تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

یکی از آن بانوان نیکوکار و خیری بود که در جنوب شهر تهران برای مردم منطقه مدرسه ساخته بود.برای گفت و گو با این بانوی نیکوکار در محل مدرسه ای که ساخته بود قرار گذاشتم. وقتی صحبت از خاطره پیش آمد به چند تا از آجر های مدرسه اشاره کرد و گفت: آن روزهای اول که تازه کار را شروع کرده بودیم، یک بار پسر بچه ای پیش من آمد و گفت  : شما در محله ما چکار می کنید؟ لبخندی به او زدم و گفتم: عزیز دلم اگر خدا بخواهد قرار است در اینجا یک مدرسه و مجتمع ورزشی برای شما و دوستانت درست کنیم.بعد دوباره آن پسر گفت : من هم میتونم کمک کنم؟ جواب دادم: اگر دوست داشته باشی استقبال می کنم.

بلافاصله آن پسر که فکر می کنم دانش آموزی دبستانی بود یک اسکناس 100 تومانی که احتمالا" پول توجیبی اون روزش بود را از جیب شلوارش بیرون آورد و به من داد و گفت: خانم! این هم سهم من برای این مدرسه.

سرانجام کار به پایان رسید. هنوز مدرسه به بهره برداری نرسیده بود که یک روز به من گفتند یک بچه ای با شما کار دارد. وقتی به حیاط مدرسه رفتم، با همان پسر روبرو شدم.از پسرک پرسیدم که با من چکار داری؟ در حالی که با شوق و ذوق فضای مدرسه را نگاه می کرد به من گفت: یادتان هست اون روزی که داشتید اینجا را می ساختید من هم آمدم و 100 تومان به شما دادم. حالا آمدم بپرسم که پول من را چکار کردید و از اون در کدام قسمت مدرسه استفاده کردید؟ با شنیدن این جمله بلافاصله به دو تا از آجر های دیوار مدرسه اشاره کردم و گفتم: عزیز دلم با پولی که تو به من دادی ما توانستیم این دو تا آجر را بخریم و در ساختمان مدرسه از آ نها استفاده کنیم. سوال پسرک آن قدر غافل گیر کننده بود که در آن لحظه جواب دیگری برایش پیدا نکردم و به ناچار به آجرها اشاره کردم. من آن پول را در مدرسه هزینه کرده بودم اما دقیقا" نمی دانم کجا خرج شد.

به هر حال وقتی پسرک این جواب را از من شنید بلافاصله به سمت آن آجرها رفت و بوسه ای بر آنها زد و خوشحال و خندان از مدرسه بیرون رفت.

راستی ! یادمان باشد که فرزندانمان را از کودکی به کارهای خوب و پسندیده تشویق کنیم و کوچک ترین کارشان را با عشق پذیرا باشیم. شاید همین رفتار امروز ما، فردا از آنان نیکوکارانی بزرگ بسازد که جامعه خود را متحول نمایند.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 9:30 |

بعضی از رانندگان اتوبوس های بلیتی شرکت واحد تا بلیت را از دست مسافر نگیرند، به او اجازه سوار شدن به اتوبوس را نمی دهند. اما برخی از آنها روش دیگری برای برخورد با مردم دارند. این افراد در ابتدای خط که هستند، درهای اتوبوس را باز می گذارند تا مسافران به راحتی سوار شوند. بعد هم که ظرفیت اتوبوس تکمیل شد و ساعت حرکت آنان رسید، بدون آن که لابلای جمعیت ماشین راه بیافتند و بلیت جمع کنند، خیلی راحت پشت فرمان می نشینند و با احترام از مسافران می خواهند تا خودشان بلیت ها را جمع کرده و دست به دست به راننده برسانند. این قبیل رانندگان هم خودشان راحت هستند و هم به واسطه اعتمادی که به مسافران می کنند از احترام بالاتری نیز در نزد مردم برخوردار می شوند.حالا فرض کنیم دو سه نفر هم بلیت ندهند و این را به حساب زرنگی خودشان بگذارند. من به ندرت دیده ام که مردم از ارائه بلیت به چنین رانندگان محترمی امتناع کنند.نمونه این اعتماد به مردم را می توان در خطوط BRT مشاهده کرد.شاید مسافر هنگام سوار شدن به این خطوط بلیت خود را در محل مورد نظر ارائه نکند،اما بارها دیده ام که هنگام پیاده شدن در ایستگاه مقصد بلیت را در فضا و محل تعبیه شده قرار داده اند. راستی! آیا بهتر نیست که به مردم اعتماد کنیم و زمینه آسایش و راحتی خودمان و سایرین را از این طریق فراهم نماییم؟

