تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

در کانون زبان ایران کم نیستند زبان آموزانی که بعد از پشت سر گذاشتن ترم های مختلف، سرانجام به عنوان مدرس قدم به این موسسه گذاشته اند. چندی پیش با یکی از همین افرلد آشنا شدم و با هم گفت و گویی داشتیم. محصول این گپ و گفت دوستانه در نشریه داخلی همان موسسه چاپ شد. پیش از آن که خودش را ببینم برایم تعریف کردند که این جوان با استعداد نفر اول آزمون دکترای تخصصی آموزش زبان انگلیسی کل کشور، نفر دوم آزمون کارشناسی ارشد آموزش زبان انگلیسی و دانشجوی ممتاز کشور است.از راه که رسید بسیار رام و موقر بود. آن قدر که اصلا" نمی توانستم حدس بزنم آین آدم چند سال پیش یکی از شلوغ ترین زبان آموزان کانون زبان شهر ارومیه باشد.خودش می گفت: مرتب سر کلاس حرف می زدم ، طوری که مدرس مربوطه ناچار بود جای مرا تغییر دهد.

اگر خودش نمی گفت که در آن دوران تا حدی بازیگوش بوده، هرگز نمی توانستم از وضعیت امروزش، دیروز او را حدس بزنم. او با همه شیطنتش در همان دوران به فرهنگ لغت معروف بود. می گفت: یک بار با کتاب تمرین سفید پای تخته سیاه حاضر شدم و فی البداهه تمام تمرینات را حل کردم و نمره کامل گرفتم. آن روز بقیه همکلاسی هایم از این کار من شگفت زده شدند.

من و مهدی سرخوش نزدیک به دو سه ساعت با هم حرف زدیم. او از خاطراتش و روزگار شاگردی اش در کانون برایم تعریف کرد و من هم پرسش های متعددی را با او در میان گذاشتم.

گفتم: اگر امروز در کلاس خودتان کسی مثل دیروزتان رفتار کند؟

گفت: تا حدی که بی ادبی نکرده باشد و مانع یادگیری دیگران نشود، مسکلی نیست. در این موارد از فنون و تکنیک های خارجی بهره می گیرم. برای مثال جای زبان آموز را تغییر می دهم. البته پتانسیل او را در نظر گرفته و دلیل رفتارش را جست و جو می کنم. من خودم هیچوقت شاگرد بی ادبی نبودم.

پرسیدم: برای آنکه زبان آموز علاقه مند به مطالعه شود چه راهکاری توصیه می کنی؟

جواب داد: علاقه به مطالعه باید در درون شخص اتفاق بیافتد. هر گاه شخص به آن درجه از انگیزه رسید که احساس نیاز کرد، آن وقت خودش اقدام می کند. محرک، جایزه و پاداش تاثیر کوتاه مدت دارد. باید کاری کرد تا بچه ها از قرار گرفتن در گروه دوستان اهل مطالعه لذت ببرند.

سوال کردم: مهم ترین نکته ای که در حوزه آموزش از مدرسان کانون یاد گرفتی؟

پاسخ داد: کلاس نباید ساکن و خشک باشد. باید کاری کرد که شاگرد احساس کند اگر این دو ساعت را به پارک می رفت به اندازه حضورش در کلاس لذت نمی برد.

آری، در روزگاری که کمتر کسی با رغبت تمام معلمی را برای خود برمی گزیند، تدریس را انتخاب کردن چیزی جز عشق نیست. مهدی سرخوش هنوز هم مثل دوران دبیرستانش به پزشکی علاقه دارد اما تدریس و معلمی را با چشم باز انتخاب کرده است.

