یکی از آخرین روزهای سال 1375 که من در مشهد بودم,همراه با برادرم برای انجام کاری راهی حرم مطهرامام هشتم شدم. سوار بر یک کرایه شخصی به سمت مقصد در حرکت بودیم که مسافر دیگری هم به ما اضافه شد.ظاهرش نشان می داد حدود 50 سال سن دارد. او قادر به حرف زدن نبود و برای برقراری ارتباط با دیگران از وسیله مخصوصی استفاده می کرد. در واقع آن وسیله را زیر گلویش می گذاشت تا کلماتی را که ادا می کرد برای مخاطب قابل فهم باشد. انگار تارهای صوتی او از کار افتاده بود. این مسافر چند خیابان آن طرف تر پیاده شد. وقتی او از جمع ما خارج شد,راننده خطاب به ما گفت:آیا این شخص را می شناختید؟ وقتی از مسافرانش جواب منفی گرفت,خودش ادامه داد: سالیان پیش,شاید 30 سال پیش تر, همین آدم در یکی از محله های شهر مشهد, آرامش و آسایش را از مردم گرفته بود. زن و بچه مردم از عربده های این مرد امنیت نداشتند. هر وقت در کوچه و خیابان داد و فریاد راه می انداخت,ناموس مردم جرات بیرون آمدن از خانه خود را نداشتند.اسمش که می آمد لرزه بر اندام اهل محل می افتاد.
حالا امروز وضعش چنان شده که بدون این وسیله حتی نمی تواند حرف معمولی اش را بزند. از همان لحظه ای که در خیابان دیدمش,او را شناختم. اما او مرا نشناخت. می توانستم سوارش نکنم و بگذرم,اما او را به مقصد رساندم و ....
آری ,آن راننده که من هم او را نمی شناختم از مسافر مورد نظر,کرایه هم نگرفت. در تمام مدتی که آن مرد سوار بر ماشینش بود,هیچ حرفی در باره اش به بقیه مسافران نزد. اما قصه کوتاهی که از زندگی آن مرد تعریف کرد مایه عبرت هر شنونده و خواننده ای است. هیچ عملی از ما بی پاسخ نمی ماند. یادمان باشد که با مردم چنان رفتار کنیم که فردا از دعای خیر آنان برخوردار باشیم ومشمول آه و نفرین آنان نگردیم.
همه مسئولان اتاق ها و بخش های مستقر در آن طبقه اداری زیر نامه را امضا کردند تا بدین واسطه آن نیروی خدماتی را اخراج کنند.ظاهرا" بهانه این بود که آن خانم خدماتی به درد آنها نمی خورد.بنابر این نامه ای تهیه کردند و جملگی زیر آن را امضا زدند تا امور اداری ترتیب کار را بدهد. در این میان فقط یک نفر این برگه را امضا نکرد. حتی به همکار هم اتاقی خودش هم سپرد که این برگه را امضا نکند.کسی که نامه را تدوین کرده بود او را خطاب قرار داد: چرا شما مخالفت میکنی؟ شما ه م امضا کنید کار تمام است و این خانم به امور اداری فرستاده می شود تا از اینجا برود. آن مرد که در آستانه بازنشستگی قرار داشت و سالها تجربه اندوخته بود جواب داد: خانم محترم! من در طول سال های کارم تا امروز نان کسی را آجر نکرده ام. من نمی توانم باعث بیکاری این خانم خدماتی بشوم. اشکال و ایرادی هم که در کار این خانم نیست. پس چرا باید...؟
چند روز بعد وقتی به اداره آمد متوجه شد که آن خانم دیگر در طبقه آنان نیست. سراغ مدیر اداری رفت و به او گفت: من این برگه را امضا نکرده ام شما هم تصمیمی بگیر که دعای خیر پشت سر خانواده ات باشد. فردای آن روز وقتی به اداره رفت متوجه شد که آن همکار خدماتی در طبقه دیگری از ساختمان مشغول به کار است. فقط سلام کرد و به اتاق خودش در طبقه پایین رفت. احساس شادمانی می کرد که با امضا نکردن یک نامه، باعث شده بود تا همچنان از این اداره ، لقمه نانی به سفره آن خانم و خانواده اش برسد.
گرفتن اشانتیون از غرفه داران در نمایشگاه های مختلف تقریبا" میان مردم ما از کوچک تا بزرگ تبدیل به یک عادت شده است. اگر نوجوانی از مقابل یک غرفه در نمایشگاه کتاب یا هر نمایشگاه عمومی یا تخصصی گذر کرد و تقاضای اشانتیون داشت، نباید تعجب کرد. اما طرح چنین تقاضایی از سوی یک مقام مسئول در یک وزارتخانه که دستش به انواع و اقسام کالاها می رسد، کمی قابل توجه است.در سالن وزارت آموزش و پرورش ایستاده بودم که یکی از مسئولان همین وزارت از راه رسید. پس از بازدید از چند بخش، وقتی مقابل غرفه ...... رسید، کمی با مسئولان آن غرفه گپ زد و دست آخر گفت: شما چیزی ندارید به ما بدهید؟ بچه من.....