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 7:55 |

تلفن زنگ زد ، منشی دفتر وکالت گوشی را برداشت. اسمش را پرسید ، اطلاعات اولیه را گرفت و بعد او را پشت خط گذاشت و رفت داخل اتاق. یک دقیقه بعد برگشت و به طرف مقابل گفت: " خانم وکیل جلسه بسیار مهمی دارند و تلفن ها را جواب نمی دهند." غیر از من 5 نفر دیگر هم در آنجا نشسته بودند و این مکالمه و نحوه پاسخگویی را شاهد بودند. یکی دو تلفن دیگر هم پیش آمد که خانم وکیل – همان کسی که جلسه مهمی داشت و به تلفن ها جواب نمی داد – خیلی راحت به آنها پاسخ داد.

به کسی که همراهم بود گفتم: وقتی یک وکیل و منشی تعلیم گرفته از او تا این حد راحت به مردم دروغ می گویند ، خدا می داند آن پاسخ هایی که در مورد پیگیری پرونده ها به موکلین خود می دهد چقدر درست باشد. خانم « ن – م » که تیتر وکیل پایه یک دادگستری را با خود یدک می کشید ، چه عیبی دارد که راستش را بگویی ؟ البته از منشی انتظاری نیست. منشی به تو می نگرد و بر اساس رفتار و دستورات تو عمل می کند. همین برخورد ساده که اتفاقی هم شاهدش بودم باعث شد تا برای لحظه ای فکر کنم:

از کجا معلوم آن پاسخی که در مورد پیگیری پرونده به ما داده بودی درست باشد؟ چطور می توانم باور کنم آن مراحلی را که بایددر مورد پرونده مورد نظرمان طی  می کردی ، همانی باشد که به ما گفته بودی؟وضعیت تو درست مثل پدری است که خودش دروغ می گوید ولی انتظار دارد فرزندش راستگو باشد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 10:33 |

         اغلب اوقات که همراه با پدرم از مقابل یک بیمارستان گذر می کردیم،یک یادآوری کوچک می کرد و می گفت: برای شفا و بهبودی بیماران این بیمارستان دعا کنید.یکی از همان اولین مرتبه ها که خیلی کوچک تر بودم از پدرم پرسیدم: بابا ! کسی در این بیمارستان هست که شما او را می شناسید؟ یعنی ما برای سلامتی آن شخص دعا کنیم؟ پدرم جواب داد: نه پسرم. همیشه دوست داشته باشید که همه مردم سالم و سلامت باشند.

تا روزی که پدرم زنده بود، این رفتار ملکه ذهنش بود و مدام به ما یادآوری می کرد. کم کم برای ما هم عادت شد. حالا من هم همین توصیه را به فرزندانم دارم. یادم هست آن اوایل که به پسرانم چنین حرفی زدم و از آنها خواستم تا برای بهبودی بیماران دعا کنند، آنها از من سوال کردند که آیا شخص خاصی در فلان بیمارستان بستری شده است؟ من هم همان پاسخ پدرم را به فرزندانم دادم و گفتم: تصور کنید الآن خودتان روی تخت بیمارستان خوابیده بودید. آیا دوست نداشتید که هر چه زودتر از آنجا بیرون می آمدید و با دوستان خودتان سرگرم بازی می شدید؟ اگر پدر یا مادر خودتان بستری بودند و خانه نبودند چه احساسی داشتید؟ دلتان نمی خواست آنها پیش شما بودند؟ این آدم هایی که الآن در بیمارستان ها بستری هستند هم شاید بچه داشته باشند.آنها هم دوست دارند کنار خانواده خود باشند.

