رویکرد صادرات " بود که در سه موضوع خرما، پسته و شکلات و شیرینی برگزار شد. رئیس ستاد برگزاری آن یعنی رضا نورائی که خود از افراد صاحب نام در این حوزه به شمار می رود– چون صاحب امتیاز و مدیر مسئول نشریه تخصصی بسته بندی است –  پاسخ کنجکاوی مرا در غروب جلسه داوری چنین داد:  تا آنجا که من مطلع هستم چنین جشنواره ای در کشورمان برگزار نشده است. یعنی نقش طراحی و گرافیک در بسته بندی آن هم  در قالب جشنواره تا امروز از نظرها پنهان مانده بود. اتحادیه صادر کنندگان خدمات صنعت چاپ ایران با همکاری ماهنامه بسته بندی پیش قدم شدند و با مشارکت و پشتیبانی جمعی دیگر حرکت را آغاز کردند. ما چند هدف از این کار داشتیم که در فراخوان جشنواره به آن اشاره کرده ایم. برای ما مهم این بود که طراحی و گرافیک این حوزه را بهتر به جامعه معرفی کنیم تا این بخش از کار بهتر دیده شود. گفتیم عنوان اولین را برای خودمان انتخاب نکنیم ،زیرا امکان دارد ما نتوانیم دومین آن را برگزار کنیم. ما به اندازه توان خودمان تلاش می کنیم و می کوشیم راه را باز کنیم. حالا اگر دیگران آمدند و این راه را ادامه دادند ما نیز بسیار خرسند خواهیم شد. حتی دیگران اگر بیایند و عنوان اولین را بر خود بگذارند و بعد هم بتوانند این راه را ادامه بدهند و به لطف پروردگار تا دهمین و بیستمین وبالاتر از آن هم بروند ،ما خرسند هستیم که این بخش از صنعت بسته بندی به جامعه خودمان معرفی شده است. صد البته آنان که اهل فن هستند و خبره این راه، در آن زمان خود جایگاه و نقش جشنواره ما را به قضاوت خواهند نشست.

راستی چقدر خوب بود اگر مسئولان و برنامه ریزان جشنواره ها و کنفرانس ها و سمینارها در این کشور به تیتر انتخابی خودشان فکر می کردند و با درایت بیشتری پا به عرصه می گذاشتند.راستی ! شما چند تا از این اولین ها می شناسید که دیگر دومین نداشتند؟مردم ، خود بهترین داوران عرصه های کار مسئولان هستند.

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:4 توسط محمدحسین دیزجی |

پرسید: به نظر شما چطوری می توان بچه ها را وادار به کتاب خواندن کرد؟

گفتم: من معتقد به تشویق و ترغیب هستم. مطالعه با وادار کردن به نتیجه نمی رسد. باید زمینه را طوری فراهم کنی که کودک یا نوجوان خودش با شور و اشتیاق کتاب دست بگیرد یا مجله و روزنامه بخواند.قدم اول هم به اعتقاد من از خودت شروع می شود.اگر خودت اهل مطالعه و کتاب بودی ، آن وقت می توانی انتظار داشته باشی که فرزندانت هم سراغ کتاب را بگیرند.