راستش من به جای او خجالت کشیدم. به خودم گفتم: ما را ببین که فرزندانمان زیر دست چه کسانی تعلیم می بینند و تربیت می شوند. وقتی فلان مقام و مسئول یک وزارتخانه چنین حرفی بزند، دیگر چه انتظاری از فرزندانم باید داشته باشم.آدم هایی در این سطح آنقدر بن خرید دارند که خانواده شان تامین هستند.محصول تبلیغی رایگان را به کسی باید داد که....
راستی به چه کسانی باید اشانتیون داد؟
خیلی آرام و بدون سروصدا مبلغ 25 تومان کشیدند روی کرایه اتوبوس ریالی و یک کاغذ هم چسباندند تا به مسافران خط انقلاب- خراسان گفته باشند کرایه مبلغ 125 تومان است.هر مسافری اعتراض می کرد، راننده می گفت همه چیز گران شده ما هم نرخ را بالا بردیم.کسی که نرخ کرایه را این طوری بالا می برد باید آنقدر پول خرد به راننده اش بدهد که با مشتری درست حساب و کتاب کند.اگر مسافری اسکناس 100 تومانی به راننده می داد، راننده بلافاصله عکس العمل نشان می داد که کرایه 125 تومان است،بقیه اش را هم بپردازید.حالا اگر اسکناس 200 تومانی یا بیشتر به راننده می داد، آقای راننده هر چه قدر پول خرد داشت به مسافر می داد و بعد هم می گفت: ببخشید، پول خرد ندارم. مثلا" 150 تومان کرایه برمی داشت و چون 25 تومانی نداشت از مسافر عذرخواهی می کرد.راستی که ما عجب آدم هایی هستیم.از 25 تومان مسافر نمی گذریم اما انتظار داریم او کرایه اضافی را که ما از او می گیریم بر ما ببخشد.راست گفتند قدیمی ها که یک سوزن به خودت بزن،بعد یک جوالدوز به مردم.البته این گرانی کرایه مختص آن خط اتوبوسرانی نیست و بقیه خطوط هم کرایه ها را افزایش داده اند. بیچاره آنهایی که درآمدشان ثابت است و قدرت بالا بردن حقوق و درآمد خود را ندارند.
وقتی وارد دستشویی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران شد و در را از پشت قفل کرد،دیگردر باز نشد.کمی که با قفل کلنجار رفت، دستگیره کوچک قفل از جا خارج شد.یا باید از بیرون با کلید در را باز می کردند و یا باید با انبردست از داخل آن را باز می کرد. چند بار با دستگیره کلنجار رفت اما هیچ نتیجه ای نداشت.ناگهان صدایی از آن طرف او را خطاب قرار داد و گفت: صبر کن الآن از بالای در می آیم داخل و کمک تان می کنم. پسر جوان در یک چشم برهم زدن خودش را به بالای در رساند.بعد هم پایین آمد.پسری که برای کمک به مرد جوان داخل دستشویی آمده بود دستانش را در همدیگر قلاب کرد و گفت: پاهایت را روی دستانم بگذار و از در بالا برو. دوستم آن طرف در ایستاده است تا به شما کمک کند.مرد جوان گفت: کف کفش های من کثیف است و دست های شما هم تمیز. پسر جوان لبخندی زد وگفت: اشکالی نداره، شما برو بالا،من دست هایم را می شوییم. مرد جوان سرش را پایین انداخت تا چشم در چشم پسرجوان با معرفت نداشته باشد.بعد هم با کمک او خودش را به بالای در دستشویی رساند و از آن بالا به پایین پرید.در کمترازدقیقه پسر جوان هم خودش را به این طرف در رساند.مرد جوان متحیر مانده بود که چگونه از آن پسر تشکر کند. همان پسری که موهای سرش را به فرم خاصی آرایش کرده بود و دگمه های لباسش باز بود. همان که گردنبند به گردن داشت و شلوار جین به پا کرده بود. مرد جوان از آن پسر و دوستش خداحافظی کرد و رفت.او در حالی از فضای دستشویی نمایشگاه بیرون می رفت که عده ای شاهد و ناظر این ماجرا بودند. یکی دو نفر از شاهدان،از جنس همان افرادی بودند که همیشه عادت دارند دیگران را نصیحت کنند. از جنس همان کسانی که انتظار کمک از دیگران دارند اما خودشان قدمی برای سایرین بر نمی دارند.
مرد جوان پیش از این هم برای این گروه از جوان ترها احترام قائل بود،اما این اتفاق نگاهش را بیشتر تقویت کرد.او به خودش گفت: اگراین بار با کسانی روبرو شدم که همچنان عادت به نصیحت کردن دیگران داشتند و خود را بالاتر از بقیه می دیدند،ماجرای کمک این پسر جوان را برایش تعریف می کنم و به او خواهم گفت اگر تو چنین کاری انجام دادی، آن وقت من هم پذیرای حرف و سخنت خواهم بود. غیر از این باشد نصیحت و اندرز شما ریالی ارزش ندارد.
آری نگاهمان را به نسل جوان تصحیح کنیم.لباس ظاهر، ملاک و معیار باطن افراد نیست.راستی! شما که در کسوت اندرز و نصیحت و پند به دیگران قرار گرفته ای اگر در چنین شرایطی قرار بگیری، حاضر هستی جامه از تن بیرون آوری و مثل آن پسر جوان به کمک کسی بروی که او را اصلا" نمی شناسی؟ هر گاه چنین رفتاری از خود نشان دادی، یقین بدان کلامت هم درمخاطب اثر می گذارد.