هنوز هم اگر یادم بماند، هر بار از کنار یک بیمارستان می گذریم برای سلامتی آنها دعا می کنیم. گاهی این فرزندانم هستند که دعا برای شفای بیماران را به ما یادآوری می کنند.احساس می کنم هر بار فرزندانم برای سلامتی بیماران دعا می کنند، پدرم شاد می شود. یقین دارم با خودش می گوید: اگر من نیستم،نوه هایم هستند و سلامتی بیماران را طلب می کنند. خوشحالم که آنچه را به ما آموخت همچنان برقرار است.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 20:17 |

گارانتی واژه ای است که در ایران باید از نو تعریف شود. این واژه در همه جای دنیا تقریبا" یک معنا و مفهوم را به ذهن می آورد.وقتی کالایی خریداری می کنید که روی آن برچسب گارانتی دارد و یا مهر و امضایی در این رابطه تقدیم مشتری می شود، مفهومش آن است که اگر ایراد یا اشکالی در کالای خریداری شده تا فلان زمان معین وجود داشت، شما می توانید برای تعویض یا تعمیر کالا، بدون پرداخت هزینه اضافی اقدام نمایید.اما این حرف ها در ایران هیچ معنا و مفهومی ندارد.من تا امروز کسی را ندیدم که بگوید من از گارانتی وسیله ام راضی هستم. شرکت های ایرانی فروشنده خودرو،فروشندگان لوازم خانگی،موبایل فروشان و بسیاری دیگر در زمینه گارانتی چیزی جز وعده و وعید تحویل مردم نمی دهند. شاید کسانی که اتومبیل مدل بالا و بسیار گران قیمت تهیه می کند از وضعیت گارانتی وسیله خود رضایت داشته باشد- که آنها بسیار خاص  و ویژه هستند- اما عموم جامعه تا امروز از گارانتی بهره لازم را نبرده اند.

همین دو سال پیش وقتی برای تحویل گرفتن خودرو پراید به یکی از نمایندگی های شرکت سایپا رفتم، اتومبیل را بدون پلاک تحویلم دادند. در واقع پلاک ماشین را جداگانه دستم دادند و گفتند:این پلاک  و این هم ماشین. خودتان پلاک را نصب کنید. گفتم: شما باید ماشین را با پلاک تحویل بدهید. طرف بلافاصله اتاقکی را نشانم داد و گفت: دو هزار تومان به آن اقا بدهید تا برایتان پلاک را نصب کند. راستی شیرینی بچه ها فراموش نشود.نوبت گارانتی اول و دوم ماشین هم که رسید باز هم پای گرفتن پول به میان آمد.

همین چند روز قبل هم یکی از دوستان که از ایران خودرو ماشین گرفته بود برای ماجرای گارانتی خودرواش به تعمیرگاه مجاز رفت و بعد از پرداخت 12هزار تومان به خانه آمد.وقتی سوال کردم چه کاری روی ماشین شما انجام دادمد،جواب داد:فقط فیلترها را احتمالا" عوض کردند. فرمان ماشین همان صدای قبلی را دارد. فکر می کنم هیچ کار خاصی انجام نداده اند اما این مبلغ را از من مطالبه کردند.

در مورد موبایل و وسایل دیگر نیز،هم خودم تجربه گارانتی را داشته ام و هم به دفعات از دیگران شنیده ام. گارانتی در ایران واژه ای بی معناست. مشتری مداری در این کشور حقه وکلکی بیش نیست. موارد خاص و استثنا را باید کنار گذاشت. اگر کسی را پیدا کردید که بدون پارتی بازی و به شکل عادی توانسته بود از مزایای گارانتی وسیله ای که خریده به درستی استفاده کند حتما" اعلام عمومی کنید تا نگاه مردم اندکی تغییر یابد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 14:30 |

     اغلب سازمان ها و ارگان ها در این مملکت و سایر ممالک دنیا برای معرفی خودشان یک شعار انتخاب می کنند و همه جا از آن برای تبلیغات بهره می برند. در کشور ما هم بانک مسکن از شعار "بانک پاسخگو" استفاده می کند. چند روز قبل یکی از دوستان در مورد عدالت اسلامی و مهرورزی این بانک صحبت می کرد. او برایمان تعریف کرد و گفت: در این کشور برای گرفتن وام باید هزار و یک بدبختی را تحمل کنید تا سرانجام دستتان به مبلغی پول به عنوان وام برسد. هر کدام از این وام ها هم سود خاص خود را دارد. از این مورد هم که بگذریم، بازپرداخت وام ها به صورت اقساط مشکل خاص خود را دارد.

