یکی از آخرین روزهای سال 1375 که من در مشهد بودم,همراه با برادرم برای انجام کاری راهی حرم مطهرامام هشتم شدم. سوار بر یک کرایه شخصی به سمت مقصد در حرکت بودیم که مسافر دیگری هم به ما اضافه شد.ظاهرش نشان می داد حدود 50 سال سن دارد. او قادر به حرف زدن نبود و برای برقراری ارتباط با دیگران از وسیله مخصوصی استفاده می کرد. در واقع آن وسیله را زیر گلویش می گذاشت تا کلماتی را که ادا می کرد برای مخاطب قابل فهم باشد. انگار تارهای صوتی او از کار افتاده بود. این مسافر چند خیابان آن طرف تر پیاده شد. وقتی او از جمع ما خارج شد,راننده خطاب به ما گفت:آیا این شخص را می شناختید؟ وقتی از مسافرانش جواب منفی گرفت,خودش ادامه داد: سالیان پیش,شاید 30 سال پیش تر, همین آدم در یکی از محله های شهر مشهد, آرامش و آسایش را از مردم گرفته بود. زن و بچه مردم از عربده های این مرد امنیت نداشتند. هر وقت در کوچه و خیابان داد و فریاد راه می انداخت,ناموس مردم جرات بیرون آمدن از خانه خود را نداشتند.اسمش که می آمد لرزه بر اندام اهل محل می افتاد.
حالا امروز وضعش چنان شده که بدون این وسیله حتی نمی تواند حرف معمولی اش را بزند. از همان لحظه ای که در خیابان دیدمش,او را شناختم. اما او مرا نشناخت. می توانستم سوارش نکنم و بگذرم,اما او را به مقصد رساندم و ....
آری ,آن راننده که من هم او را نمی شناختم از مسافر مورد نظر,کرایه هم نگرفت. در تمام مدتی که آن مرد سوار بر ماشینش بود,هیچ حرفی در باره اش به بقیه مسافران نزد. اما قصه کوتاهی که از زندگی آن مرد تعریف کرد مایه عبرت هر شنونده و خواننده ای است. هیچ عملی از ما بی پاسخ نمی ماند. یادمان باشد که با مردم چنان رفتار کنیم که فردا از دعای خیر آنان برخوردار باشیم ومشمول آه و نفرین آنان نگردیم.