کنار یکی از غرفه های بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ایستاده بودم که با یکی از معاونین وزارت آموزش و پرورش روبرو شدم. آمده بود تا بازدیدی از نمایشگاه داشته باشد. مطابق معمول چند نفر هم او را همراهی می کردند.پژوهش و برنامه ریزی آموزشی حوزه کار ایشان بود.بعد از نگاهی که به غرفه انداخت ناگهان مرا خطاب قرار داد و پرسید: به نظر شما عروسک باربی فروش و طرفدار بیشتری دارد یا عروسک های دارا و سارا؟ گفتم: دوست دارید راستش را بگویم یا حرفی بزنم که شما خوشتان بیاید؟ خندید و گفت: راستش را بگویید بهتر است.من هم گفتم: باربی طرفداران بیشتری دارد. محصولات جانبی آن هم طرفدارانش فراوان تر است.بچه ها و کودکان عروسک های باربی را بیشتر ترجیح می دهند. این مثل آن است که شما بپرسید تلویزیون ما بیشتر طرفدار دارد یا شبکه های ماهواره ای. جوابش کاملا" مشخص است.بعد از این جمله بلافاصله حاج آقا عکس العمل نشان داد و گفت: ولی آمار ها می گوید که صدا و سیما بیشتر بیننده دارد. دوباره در جواب ایشان گفتم: آمار های رسمی با آنچه که مردم می گویند و به آن عمل می کنند تفاوت دارد. خیلی ها در خانه هایشان ماهواره دارند و شبکه های مختلف را تماشا می کنند اما در آمارها جایی ندارند.تنوع و گستردگی شبکه های ماهواره ای در هر حوزه ای غیر قابل انکار است. حالا چه بخواهیم و چه نخواهیم.
هنوز حرف های من و او تمام نشده بود که یکی از دست اندرکاران تولید اسباب بازی و سرگرمی کشور هم از راه رسید.من هم بلافاصله به معاون وزیر آموزش و پرورش گفتم: حاج آقا ایشان یکی از دست اندرکاران سرگرمی در کشور هستند. شما می توانید همان سوال مقایسه ای مربوط به عروسک های باربی و دارا و سارا را از ایشان هم بپرسید.حاج آقا همان سوال را دوباره پرسید و دقیقا" همان جواب را هم گرفت.بعد از آن پاسخ بود که من به حاج آقا گفتم: ملاحظه فرمودید که چقدر میان آمارها و واقعیت های اجتماع تفاوت هست؟ معاون وزیر بدون آن که چیزی بگوید از آن غرفه دور شد و رفت.
آری، مردم همیشه سراغ آن چیزی می روند که به آن علاقه دارند.پنهان باشد یا آشکار، علایق خود را بر می گزینند.ما زمانی می توانیم حرفی برای گفتن داشته باشیم که به نیازهای آدم ها پاسخ مناسب بدهیم.باید مطابق نیازهای روز مردم و به ویژه نسل جوان خوراک فرهنگی، هنری، علمی، ادبی، اجتماعی و ... ارائه کنیم. اگر جا بمانیم دیگران مطابق روش های خود پاسخگو خواهند. بود
سازمان ها و ارگان های دولتی در بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران سالن مخصوصی را در اختیار دارند. در این فضا، بخشی را هم به وزارت آموزش و پرورش داده اند تا جلوه ای از فعالیت ها وتلاش های معاونت ها و مدیریت های زیر مجموعه خود را در کنار هم به نمایش بگذارد.غرفه بندی ها که تمام شد، به یکی از سازمان ها و شرکت های زیر مجموعه آن وزارتخانه غرفه ای تحویل داده شد.از طرف آن شرکت چهار نفر ماموریت داشتند در تمام طول مدت برگزاری در غرفه حضور داشته باشند. ظاهرا"همه چیز از قبل هماهنگ شده بود.این افراد غرفه خود را تکمیل کردند و آماده پاسخگویی به مخاطبان شدند.خودشان می گفتند پول این غرفه را هم مسئولان وزارتخانه از ما گرفته اند.یعنی سازمان ما هزینه این غرفه و بقیه موارد مربوط به آن را پرداخت کرده است. وقتی نوبت به پذیرایی ساعت 10 صبح و ناهار رسید، دست اندرکاران سالن آموزش و پرورش به آنان به اندازه دو نفر کیک،ساندیس و غذا تحویل دادند.وقتی پرسنل غرفه مورد نظر اشاره کردند که ما چهار نفر هستیم، طرف مربوطه جواب داد: شما دو دهنه غرفه دارید و هر دهنه یک نفر غذا و پذیرایی دارد.بقیه آن هم به ما ارتباطی ندارد.