گفتم: منظورتان از مشکل پرداخت اقساط وام چیست؟

لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: مطابق دفترچه اقساط شما باید در تاریخ معینی از هر ماه اقساط خود را به بانک بپردازید. گاهی آن روزها در تقویم جزو تعطیلات قرار می گیرد. بنابر این باید زودتر یا دیرتر این کار را انجام دهید. اگر یکی دو روز و یا حتی یک ماه هم زودتر قسط خودتان را بپردازید، می گویند کار مهمی نکرده اید. این وظیفه شماست که قسط وام خود را پرداخت کنید. حال اگر حتی یک روز دیرتر از آن تاریخ به بانک مراجعه کنید، پول دیرکرد پرداخت قسط را نقدا" از شما دریافت می کنند. اما یک ماه پرداخت جلوتر را اصلا" به حساب نمی آورند.حالا فهمیدید که عدالت اسلامی در سیستم بانک داری بدون ربا چیست؟ اگر هنوز متوجه نشده اید مهرورزی را هم برایتان تشریح کنم؟

من که خودم درگیر قسط، وام، سود بانک و نطایر آن هستم خیلی خوب این مفاهیم را درک کردم. نمی دانم شما خواننده عزیز وبلاگ چه نظری در این رابطه دارید. راستی صابون بانک های اسلامی ما به تن شما هم خورده است یا....؟

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 7:46 |

   سن و سالش ایجاب می کرد دانش آموز کلاس پنجم دبستان باشد،اما حضورش در مقطع آموزشی بزرگسالان یک موسسه آموزش زبان کمی سوال برانگیز بود. وقتی برای تعیین سطح و مصاحبه حضوری روبروی یکی از مدرسان مجرب و خبره آن موسسه نشست،خیلی خوب و مسلط به پرسش های وی پاسخ داد. بسیار موقر و متین بود و تلفظ جالب توجهی داشت. مصاحبه تعیین سطح که تمام شد، آن مدرس به همکارش گفت: شاید این اولین مرتبه بود که در مصاحبه با یک زبان آموز احساس لذت می کردم. همین بهانه برایم کافی بود تا من هم با او به گفت و گو بنشینم. من و ریحانه ابراهیمی با هم گپ زدیم و نتیجه آن در نشریه داخلی همان موسسه چاپ شد.

وقتی کنارش نشستم به او گفتم: یک جمله بنویس.

نوشت: Be good with your parents every time.They love you so much.

پرسیدم: بهترین واژه ای که تا امروز در انگلیسی یاد گرفته ای؟

پاسخ داد:GOD

گفتم: نکته ای بگو که تا امروز از مربی یا مدرس آن موسسه آموخته باشی؟

جواب داد: جمله ای را که نوشتم یک مربی کانون به من آموخت.

پرسیدم: خاطره انگیز ترین مربی یا مدرس شما تا امروز؟

لبخندی زد و گفت: Miss marjan.وقتی در گروه کودکان زبان می آموختم، مربیان را به اسم کوچک می شناختیم. هنوز هم نام خانوادگی او را نمی دانم. اما او از همه بامحبت تر بود. چهره اش آنقدر مهربان بود که همیشه دوست داشتم نگاهش کنم. از دیدنش شاد می شدم. کلاسی شاداب و سرحال داشت. آدم دلش نمی خواست زنگ پایان کلاس او را بشنود. کاش همه Miss marjan بودند.