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 8:3 توسط محمدحسین دیزجی |

عرض کوچه ای که در میان آن ما سکونت داریم چیزی در حدود ۵/۲ تا ۳ متر است.یکی از همسایه ها در همین جای کوچک هرشب پرایدش را پارک می کند و صبح ها هم روانه محل کارش می شود. با روشن کردن خودرو اش برخی از همسایه ها هم بیدار می شوند. صبح چند وقت پیش این همسایه محترم علاوه بر صدای موتور خودرو اش صدای چند بوق را هم به همسایه ها هدیه کرد. انگار می خواست از این طریق که عادت خیلی ها شده به طرف مربوطه اش اطلاع بدهد دیر شده است. یعنی زودتر بیا که برویم. حال در همین کوچه همسایه دیگری هم داریم که همان حوالی صبح باید دخترش را با موتورسیکلت به مدرسه ببرد. برخلاف آن همسایه صاحب پراید این یکی موتورش را تا سر کوچه دست می گیرد و بعد که وارد خیابان اصلی شد آن را روشن می کند و .....

راستی که چقدر تفاوت میان این دو همسایه هست.

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:40 توسط محمدحسین دیزجی |

چند روز پیش نلمه ای برای پیگیری به من ارجاع شد که تعلق به بنیاد امور بیماری های خاص داشت. همان موسسه ای که فاطمه هاشمی ریاستش را عهده دار است. در نامه قید شده بود که برای هماهنگی بیشتر با خانم فلانی و یا خانم دیگری تماس گرفته شود. تقاضا از طرف صاحب نامه و امضا کننده آن بود و لذا من می بایستی با آنان تماس می گرفتم تا در باره خواسته ایشان بررسی لازم را انجام بدهم.در حاشیه نامه آن بنیاد تنها دو خط تلفن و یک شماره فاکس قید شده بود که این هم مربوط به سربرگ نامه بود.با هر دو شماره تماس گرفتم. تلفن ها به یک سیستم متصل به منشی وصل بود. از همان هایی که این روز ها درتمام شرکت ها و سازمان ها باب شده است.صدای ضبط شده از تماس گیرنده می خواست تا شماره تلفن داخلی مورد نظر و یا نام فرد مورد نظرش را وارد کند. مدتی صبر کردم تا شاید مثل برخی سازمان ها یا دستگاه های دیگر،سرانجام تلفنخانه بنیاد روی خط بیاید و پاسخگو باشد. اما چنین نشد.با 118 تماس گرفتم تا شماره های دیگری را بگیرم. باز هم همان مشکل قبلی وجود داشت.هر راهی را امتحان کردم جوابی حاصل نشد.موضوع را به کسی که نامه را برای پیگیری به من ارجاع کرده بود اطلاع دادم و گفتم: باید صبر کنم تا خودشان برای پیگیری تماس بگیرند و بعد پاسخ لازم را به آنان بدهم.

اما این قضیه از زاویه دیگری برایم قابل تا"مل بود. از خودم پرسیدم اگر به جای تو شخص دیگری می خواست از شهرستان با بنیاد تماس بگیرد چکار باید می کرد؟از تلفن 118 که دردی دوا نشد. گرچه آنان مقصر هم نیستند. زیرا هر سازمان یا اداره ای خودش می داند که چه شماره هایی را در اختیار 118 برای پاسخگویی به مردم قرار بدهد.بعد به خودم گفتم: تکنولوِی چیز بدی نیست و خیلی هم کارگشاست به شرط آن که بلد باشیم از آن استفاده کنیم. من به لطف خدا تا امروز هیچ کار شخصی با این بنیاد نداشته ام و امیدوارم هرگز هم با آنان کاری نداشته باشم. اما این را فقط به خاطر آن بیمارانی نوشتم که به دلایل گوناگون ناچار به تماس با این موسسه هستند.

مسئولان محترم بنیاد امور بیماری های خاص! اگر شماره های دیگری دارید لااقل آنها را در اختیار مردم بگذارید. سیستم های جدید مخابراتی بد نیستند،زیرا در تمام دنیا از آنها استفاده می کنند. بد نیست کاربرد آنها را درست یاد بگیرید و خدمات صحیحی به مردم ارائه دهید.متداول سیستم های تلفنی چنین است که بعد از چند لحظه انتظار،مخاطب به تلفن خانه ارجاع شده و از طریق اپراتور به شماره مورد نظر یا بخش و شخص مورد نظرش متصل شود.تلفن و سایر ابزارها و امکانات ارتباطی برای سهولت کارها ابداع و اختراع می شود.اگر قرار باشد کار را دشوار کنند بهتر است آنها را کنار بگذارید.یاد گرفتن هم چیز بدی نیست.