موقع پذیرایی عصر و شام ساندویچی شب هم که رسید ،جواب همان بود.برای ایاب و ذهاب هم گفتند تا ساعت 20 (8 شب ) 5000تومان برای دو نفر به شما می دهیم.بعد هم اعلام کردند ساعت نمایشگاه تا ساعت 21 (9 شب ) است و ما 6000 می دهیم.در واقع از نگاه آنان باید دو نفر در غرفه باشند و بقیه حضورشان ضرورتی ندارد.این گذشت تا این که به تک تک مسئولان و همکاران غرفه ها اعلام کردند برای ورود و خروج باید ساعت بزنید. یعنی ساعت ورود و خروج خود را در بزگه مخصوص به ثبت برسانید.کار به اینجا که رسید، آن چهار نفر گفتند دو نفر از ما هر ساعتی که خواستند می آیند و می روند. اینجا بود که مسئول سالن آموزش و پزورش گفتند: خیر، هر چهار نفر شما باید حضور و غیابتان را در این برگه ها بنویسید.رفت و آمد شما باید ثبت شود تا در پرداخت های احتمالی آینده همه چیز از روی حساب و کتاب باشد.به یقین دو کیک و ساندیس و ساندویچ برای آموزش و پرورش هزینه دارد. اما جالب است که در کنار همان سالن وزارت آموزش و پرورش، شرکت های چای گلستان و سن ایچ به طور مرتب و مستمر به بازدیدکنندگان و غرفه داران نمایشگاه یک لیوان از محصولات خود را تعارف می کردند. براستی که دستشان درد نکند. ما در طول مدتی که در نمایشگاه حضور داشتیم، به دفعات از نوشیدنی های گوارا این شرکت ها بهره مند شدیم.
حالا خودتان قضاوت کنید که برنامه ریزی های ما در این کشور چگونه است.چیزی بخواهند بدهند خیلی دقیق عمل می کنند، اما در سایر موارد هر طور که بخواهند رفتار می کنند.
همین که از پله های اتوبوس بالا آمد، او را شناختم. بیشتر از بیست سال از آن روزهایی که شاگردش بودم می گذشت.آن روزگار که من در دبیرستان شبانه دکتر علی شریعتی درس می خواندم, ایشان هم جغرافیا تدریس می کرد. چهره اش شکسته شده بود اما هنوز مثل همان روزها مهر و محبت درچشمانش دیده می شد. به فاصله چند نفر عقب تر از من, ایستاده بود و دستانش را به میله اتوبوس گرفته بود. به سمت او برگشتم و با اشاره از او خواستم تا به سمت من بیاید. صندلی را که روی آن نشسته بودم به آقا معلم تعارف کردم. به طرف من آمد. هنوز به من نرسیده بود که از جا بلند شدم و سلام کردم. با احترام از او خواستم تا بنشیند. آقا معلم نشست. سن و سالش نزدیک به 70 سال بود. لبخندی زد و گفت: من شما را می شناسم؟ گفتم: آدم از اول دبستان تا آخر دانشگاه, تعداد محدودی معلم و استاد دارد اما یک معلم به سن و سال شما آنقدر شاگرد داشته که انتظار نمی رود همه آنها را بشناسد.من بیشتر از 20 سال پیش در دبیرستان شبانه دکتر شریعتی واقع در میدان بهارستان ابتدای خیابان جمهوری, افتخار شاگردی شما را داشتم.جنابعالی جغرافیا تدریس می کردید. اشتباه که نمی کنم؟ همان طور که روی صندلی نشسته بود دستم را گرفت و گفت: نه پسرم, الآن حدود 10 سال است که بازنشسته شده ام. 43 سال در این مملکت تدریس کردم.سالی یک بار در ماه مبارک رمضان معلم های قدیمی آن مدرسه دور هم جمع می شویم و یاد آن روزها را زنده می کنیم.
سراغ دو سه نفر از دبیران را گرفتم. انگار من پیرتر از او شده بودم.اسم ها را به خاطر نمی آوردم. فقط نشانی می دادم و او هم از آنان یاد می کرد.سراغ دبیر تاریخ را گرفتم که خبر داد به رحمت خدا رفته است. از استاد علی فلسفی پرسیدم که گفت: این روزها دیگر روی صندلی چرخدار می نشیند. آخرین بار در همان جلسه ماه رمضان ایشان را دیدم.بعد آقا معلم سراغی از وضعیت من گرفت. از ادامه تحصیل و کار و حرفه ام پرسید. وقتی جواب هایم را شنید, لبخندی زد و گفت: از موفقیت شماها خوشحالم. گهگاه بچه ها را در کوچه و خیابان می بینم. همه به ما لطف دارند. معلم چیزی جز موفقیت شاگردش نمی خواهد.شما که سربلند باشید انگار ما موفق هستیم.
بالاخره آقا معلم از اتوبوس پیاده شد و من هم چند ایستگاه بعد به خانه رفتم. ماجرای دیدار با معلمم را برای فرزندانم تعریف کردم. ناگهان پسر کوچکم گفت: بابا! این معلم شما واقعا" 43 سال درس داده است؟ یعنی بیشتز از سن و سال شما آین معلم تدریس کرده؟ گفتم: بله پسرم. من هنوز به دنیا نیامده بودم که این آقا تدریس می کرده است. همه آدم ها در هر جایگاه و مقامی که باشند همیشه بدهکار و مدیون معلمان خود هستند.معلم همیشه احترام دارد.چه پیر باشد و چه جوان, همیشه باید به او احترام گذاشت. این کوچک ترین کاری بود که من انجام دادم. شماها یادتان باشد که به هر سن و سالی رسیدید و هر شغل و مقامی پیدا کردید, باز هم شاگرد معلمتان هستید.من تا امروز چندین و چند بار معلمان, دبیران و استادان دانشگاهی ام را به بهانه های مختلف از نزدیک دیده ام. هنوز هم آرزوی دیدن تک تک آنان را دارم. در هر جایگاه اجتماعی و شغلی که باشم, باز هم افتخار شاگردی آنان را دارم.