همین چند روز پیش یکی از این کارت های اعتباری خرید کتاب به همراه یک لیست از اسامی و نشانی های فروشگاه های طرف قرارداد به دستم رسید. موضوع را به اهل خانه خبر دادم. فرزندانم با شور و شوق پا پیش گذاشتند که برای ما هم کتاب بخرید.همین هم شد. وقتی به اتفاق همسرم به یکی از نزدیک ترین "شهر کتاب " مراجعه کردم، تقریبا" تا آخرین موجودی و اعتبار کارت برای اهل خانه کتاب تهیه کردیم. وقتی فرزندانم کوچک بودند و هنوز مدرسه نمی رفتند ، معمولا" مادرشان هر شب برای آنها قصه تعریف می کرد. حالا گهگاه این بچه ها هستند که به ما پیشنهاد می دهند که برایمان کتاب بخوانند.تا امروز بچه های من از این کتاب های تازه ای که خریدیم چند تا را برایمان بلند بلند خوانده اند. البته فرزند کوچکترم که هنوز دوم دبستان است ، بسیاری از کلمات را نمی تواند درست بخواند ، که این هم مهم نیست. چون در وهله اول اگر برادر بزرگش بتواند و خودش بداند آن غلط را تصحیح می کند و در غیر این صورت من یا مادرش این کار را انجام می دهیم.پسر بزرگم به تازگی یک دفترچه برای خودش تهیه کرده است که خلاصه هر کتابی را که می خواند در آن می نویسد. البته با مشخصات نویسنده و بقیه موارد کتاب.

راستی! شما از چه تدابیری برای تشویق و ترغیب بچه ها برای مطالعه استفاده می کنید؟

لینک این مطلب نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:35 توسط محمدحسین دیزجی |

 پشت شیشه ،روی قسمتی از بدنه و داخل تعدادی از اتوبوس های ریالی مسیر بهارستان تا میدان جمهوری –البته تا آنجا که من دیده ام-  نوشته اند:"کرایه 750 ریال". سوار اتوبوس که شدی، چه در ایستگاه اول چه در ایستگاه پایانی باید 100 تومان ناقابل پرداخت کنی.وقتی به راننده اعتراض کردم، لبخند معنی داری زد و گفت: این را برای خودشان نوشته اند.کرایه همین است که ما می گیریم.شاید بخندید و بگویید مگر این 25 تومان چیزی است که بخاطرش این دو خط را نوشتی؟جوابم این است که:نه چیزی نیست.اما آنهایی که مردم را به تمسخر میگیرند، خودشان جاهل و نادان هستند.مسئولان این خط شرکت واحد اگر چند بار به عنوان مسافر سوار بشوند آن وقت حساب کنترل خط دستشان می آید.

    شما که می خواهی از مردم 100 تومان کرایه بگیری، خب بگیر. بقیه خطوط ریالی هم همین کرایه یا بیشتر را می گیرند.اما لااقل برای مردم نقش بازی نکنید.جالب است که بعضی ها کرایه 75 تومانی را می بینند ولی هاج و واج همان 100 تومانی که راننده طلب می کند را می پردازند.البته این کاملا" بدیهی است که در کشور ما کنترل قیمت معنا ندارد و تنها در حد جوک و طنز قابل پذیرش است.باور ندارید همین پودر لباسشویی را در چند مغازه و تعاونی قیمت بگیرید.

   

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:10 توسط محمدحسین دیزجی |

چندی پیش برای تدوین و نگارش کتابی از سلسله کتاب های "آرمان المپیک و پارالمپیک" با مختار نورافشان قهرمان پرتاب دیسک و وزنه معلولان جهان تماس گرفتم .بعد از گرفتن اطلاعات اولیه با هم کمی گپ زدیم.

 به او گفتم : مختار نورافشان بیش از یکصد مدال با ارزش روی سینه باصلابت خود دارد.

گفت:بلندترین ساختمان های دنیا که چشم ها را خیره خود می سازند،تکیه بر پی و زیربنای خود دارد. مردم موفقیت های ظاهری و بیرونی ما را می بینند.اما من می دانم که این همه موفقیت بدون خانواده به دست نمی آید. کدام ورزشکار قهرمان را سراغ دارید که توانسته باشد بدون آرامش روحی روی سکو برود؟ من یک سوم عمر ورزشی ام را در اردو، مسابقه و سفر بوده ام. اگر حمایت های تک تک اعضای خانواده ام نبود، من مختار نورفاشان امروز نبودم. پایه تمام موفقیت های من خانواده است. اگر هر کاری برای همسرم و خانواده ام انجام بدهم باز هم بدهکار آنها هستم. یک قهرمان همیشه بدهکار خانواده اش هست. اگر مدال های قهرمانی جبران پذیر است،پس زحمات، تلاش ها و همراهی های همسر را هم می توان تلافی کرد.