لینک این مطلب نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:10 توسط محمدحسین دیزجی |

     این روزها کلیپ های متنوع و مختلفی در موبایل آدم ها می توان پیدا کرد. از تصاویر بسیار زیبای فرهنگی، هنری، علمی ، اجتماعی و ورزشی گرفته تا زشت ترین تصاویر و کلیپ های غیراخلاقی در گوشی های مردم قابل مشاهده است. برخی از این کلیپ ها یک خانواده را متلاشی می سازد و تعدادی دیگر هم مبلغ خوبی برای یک کشور، دین ، آیین و فرهنگ محسوب می شوند. می توان زیبایی های یک فرهنگ یا یک سرزمین را از این طریق به دیگران معرفی کرد و نکته های ارزنده ای را در سطح وسیع گسترش داد.چندی پیش یکی از دوستانم کلیپی را برایم بلوتوث کرد که خیلی جالب بود. در این کلیپ قطعه ای از تلاوت قرآن کریم توسط یک قاری برجسته  دیده می شود که آیاتی از کلام نورانی وحی را با یک نفس به مدت نزدیک به 80 ثانیه تلاوت می کند. این تلاوت زیبا چنان است که حاضران در مجلس را به وجد می آورد.من بارها و بارها این تلاوت کوتاه را دیدم و شنیدم و از آن لذت بردم. حتی آن را در اختیار تعدادی از دوستانم نیز قرار دادم تا آنان نیز از این تلاوت بهره ببرند. حالا هم آن را در اختیار شما عزیزان می گذارم تا از این تلاوت زیبا بهره ببرید. فقط من متاسفانه نام و مشخصات دقیق این قاری را ندارم. اگر شما اطلاعات کامل تری از او داشتید ، خوشحال می شوم که مرا نیز مطلع کنید.اگر هم کسی پیدا شد و قرائت کامل این استاد را در اختیار داشت، خوشحال می شوم مرا هم راهنمایی کند تا بتوانم به آن دسترسی پیدا کنم.

حالا یک سوال.آیا ما ایرانیان کلیپ های زیبایی از زیبایی های فرهنگ و ادب و هنر و آیین های کشورمان نداریم که بتوانیم به واسطه آنها در باره کشورمان تبلیغ کنیم و دیگران را تشویق به ایران گردی و ایران شناسی نماییم؟ بیاییم زیبایی های ایران و ایرانی را به هر طریق که می توانیم به دنیا معرفی کنیم و اجازه ندهیم به خاطر برخی رفتارها و عملکردهای ناپسند ، دیگران برداشت ناصحیحی از ما در ذهن داشته باشند.

 

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:48 توسط محمدحسین دیزجی |

هیچ شناختی از او نداشتم و تنها چند بار در مصاحبه های ورزشی صداو سیما او را دیده بودم که به عنوان کارشناس اظهار نظر می کرد.یک روز بر حسب اتفاق فرصتی دست داد و قرار شد با او به گفت و گو بنشینم.سوژه اصلی خواهرش بود. خواهر بزرگواری که به عنوان یک خیر و نیکوکارفعالیت های قابل توجهی انجام داده بود. اما چون دستمان به او نمی رسید، برادر را طرف مصاحبه قرار دادیم.در یک بوستان واقع در خیابان افریقا با هم گپ زدیم.حرف های فراوانی میان من و او رد و بدل شد. نکته های بسیاری از دکتر ایرج حصیبی آموختم.چند تا از پرسش ها و پاسخ هایی که میان ما رد و بدل شد را دوباره تکرار می کنم:

++و ثروتمند كسی‌ست‌ كه‌...
//شب‌ سرآسوده‌ بر بالین‌ می‌گذارد. چنین‌ كسی‌ هم‌ وجود ندارد. فقیر و غنی‌ دغدغه‌هایی‌ دارند. هر كسی‌ به‌ این‌ آسودگی‌ نزدیك‌تر باشد، ثروتمند است‌.