دوباره این روزها صحبت از کمبود آب به میان آمده است.زمزمه جیره بندی به گوش می رسد و خبرهایی که حکایت از کاهش مصرف دارد.وقتی چشمم به تیتر خبری در صفحه اول روزنامه همشهری روز 5شنبه 12 اردیبهشت با عنوان" شرایط ویژه آب در تهران" افتاد، ناخودآگاه به یاد خاطره ای افتادم که به 12 یا 13 سال قبل ربط پیدا می کرد.آن ایام که با روزنامه آفتابگردان همکاری داشتم، یک روز برای تهیه گزارشی پیرامون کمبود آب و مصرف اضافه برخی از شهروندان راهی سازمان آب واقع در خیابان حجاب شدم. قرار بود همراه با یک اکیپ از ماموران سازمان آب سراغ مناطقی از شهر برویم و از نزدیک شاهد قطع مسیر آب مشترکان پرمصرف باشیم.یادم هست آن روز به جاهای مختلفی رفتیم. ماموران بر اساس آدرس هایی که در دست داشتند، سراغ مشترک مورد نظر می رفتند و با وسیله ای که در اختیارشان بود، راه ورود آب به کنتور طرف مورد نظر را مسدود می کردند. در یکی از موارد به خانه ای رفتند که قرار بود همین کار را انجام بدهند. مرد خانه در منزل نبود. همسرش که متوجه حضور ماموران و ماموریت آنان شد بلافاصله شروع به اعتراض کرد و گفت: ما اصلا" مصرف بیش از اندازه نداریم. ما همیشه رعایت می کنیم و خلاصه شروع به خواهش و تمنا کرد. اما مامور برگه میزان مصرف آب آن ساختمان را نشانش داد و گفت: مصرف این ساختمان زیاد است و ما ناچاریم که آب را قطع کنیم. زن بلافاصله به مامور گفت: ما سه خانوار در این ساختمان هستیم. در هر طبقه یک خانوار زندگی می کنند.در همین لحظه مامور سازمان آب نگاهی به برگه مشخصات انداخت و گفت: اما در این ساختمان برای دو طبقه انشعاب آب نوشته شده است.
حرف هر دو طرف صحیح بود. چون در برگه سازمان آب برای دو طبقه انسعاب آب تعیین شده بود لذا مصرف آب توسط سه خانوار, میزان مصرف را بالاتر نشان می داد. خانه مورد نظر هم یکی از خانه های جنوب شهر تهران بود. مامور سازمان آب که چشمش به بچه های کوچک ساکن در آن ساختمان افتاد، اشاره ای به همکارش کرد و گفت: فلکه را اندکی باز کن که اینها آب خوردن و شستشوی مورد نیاز را داشته باشند. بعد به خانم خانه گفت: این اشکال به صاحب اولیه ساختمان برمی گردد. ایشان پس از پایان کار ساختمان باید از سازمان آب برای سه طبقه تقاضای انشعاب می کرد تا شما امروز مشکلی نداشته باشید. لطفا" به همسرتان بگویید با مدارک به سازمان مراجعه کند و این مشکل را برطرف نماید. الآن هم به قدر نیازهای اولیه آب را باز گذاشته ایم. اما سریعتر اقدام کنید.
گزارش آن روز من در روزنامه آفتابگردان چاپ شد. اما نکته مورد نظرم اینجاست:من هم قبول دارم که میزان بارش نزولات جوی کم بوده و همین امر شهرها و روستاها را با مشکل آب مواجه می کند، اما در همین شهر تهران و بسیاری از مناطق دیگر، همچنان کسانی هستند که بدون توجه به هشدارها با آب لوله کشی شهر، اتومبیل، حیاط منزل ، پیاده رو و کوچه و خیابان را می شویند.تذکر هم که بدهید، جوابی شایسته خودشان دریافت می کنید.این آدمها آن قدر پول توی جیب و کیف خود دارند که بتوانند ده ها برابر بالاتر از جریمه احتمالی، وجه نقد تقدیم اخطار دهنده کنند.شاید برخی از این افراد آن قدر در حساب بانکی خود سرمایه و پول داشته باشند که بتوانند آب مصرفی یک منطقه از شهر را پیش خرید کنند. اما آیا صرف داشتن پول و پرداخت احتمالی (............)دلیل قانع کننده ای برای رفتار آنهاست؟
کاش سازمان آب و دیگر نهادهای مرتبط در کنار همه هشدارها و اخطارهای خود به عموم مردم ، با این قبیل افراد قاطعانه برخورد می کردند. کاش می تونستیم آن قدر مطمئن باشیم که آب ساختمان این آدم های متخلف هم قطع می شود و با هیچ نوع پرداختی دوباره کار به جای اول برنمی گردد.جریمه نقدی برای این قبیل افراد تنها تمسخری بیش نیست. کاش می توانستیم به قاطعیت مسئولان و دست اندرکاران سازمان ها و ارگان های مربوطه اطمینان کنیم.اگر به شرایط ویژه آب در کشور اعتقاد دارید، لطفا" تا قبل از بحران به فکر باشید. گرچه ما مملکت درمان هستیم و به پیشگیری اعتقادی در عمل نداریم. همیشه باید بحران و فاجعه از راه برسد ، بعد چاره اندیشی کنیم.