چقدر خوب است که همه چهره های موفق جامعه ما قدردان زحمات تلاش هایی باشند که دیگران برای آنان انجام داده اند.

لینک این مطلب نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 7:45 توسط محمدحسین دیزجی |

  چند سال پیش به دعوت یکی از دوستانم برای انجام یک پروژه به مدرسه ای در غرب تهران رفتم.مدرسه ای غیر انتفاعی که ورود به آنجا از طریق گزینش انجام می شد. ظاهر مدرسه و برنامه های آن نشان می داد که در اینجا به برخی نکات حساس هستند. یکی از موارد این بود که دانش آموزان نباید در منزل ماهواره داشته باشند. یعنی اگر مسئولان مدرسه متوجه این قضیه در مورد هر دانش آموزی می شدند, آن شخص باید پاسخگو می بود و احتمالا" راه مدرسه دیگری را در پیش می گرفت. یک روز بر حسب اتفاق در یکی از ایستگاه های مترو با چند نفر از دانش آموزان همان مدرسه روبرو شدم. آنان مرا نمی شناختند ولی من می دانستم که این بچه ها شاگردان همان مدرسه هستند. صحبت شان بر سر برنامه های ماهواره بود و از فیلم ها و برنامه هایی که دیده بودند برای هم تعریف می کردند.

با دیدن این صحنه به یاد آن دختران دانش آموزی افتادم که به محض دور شدن از مدرسه ، چادرهایشان را جمع کرده و در کیف خود می گذارند.دختر دانش آموزی که به محض رسیدن به کوچه مدرسه چادر بر سر می کند و با دور شدن از آن دوباره تغییر وضعیت می دهد، به این نوع پوشش اعتقادی ندارد.آن پسران و این دختران هیچکدام مقصر نیستند. رفتارهای ریاکارانه بزرگ تر هاست که بچه ها را هم به این سمت سوق می دهد.جامعه ما  به ظاهر افراد و اجتماع بیشتر از باطن آدم ها بها می دهد.

   چندی قبل یکی از آشنایان دنبال مدرسه ای غیرانتفاعی و  اسلامی برای فرزندانش می گشت. او می گفت فرزندانم در این نوع مدرسه ها بهتر تربیت می شوند. لااقل بچه ها در این نوع مدارس فحاشی و حرف زشت نمی زنند. یک روز همین تصور و نگاه او را با یکی از اساتید برجسته روانشناسی دانشگاه در میان گذاشتم. او در جوابم گفت: فرزندتان در بهترین مدرسه های اسلامی هم که درس بخواند باز هم باید وارد اجتماع بشود. در اجتماع این حرف ها بوده و هست و باز هم خواهد بود. من هم که استاد دانشگاه هستم همان حرف ها را بلدم. شما هم بلد هستید و دیگران هم بی اطلاع نیستند. اما مهم این است که از این حرف ها و کلمات استفاده نکنیم. شما بخواهید یا نخواهید فرزندتان رکیک ترین واژه ها را دیر یا زود می شنود و ممکن است یاد بگیرد. اما مهم آن است که این واژگان را بر زبان جاری نسازد.کاش به آدم ها ی جامعه و فرزندانمان اجازه می دادیم خودشان باشند. نهاد و فطرت انسان ها پاک است. هیچ انسانی شرارت،ظلم،نامردی، خیانت و دورویی را به ذاته دوست ندارد. این عملکرد مربیان و معلمان زندگی و اجتماع است که کودکان، نوجوانان و جوانان را به سمت تزویر و ریاکاری سوق می دهد. کاش این را باور داشتیم و رفتارمان را تصحیح می کردیم.

   

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:8 توسط محمدحسین دیزجی |