++بزرگ‌ترین‌ سرمایه‌ی‌ شما؟
//همیشه‌ می‌خندم‌ و دوست‌ دارم‌ مردم‌ را خندان‌ ببینم‌. من‌ هم‌ مشكلات‌ فراوانی‌ در زندگی‌ دارم‌، ولی‌ تا به‌ حال‌ كسی‌ مرا اخمو ندیده‌ است . این‌ نعمت‌ بزرگی‌ست‌.

++كمك‌ كردن‌ به‌ دیگران‌ را از چه‌ كسانی‌ آموختید؟
//پدر و مادرم‌. آن‌ها بسیار تلاش‌ كردند تا باورهای‌ صحیح‌ خود را در ذهن‌ و روح‌ ما نهادینه‌ كنند.

++بزرگ‌ترین‌ نعمت‌ خدا به‌ شما؟
//كدامیك‌ را بگویم‌؟ نعمت‌های‌ خدا قابل‌ اندازه‌گیری‌ نیست‌، خانواده‌ی‌ خوب‌، تندرستی‌ و خیلی‌ چیزهای‌ دیگر. یكی‌ از نعمت‌هایی‌ كه‌ به‌ آن‌ افتخار و اتكا می‌كنم‌، این‌ است‌ كه‌ تعداد دوستانم‌ بیش‌ از دشمنانم‌ است‌. من‌ یك‌ مقدار از زندگی‌ خودم‌ را با محبت‌ دوستانم‌ اداره‌ می‌كنم‌.

++موتور حركت‌ كار خیر چیست‌؟
//گذشت‌. انسان‌ از آن‌ چه‌ برایش‌ ارزش‌ دارد، به‌ راحتی‌ بگذرد. گاهی‌ ممكن‌ است‌ یك‌ بیمار به‌ 20 سی‌سی‌ خون‌ شما نیازمند باشد، اگر این‌ كمك‌ را به‌ او كردید، درست‌ است‌.

آری، او و خانواده اش نیکوکارانی هستند که در سکوت،  معرفت انسان را فریاد می کنند.دکتر ایرج حصیبی و خواهرش دکتر مهین حصیبی از نیکان روزگار ما هستند.من خرسندم که به سهم خود توانسته ام تا اندازه ای در معرفی این گروه از انسانهای جامعه نقش داشته باشم.

متن کامل مصاحبه در نشریه سوره مهر چاپ شد.

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:0 توسط محمدحسین دیزجی |

پانزده سال بود گواهینامه داشت اما حدود دو سال بود که پشت فرمان می نشست.خیابان های تهران را هم تمام و کمال نمی شناخت. چند بار هم به شهرهای مختلف سفر کرده بود که در تمام آن مسافرت ها همسرش با او همراه بود.همسرش پشت فرمان نمی نشست اما تجربه سفر به تمامی استان ها و اکثر شهرهای کشور را داشت.در این سفر که با یکی دیگر از آشنایان همراه بودند، با دو دستگاه خودرو روانه خرم آباد شدند.در فواصل مختلف سفر گهگاه همسرش به او نکاتی را در مورد رعایت سرعت و سبقت یادآور می شد.راننده خودرو جلویی که مرد با تجربه ای هم بود طوری در جاده حرکت می کرد که خانم راننده را هم کنترل کند تا اگر مشکلی پیش آمد گره از کارشان باز کند.سفر آرام و پیوسته ادامه داشت تا این که در فاصله بروجرد تا خرم آباد،راننده پژو کمی از پراید فاصله گرفت.بخشی از این جاده سه لاین داشت. گاهی دو خط عبور برای این مسیر بود وگاه فقط یک خط عبور که باید بصورت قطاری پشت سر هم حرکت می کردند.خانم راننده در این بخش از جاده، مابین چند کامیون گیر افتاده بود. همسرش به او یادآور شد که به آرامی مسیر را دنبال کند تا در بخش مناسبی از جاده که سبقت آزاد است، کامیون ها را پشت سر بگذارد وبه طرف مقصد برود.