چند سال است که فرصت دست می دهد تا از نمایشگاه یک هفته با کانون دیداری داشته باشم. هر سال این نمایشگاه با یک عنوان و موضوع تشکیل می شود و کودکان و نوجوانان یا به صورت گروه های مدرسه ای و یا همراه با خانواده از آن دیدن می کنند. چون امسال در جریان برنامه آن نمایشگاه بودم، از فرزندانم دعوت کردم تا یک روز به اتفاق هم سری به نمایشگاه بزنیم تا آنان از نزدیک با جلوه هایی از آداب و رسوم و دیگر سنت های اقوام و ساکنان سرزمین پهناورمان ایران آشنا شوند. در نمایشگاه امسال که عنوان چهاردهمین را با خود به همراه داشت از تمامی استان های کشور حضور داشتند. غرفه ها بر اساس نام استان ها ترتیب شده بود. با آذربایجان شرقی شروع می شد و با یزد خاتمه می یافت.برای من که تمام استان های کشور را در طول بیست و چند سال کارم زیر پا گذاشته ام باز هم این نمایشگاه نکته های تازه ای داشت چه رسد به بچه هایی که از تهران چندان پا را فراتر نگذاشته اند.به هر حال با جمع خانواده قدم در این نمایشگاه گذاشتیم تا از نزدیک با یک ایران مختصر و مفید بیشتر آشنایی پیدا کنیم.جالب بود وقتی قبل از شروع نمایشگاه به پسرانم پیشنهاد بازدید از نمایشگاه را می دادم، هیچکدام رغبتی نشان نمی دادند. اما وقتی چند غرفه را از نزدیک به تماشا ایستادند و حرف های مربیان را گوش می دادند، دیگر حاضر به ترک آن غرفه نبودند. اگر محدودیت حضور در مدرسه را نداشتند، یقین دارم تا آخرین دقایق برگزاری نمایشگاه، در محل می ماندند و از مربیان پرس و جو می کردند.از حضور آنان در غرفه های مختلف نمایشگاه تعدادی عکس به یادگار تهیه کردم تا این خاطرات خوش بیشتر برایشان ماندگار شود.
غروب که به خانه رفتم، بچه ها با علاقه عکس ها را نگاه کردند و در باره هر کدام از غرفه ها حرف هایی می زدند. از علیرضا پسر بزرگم پرسیدم که از کدام غرفه بیشتر خوشت آمد؟ او هم بلافاصله به غرفه بوشهر اشاره کرد. به ماهیانی اشاره کرد که در آن غرفه وجود داشت.از مهر و محبت مربیان خوب کانون در تمام غرفه ها یاد کرد.احساس کردم دلش می خواهد دوباره به نمایشگاه بیاید و همه چیز را دوباره از اول اما با دقت بیشتری تماشا کند.اما افسوس که امتحان داشت و برای روزهای بعد هم چنین فرصتی نداشتیم.
کاش مسئولان و برنامه ریزان چنین نمایشگاه هایی که مخاطب اصلی آنان بچه ها و دانش آموزان هستند کمی هم به زمان برگزاری برنامه هایشان می اندیشیدند.همزمانی چنین برنامه هایی با امتحانات نیم ترم دانش آموزان و دیگر آزمون های آنان در طول سال تحصیلی باعث می شود که بچه ها نتوانند از این برنامه های بسیار مفید بهره لازم را ببرند.
...و اما مربیان خوب و مهربان کانون که از سراسر ایران زمین در این نمایشگاه حضور داشتید، دست همه شما درد نکند و خدا قوت.
تا چند ماه پیش دوستداران طبیعت و علاقمندان به کوه پیمایی، بدون پرداخت هیچ مبلغی می توانستند خودروهایشان را در خیابان درکه – حد فاصل میدان دانشگاه تا میدان درکه – پارک کنند و با خیال راحت سراغ طبیعت بروند. من خودم چند ماه بود که به درکه نرفته بودم.ساعت 6 صبح روز جمعه ششم اردیبهشت، با جمعی از فامیل راهی درکه شدیم. ماشین ها به ترتیبی که از راه می رسیدند، پشت سر هم توقف می کردند و سرنشینان با کوله های کوچک و بزرگ آماده حرکت می شدند.به محض پارک اتومبیل، ناگهان سروکله یک پارک بان پیدا شد و گفت: 600 تومان باید برای پارک ماشین خودتان بپردازید.یکی از همراهانم گفت: دفعه قبل که آمدم از این خبرها نبود. این پول را برای چه باید بدهیم؟ پارک بان بلافاصله تهدید کرد که اگر این پول را ندهید برگ جریمه روی ماشین تان می گذارم. این در حالی بود که نه تابلویی در آن خیابان نصب شده بود و نه پلیس راهنمایی و رانندگی در محل حضور داشت.