خانم راننده  که شوهر و فرزندانش هم همراهش بودند مدتی پشت کامیون ها حرکت کرد اما ناگهان در بخشی از جاده، سبقت نابجایی گرفت. او در حالی دست به این کار زد که شوهرش خطرناک بودن این کار را یادآوری کرده بود. حتی کنترل جاده ها توسط دوربین ها را هم به وی گوشزد کرده بود. اما با همه این حرفها خانم راننده این ریسک خطرناک را انجام داد و درست در پیچ بعدی جاده، با اشاره پلیس متوقف شد.غیر از او، پلیس خودرو دیگری را هم متوقف ساخت.خانم راننده پیاده شد و برابر درخواست پلیس محترم، گواهینامه اش را ارائه داد.

مامور پلیس خانم راننده را خطاب قرار داد و گفت: این همه خودرو در این مسیر حرکت می کنند.شما چرا این سبقت نابجا را گرفتی؟ تازه تخلف دوم شما این است که بدون عینک رانندگی می کنید. این در حالی است که روی گواهینامه شما قید شده"رانندگی با عینک".

همسرش که می دانست حق با پلیس است سکوت کرده بود و هیچ دفاعی نمی کرد.اما زن بلافاصله واکنش نشان داد و گفت:غیر از من ماشین های دیگری هم سبقت گرفتند.چرا شما آنها را نگه نداشتید؟ در مورد عینک هم باید بگویم که به تازگی عمل لایزیک انجام داده ام و به همین خاطر عینک ندارم.

مامور پلیس دوباره گفت:خانم محترم! دزد نگرفته، پادشاه است. من آن خودروهایی را که شما می گویید سبقت نابجا گرفتند را ندیدم. فقط شما و این آقاـاشاره به راننده متخلف دیگرـ را دیدم.بعد هم مامور پلیس برگ جریمه 20 هزار تومانی را تسلیم او کرد و قضیه تمام شد.

چون خانم خانه خودش شاغل نبود، بنابر این پول جریمه از کیسه شوهرش می رفت. اما راستی چرا ما دوست نداریم به تذکرات دوستانه نزدیکان خود توجه کنیم؟ چرا باید اتفاقی بیافتد و یا حادثه ای رخ بدهد تا درس بگیریم؟ چرا از حوادثی که اتفاق افتاده و اطلاع رسانی می شود نمی آموزیم؟ من که ناظر آن صحنه ها بودم، به سهم خودم از پلیس صمیمانه سپاسگزارم. اگر تذکرات، اخطارها،جریمه ها،توقیف ها و امثال آن نباشد، تخلفات کاهش پیدا نمی کند.تازه با این همه کنترل و مراقبت پلیس، ما چنین آمارهای وحشتناکی را در اخبار شاهد هستیم. آن مامور محترم پلیس راه لرستان به این خانم راننده خیلی لطف کرد که گواهینامه اش را به وی برگرداند و خودرو او را هم متوقف نساخت. پلیس عزیز و گرامی! ما ممنون شما هستیم که با این تذکر و جریمه به جا،مانع وقوع یک حادثه بزرگتر شده اید.

خانم محترم!اگر به تذکرات همسرتان گوش می دادید نه تنها زودتر به مقصد می رسیدیَ بلکه آن ۲۰ هزار تومان را در سفر به نحو دیگری هزینه می کردی.تجربه های دیگران را ارج بنهیم.

لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:7 توسط محمدحسین دیزجی |

             وقتی در پارالمپیک سیدنی مدال طلا را به گردن آویخت ، یکی از مطبوعات خارجی نوشت:" معلول جنگی ایرانی که زندگی را با کشاورزی می گذراند، مدال طلای پارالمپیک را درو کرد تا ایرانی ها صاحب بهترین مقام تیراندازی دنیا باشند." اما آن ها نمی دانستند که این کشاورز قهرمان ایرانی یعنی عنایت الله بخارایی از یک مسابقه تنها برای خودش مدال و مقام اخلاقی می خواهد و بس.آنچه را دیگران طلا می بینند  بخارایی متعلق به ملتش می داند. دوست دارد پیش از آن که به خاطر مدال روی سینه اش او را روی سکوهای قهرمانی دنیا به تماشا بنشینند ، ابتدا به پاس اخلاق و مرام اسلامی و انسانی او را نظاره کنند. هنوز بعضی ها یادشان هست که وقتی با یک تفنگ مدل پایین پا به میدان یکی از رقابت های مهم تیراندازی جهان گذاشت ، همه رقبا با پیشرفته ترین ابزار و وسایل حاضر شده بودند. وقتی این بار هم مدال قهرمانی را برای مردمش به ارمغان آورد، یکی از صاحب منصبان فدراسیون بین المللی تیراندازی جهان او را با دست به دیگران نشان داد و گفت:"این قهرمان ایرانی نه تنها از نظر تکنیکی جزو بهترین تیراندازان دنیاست ، بلکه از نظر اخلاق و روحیه ، شگفت انگیز و قابل ستایش است."

        این خاطره را در کتاب الگوی فروتنی از مجموعه کتاب های آرمان المپیک و پارالمپیک هم نوشته ام.

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:31 توسط محمدحسین دیزجی |

    در آخرین ماه سال 86 با جمعی از دوستان برای شرکت در یک گردهمایی به مشهد رفته بودم.هر کدام از یک نقطه از کشور آمده بودند. برنامه که تمام شد به تیمور احمد وند گفتم: اگر چند روز بخواهم همراه با خانواده و چند نفر دیگر به لرستان بیاییم، وضعیت چطور است؟ آیا جا و مکان پیدا می شود؟ لبخندی زد و گفت: نگران جا و مکان نباش . من برایت ردیف می کنم. در اولین روز سال نو با او تماس گرفتم تا هم تبریک عید را بگویم و هم از وضعیت جا و مکان اطلاعی پیدا کنم. وقتی گپ و گفت اولیه به پایان رسید، دوستم گفت: یکی از کتابخانه ها در خرم آباد را برای دوستان و همکاران آماده کردیم تا در ایام نوروز بتوانند از فضای آن برای استراحت استفاده کنند. بخشی از کتابخانه را موکت کردیم و کل فضای کتابخانه در اختیار شماست. در حیاط آن هم جا برای پارک اتوموبیل هست.

   من که فقط به یک چهار دیواری برای استراحت قانع بودم، از شنیدن همین امکانات هم ذوق زده شدم و از دوستم تشکر کردم.روز چهارم عید به همراه یکی دیگر از آشنایان و بستگان راهی خرم آباد شدیم.کتابخانه شماره 2 کانون محل استقرارمان بود. همه چیز از نگاه من تکمیل بود. از هر چیزی مهم تر لطف و محبت این دوست عزیز و مدیر مهربان او یعنی جناب شاهرخی برایم ارزش داشت. آنان کتابخانه کانون را در ایام تعطیلات نوروز آماده نگه داشته بودند تا افراد و مسافرانی مثل ما از آن بهره ببرند. خیلی از مدارس هم در طول این مدت برای استراحت  و اسکان مسافران نوروزی آماده شده بود.بجز من، بقیه همراهانم برای اولین بار بود که به لرستان سفر می کردند. من خودم معتقدم که اولین ها همیشه در یاد می مانند. اولین سفر به یک استان و دیدار با مردم خوب لرستان برای همراهانم خاطره شد.این فقط حرف من نبود، بلکه همراهانم نیز از سفر به لرستان با خوبی و خوشی یاد می کردند. در طول سه چهار روزی که آنجا بودیم از چند نقطه دیدنی و تاریخی لرستان هم بازدید کردیم. قلعه فلک الافلاک ، آبشار بیشه در نزدیکی دورود، دریاچه "کیو" در خرم آباد و چند جای دیگر، از جمله اماکنی بود که سراغشان رفتیم و خاطرات خوبی از آنها برای خود به یادگار ثبت کردیم.مدیر خوب و مهربان کانون استان لرستان و بقیه همکارانش به ویژه تیمور احمد وند نهایت محبت را به ما داشتند و میزبان خوبی برای ما بودند.

  این سفر هم مثل همه سفرهای دیگر تمام شد، اما مهمان نوازی مردم خوب و خون گرم لرستان برای همیشه در ذهن خانواده من و همراهانم جاودانه شد. آنان اولین بار بود که به لرستان می رفتند. در این سفر آن قدر به همه ما خوش گذشت که بعید می دانم اگر دوباره پیشنهاد بدهم به لرستان برویم، کسی جواب منفی بدهد.