یکی از همراهان برای خاتمه دادن به ماجرا آن مبلغ را داد و ما رفتیم. اما سوال من هنوز باقیست که روی چه حساب و کتابی باید از مردم این پول را بگیرند؟
آقای شهردار!شاید این مبلغ در ظاهر امر چیز مهمی نباشد ولی شما که مدعی خدمت به مردم بر اساس قانون هستید لطفا" بفرمایید که پارک بانان شما که مدعی هستند از طرف شهرداری اقدام به دریافت پول از مردم می کنند و یک قبض هم به مردم می دهند روی چه اصل و اساسی صبح های جمعه از مردم پول می گیرند؟ در آن خیابان نه تابلو توقف ممنوع وجود دارد و نه از پارکومتر و نظایر آن خبری هست. گرچه شاید بعد از این اقدام به نصب تابلو کرده و یا دستگاه پارکومتر محبت کنید. گرچه ما به پول گرفتن های سازمان های مختلف به بهانه های متعدد از مردم عادت داریم. اما معمول بر این است که برای گسترش ورزش های همگانی و جذب مردم به سوی تفریحات سالم ، امکانات را وسعت می بخشند و یا تسهیلات را به شکل های مختلف توسعه می دهند تا مردم با میل و رغبت بیشتری به سمت و سوی تفریحات سالم گرایش پیدا کنند. وقتی می شنویم دستگاه ارائه سرنگ یا دیگر وسیله پیشگیری کننده را به خاطر مقابله با گسترش بیماری ایدز و هپاتیت برای معتادان نصب می کنند تا آنان به رایگان از آن بهره بگیرند، بعید می دانم آنچه که نوشته ام خواسته ای زیادی باشد. شما در مسیر خطوط BRT یا نگهبان ندارید و یا به آنان سفارش کرده اید که بابت ارائه بلیت توسط مسافران هیچگونه تذکری به مردم ندهند آن وقت .....
شنیدم که می گفت: در آن سال های نه چندان دور،اگر در طول یک ماه تا مجموع 10 ساعت تاخیر داشتیم چشم پوشی می کردند.چند سال بعد آن را به 8 ساعت تقلیل دادند. مدتی که گذشت این زمان به 4 ساعت رسید. یعنی هرچه ترافیک شهر بیشتر می شد، به جای کمک بیشتر به پرسنل، زمان تاخیر افراد را کاهش می دادند. الآن چند سال است که آن را هم حذف کرده اند. یعنی زودتر از ساعت شروع کار برسی برای خودت کار کردی و هیچ پولی دریافت نمی کنی. راس ساعت بیایی طبق مقررات بوده و یک دقیقه هم دیر کنی ، از حقوقت کسر می شود.
گفتم: مگر سرویس ندارید؟
گفت: الآن چهار سال است که برای ایاب و ذهاب مبلغ ثابتی یعنی 10 هزار تومان می دهند که باید برای رفت و برگشت از آن استفاده کنیم. سال های سال است که سرویس نداریم.منزل همکاران ما که دور و بر اداره و شرکت نیست. خیلی ها از راه های دور مثل اطراف شهریار و کرج و شهر ری و جاهای دیگر می آیند.
گفتم: این بذل و بخشش چند ساعته که مرتب هم از زمان آن کم می کردند چه ضرری برای مسئولانتان داشت؟
گفت: معتقدند که قانونی نیست. کارگر، کارمند، کارشناس و سایر پرسنل –البته به جز مدیران و معاونان – باید به موقع در محل کار حاضر باشند.
گفتم: خب باید تابع مقررات بود و قانونی عمل کرد.
مدتی گذشت.ما دوباره همدیگر را دیدیم. بعد به اتفاق با هم قدمی در فضا و مجموعه کاری آنان زدیم.نکته هایی را من دیدم و مواردی را هم او یادآور شد:
-در برخی فضاها و قسمت ها گه گاه کسی حضور نداشت اما چراغ ها روشن بود و برق بی دلیل مصرف می شد.
-یکی دو جا شیرهای آب چکه می کرد.
-شیلنگ آب را که باغبان به منظور آبرسانی به باغچه در درون آن گذاشته بود با یک برخورد احتمالی پا بیرون افتاده بود و آب بیهوده هدر می رفت.
-برای نگارش پش نویس یک نامه که آن شخص می توانست از کاغذ های یک رو باطله استفاده کند، از کاغذ سفید کپی مصرف می کرد.
و....
آنچه را دیدم و شنیدم ، مرا به یاد کتاب "نقش دل در مدیریت" انداخت. همان کتابی که مجتبی کاشانی با قلم زیبایش آن را نوشت و برایمان به یادگار گذاشت. او در کتابش خیلی چیزها نوشته است. چیزهایی مثل این:
در سازمان های ناموفق ضوابط ومقررات و اجرای خشک بر آنان حاکم است.محیط کار برای کارکنان محل تبعید است. کارکنان به حقوق خود فکر می کنند و از سازمان خود می نالند.
اما در سازمان های موفق ترکیبی از ضوابط و روابط برقرار است.محیط کار برای کارکنان محل تولید است.کارکنان به بلوغ کاری خود هم فکر می کنند و به سازمان خود می بالند.
راستی اگر سازمان یا شرکت موفقی را در ایران پیدا کردید که مطابق کتاب "نقش دل در مدیریت " عمل می کرد مرا هم خبر کنید.