   چقدر خوب است هر کدام از ما آنچه را داریم در حد توان در اختیار دیگران هم قرار دهیم تا همگی از مواهب زندگی لذت ببریم. این چند خط را تنها به نشانه قدرشناسی و سپاسگزاری از دوستان خوبم در کانون لرستان و مردم مهربان و صمیمی آن استان نوشتم. امیدوارم همواره سلامت و سربلند باشید و سرزمین سبزتان همیشه آباد باد.آری ، کتابخانه شماره دو خرم آباد در نوروز امسال به لطف دوستان کانونی چراغش روشن بود.همواره چراغ مهر و محبت تان پر فروغ.

لینک این مطلب نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:21 توسط محمدحسین دیزجی |

شهرت در برخی عرصه ها آدمها را محدود می سازد.برای مثال کسی که در عرصه دین برای خود اسم و رسمی دارد، باید به گونه ای عمل کند که جامعه از دین داران انتظار دارد.حسین رضازاده نامش آنقدر آشناست که دیگر هیچ توضیحی نیاز ندارد.همه ما بارها در مسابقات مختلف شاهد بودیم که با پیراهنی پا به میدان گذاشته است که نام "یا اباالفضل" بر روی آن نقش بسته بود.حوزه مسائل فردی و خصوصی افراد هم به خودشان ربط دارد.اما بر حسب اتفاق چند بار ذر شبکه های ماهواره ای او را دیدم که برای یک بنگاه املاک در دوبی و امارات متحده تبلیغ می کرد.در زیرنویس این آگهی تلویزیونی هم نوشته می شود،"جهان پهلوان حسین رضازاده".اگر دستم به تهیه کننده این آگهی می رسید به یقین به او می گفتم: بنویس حسین رضازاده.عنوان جهان پهلوان آن قدر اعتبارش بالاست که در صدها اگهی نظیر این هم جایی ندارد.جهان پهلوان، پوریای ولی است. جهان پهلوان غلامرضا تختی است.جهان پهلوان آن کسی است که برای مردمش قدم برمی دارد.آن که خودش را به خاطر از بین بردن رنج های مردم کوچک می کند، بزرگ است و هرگز از عنوان جهان پهلوانی فاصله نمی گیرد.

       ... و تو ای حسین رضازاده! پیشنهاد می کنم در رقابت های بعدی پیراهنی را بپوش که آرم و نشان همان بنگاه معاملات ملکی معروف دوبی روی آن نقش بسته باشد.خیلی ها دم از ابوالفضل می زنند و خطا و اشتباه هم دارند. اما خطای آنان یا پنهانی است و یا شهرت امثال تو را ندارند. دلم می خواست یک بار این آگهی از شبکه های تلویزیونی ایران پخش می شد و عکس العمل مردمی که دسترسی به شبکه های ماهواره ای ندارند را می دیدیم.جهان پهلوانی فقط یک عنوان نیست،هزاران عشق و اعتقاد در ورای آن نهفته است.حرمت این عنوان را نگاه داریم.هیچکسی از پول بدش نمی آید، اما ورزشکاری که عنوان پهلوانی را هم یدک می کشد هرگزاجازه نمی دهد از نام و تصویرش برای تبلیغات دیگران استفاده کنند.ورزشکاران بسیاری در این کشور هستند که صورت خود را با سیلی سرخ نگه می دارند اما اجازه نمی دهند از نام و شهرت ایشان به نفع شرکت ها و موسسات بازرگانی و تجاری سو استفاده شود.یا مثل جهان پهلوانان باش و یا این عنوان را به دست خودت از روی نامت حذف کن.

لینک این مطلب نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:50 توسط محمدحسین دیزجی |

بالاخره مسابقات پارالمپیک آتن با تیراندازی افتتاح شد ، اما قهرمانان ایرانی هیچ مدالی را در این رشته تصاحب نکردند.پرچمدار کاروان از این که نتوانسته بود مثل گذشته و سایر رقابت ها مدالی را برای مردمش به ارمغان آورد , افسرده و دل شکسته بود. چند نفری به او طعنه زدند و گفتند: " دلاور فکر سن و سالت هم باش." سرانجام پارالمپیک آتن پایان یافت و کاروان ایرانی با مدال های رنگارنگ طلا ، نقره و برنز در رشته های مختلف به کشور بازگشتند. لحظه ای که پا به خاک میهن گذاشتند ، حلقه های گل بود که بر گردن قهرمانان می نشست. پرچمدار کاروان هیچ مدالی روی سینه اش نداشت ، اما در لحظه ورود کسی پیشش آمد و گفت:

   "قهرمان بزرگ من، تیرهای واقعی تو در روز های دفاع مقدس قهرمانانه به هدف نشست. تو آن روز بهترین مدال و مقام و نمره را آوردی. آرامش امروز ما همان مدال با ارزشی است که تو و همه دوستان و یارانت به این مردم هدیه دادید. طلای پارالمپیک آتن معرف تو نیست. سربلندی ایران امروز بهترین مدالی است که روی سینه ات می درخشد. "

    آری ، این جا بود که دوباره عنایت الله بخارایی قهرمان تیراندازی مسابقات جهانی و پارالمپیک سیدنی و آتلانتا خندید.

منبع: مجموعه کتاب های آرمان المپیک و پارالمپیک ، چشم انداز قهرمانی نوشته محمدحسین دیزجی

لینک این مطلب نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 11:44 توسط محمدحسین دیزجی |

      چند سال پیش قرار شد برای تهیه زندگی نامه یکی از جانبازان که اسمش را هم به خاطر ندارم گفت و گویی با وی داشته باشم تا بر اساس اطلاعات اولیه ای که من از او می گیرم، شخص دیگری کتابش را بنویسد.با او در دانشگاه تربیت مدرس قرار گذاشتم و مدتی با هم گپ زدیم.این جانباز ویلچیرنشین در لابلای حرف ها و صحبت هایش به خاطره ای اشاره کرد که چنین است:

یکی از روزهایی که روی صندلی چرخدارم نشسته بودم و در خیابان های شهر حرکت می کردم، برای رفتن به آن طرف خیابان با مانعی روبرو شدم که امکان گذر از آن به تنهایی میسر نبود.باید کسی به من کمک می کرد تا بتوانم از مانع عبور کنم و به آن طرف خیابان بروم.من از کسی تقاضای کمک نکردم و منتظر عکس العمل افراد ماندم.خیلی ها بی تفاوت از کنارم رد شدند.بعضی ها نگاه نگاه می کردند و شاید زیر لب هم چیزی می گفتند اما باز هم کاری به من نداشتند.در همین فاصله، جوانی به طرف من آمد که اصلا" تصورش را نمی کردم که او بخواهد به من کمک کند. یک شلوار جین به پا داشت. موهای سرش به نظر عجیب و غریب بود. شاید از آن جنس جوان هایی بود که افراد حزب اللهی و انقلابی  به او و امثال او توجهی ندارند و تصور می کنند از دین و مذهب و اخلاق و انسانیت فاصله گرفته اند. من هم در حین عبور او برای لحظه ای چنین تصویری از او در ذهن داشتم.درست در همین لحظه که به کنارم رسید، مرا خطاب قرار داد و گفت : کاری میتونم برات بکنم؟ به او گفتم : می خواهم بروم آن طرف خیابان.اگر زحمتی نیست کمک کن چرخم را از این مانع رد کنم . بقیه راه را خودم می روم.اما آن جوان نه تنها مرا از آن مانع رد کرد، بلکه تا آن طرف خیابان هم همراهم بود و مرا تنها نگذاشت. نکته جالب برایم حرفی بود که حین عبور از خیابان زد. او به من گفت : ما به شماها مدیونیم. اگر شماها نبودین شاید هرگز ما هم وجود نداشتیم. اگر این کشور هنوز هست و ما می تونیم در اون زندگی کنیم به خاطر مردانگی توست.

لینک این مطلب نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 18:3 توسط محمدحسین دیزجی |