آن روزها که من هم در موسسه کیهان کار می کردم،حسین پرتوی مسئولیت سرویس عکس روزنامه را بر عهده داشت.چندی بعد بازنشسته شد اما از او بی خبر نبودم. در همان اوایل فرصتی دست داد تا به بهانه سالگرد پیروزی انقلاب، گفت و گویی با او داشته باشم. این گفت و گو را امیرحسین فردی سردبیر کیهان بچه ها جور کرد تا در ویژه نامه ای که متعلق به همان نشریه بود منعکس شود.من به اتفاق یکی از عکاسان جوان روزنامه، برای دیدار با حسین پرتوی راهی منزل ایشان شدیم.آن عکاس جوان که ترجیح می دهم نامش را ذکر نکنم، بعد از گپ و گفت اولیه ما با حسین پرتوی بلادرنگ دوربینش را آماده کرد تا عکاسی کند.در همان لحظه عکاس پیشکسوت مطبوعات کشور، سیگار روشنی در دست داشت و با من حرف می زد. با دیدن صحنه آماده بودن عکاس جوان برای ثبت چند فریم عکس، بلافاصله حرفش را با من قطع کرد و رو به جوان عکاس گفت:از من به شما نصیحت، یادتان باشد که هیچوقت از کسی که در حال کشیدن سیگار است عکس نگیرید.اجازه بدهید سوژه مورد نظرتان سیگارش را خاموش کند و بعد از او عکس بگیرید.
من در آن برنامه قرار بود در باره چند تا از عکس های معروف آقای پرتوی مثل دیدار همافران با امام،بسته شدن فرودگاه مهرآباد بر روی پرواز امام، ورود امام به ایران و نمونه هایی از این دست با ایشان مصاحبه انجام بدهم که همین کار هم شد و نتیجه آن در ویژه نامه کیهان بچه ها در آن سال چاپ شد. البته قطع ویژه نامه مورد نظر در ابعاد مجله کیهان بچه ها نبود.به هر حال با این که من قرارنبود عکاسی بکنم اما از این یادآوری استاد حسین پرتوی نکته ای آموختم .
از آن زمان تا حالا گهگاه از طریق دوستان و همکارانم سراغ حال و احوال ایشان را می گیرم.چند بار هم از آن سالها تا امروز در برنامه های مختلف توفیق دیدار حضوری دست داده که یکی از آنها مراسم تجلیل از سیدمحسن گلدانساز رییس پیشین کانون زبان ایران بود. استاد پرتوی آن سال افتخار داد و در حالی که تا حدی هم بیمار بود،دوربین دست گرفت و چند فریم عکس از آن مجلس و برنامه تهیه کرد.
اما آنچه که بهانه شد تا همین چند کلمه را یادداشت کنم، درج خبری از احوالات آن بزرگ مرد عرصه عکاسی خبری در روزنامه اعتماد ملی روز اول اردیبهشت 1387 بود.خبر ارتباط با کسالت و بیماری ریوی او داشت. نوشته بود در بیمارستان بستری است و....
برای آن استاد و پیشکسوت عکاسی خبری این مرز و بوم آرزوی سلامتی و تندرستی دارم.
وقتی خبر انتقاد مراجع ازگرانی را در صفحات چند روزنامه خواند،ناگهان مثل یک بمب در وسط اتاق منفجر شد و با حرارت زیاد گفت:حالا ما مانده ایم با مادرمان چکار کنیم.هر سال همه بچه ها فکرهایمان را روی هم می گذاریم و پول اجاره خانه اش را هر طور شده جفت و جور می کنیم تا مادرمان بتواند در آن آپارتمان 50 – 60 متری زندگی کند. هنوز هیچی نشده صاحبخانه 120 هزار تومان برای دوره بعدی طلب کرده و گفته چون به پول نیاز دارم یا این مبلغ را هر ماه به کرایه اضافه می کنید و یا 4 میلیون به پول پیش خانه اضافه کنید. اگر هم میسر نیست سر موعد تخلیه کنید و بروید.
گفتم: مگر مجبور هستید همان خانه را اجاره کنید. سراغ یک خانه دیگر بروید.
خنده ای از روی ناراحتی کرد و گفت: هر کجا برویم همین است. تازه اینجا برای ما با این درآمد اندک بهترین بود. ما بچه ها هر سال پول روی هم می گذاریم تا مادرمان بتواند اجاره نشین باشد.
دوباره گفتم: خانه شما یا خواهرتان...
گفت: نه، صحبت آنجا را نکن. هر کدام از ما گرفتاری های خاص خودمان را داریم. همسر من ...
دوباره پرسیدم: حالا بالاخره می خواهید چکار کنید؟ اگر صاحبخانه کنار نیامد و پول مورد نظر هم جور نشد، آن وقت....
سرش را پایین انداخت و گفت:آسایشگاه سالمندان.شاید در شرایط فعلی بهترین گزینه باشد. اگر ناچار باشیم باید مادرم را به آنجا بسپاریم. ما همین الآن هم از مخارج زندگی خودمان کم کرده ایم. اگر پارسال در ماه یک بار گوشت می خریدیم حالا باید هر 45 روز یک بار گوشت بخوریم. بقیه موارد زندگی هم به همین نحو است.
متحیر مانده بودم چه راهکاری پیش پای او بگذارم. مردی که یکی از هنرمندان کشور ماست و بچه ها آثارش را بارها به تماشا نشسته اند. کسی که خودش پدر بزرگ است حالا در مورد مادرش به چنین تنگنایی رسیده است. راستی که چه کرده ایم با این اقتصاد بی نظیرمان.افزایش روزافزون آمار حوادث ارتباط مستقیمی با اوضاع و احوال مردم جامعه دارد.اگر فردا این مادر هم به جمع ساکنان خانه سالمندان اضافه شد تعجب نکنید.من پیشاپیش دلیلش را برایتان تشریح کرده بودم.