براستی که یک معلم چقدر قدرت نفوذ دارد. کاش قدر معلمانمان را می دانستیم و به آنان بیش از امروز و در حد و اندازه جایگاه والای ایشان احترام می گذاشتیم. ما زمانی می توانیم به فردای کشورمان امیدوار باشیم که  ارج نهادن به مقام معلم را درعمل نظاره کنیم. فقط می توان گفت کاش، و آرزو کردن عیب نیست.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 14:30 |

الآن چند سالی است که از تاکسی های خط وصال – حجاب استفاده می کنم تا به مقصد برسم. یکی از همکارانم هم که از مسافران این خط هست چند روز پیش آمد و گفت: یکی از آن روزهایی که کرایه این خط 100 تومان بود، من از ابتدای این خط در خیابان حجاب سوار ماشین شدم. هنوز به انتهای خط نرسیده بودم که متوجه شدم کیف پولم را در محل کارم جا گذاشته ام. به آخر خط که رسیدیم به راننده گفتم، متاسفانه کیف پولم را در محل کارم جا گذاشته ام.اما کارت عابر بانک را با خودم آورده ام. اجازه بدهید به آن طرف خیابان بروم و پول بگیرم تا کرایه شما را پرداخت کنم. هنوز از ماشین او پیاده نشده بودم که یک اسکناس 1000 تومانی به طرفم گرفت و گفت: آن پول که هیچ، شما تا رسیدن به خانه نیاز به پول دارید. این را از من بگیرید تا بعد. می دانم کارت عابر بانک دارید آما شاید دستگاه پول نداشت یا خراب بود. شما تا رسیدن به خانه نیاز به پول دارید.

آن راننده محترم با این کار چنان مرا غافلگیر کرد که دیگر نتوانستم حرفی بزنم.فقط تشکر کردم و پیاده شدم. چند روز بعد دوباره در همان مسیر با همان آقای محترم روبرو شدم و سوار بر تاکسی ایشان به طرف مقصد حرکت کردم. وقتی به انتهای خیابان حجاب رسیدم، مبلغ 1200 تومان به ایشان دادم و گفتم: 100 تومان کرایه الآن من،100 تومان هم کرایه چند روز قبل و بقیه هم همان پولی است که شما به من محبت کردید.بعد هم پیاده شدم و به محل کارم رفتم.

هنوز هم گهگاه آن راننده محترم را در مسیر وصال – حجاب می بینم. براستی که معرفت و انسانیت در هر کجا و هر زمان گران بها و قابل ستایش است. انسانیت تنها واِژه ای است که هرگز کهنه نمی شود.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 8:45 |

   نمایش پرواز پنگوئن

 عصر پنجشنبه دوم خرداد فرصتی دست داد تا همراه با خانواده ام به تماشای دو نمایش در مرکز تولید تئاتر و تئاتر عروسکی کانون واقع در پارک لاله بنشینم. البته بهتر است بگویم که دیگران و مهمانان بنشینند و من به اقتضای حرفه و کارم ایستاده آن نمایش ها را تماشا کنم.آن روز جمعی از هنرمندان عرصه تئاتر و نمایش همچون رضا فياضي، منصور خلج، الهام پاوه‌نژاد، منوچهر اكبرلو، كمال‌الدين شفيعي، يدا... وفاداري و جواد ذوالفقاري نیز حضور داشتند. ابتدا به سالن بوستان رفتیم تا نمایش «پرواز پنگوئن» را ببینیم و بعد هم به سالن گلستان وارد شدیم تا شاهد نمایش " آبی ترین آسمون" باشیم. هر دو نمایش جالب و دیدنی بود. این را بر اساس نظرات بچه هایی می گویم که در سالن حضور داشتند. من در طول اجرای هر دو برنامه سرگرم عکاسی بودم. بالاخره نمایش ها تمام شد و بعد از یک پذیرایی مختصر، حاضران محل مرکز تئاتر کانون را ترک کردند. پیش از خروج از سالن، دفترچه ای توجه مرا به خود جلب کرد. این دفتر را گذاشته بودند تا مدعوین و تماشاگران نظرات و پیشنهادات خود را در آن بنویسند.در یکی از صفحات آن یادداشتی از کوچک ترین تماشاگر نمایش ها توجه مرا جلب کرد..از قول آمین میرعبداللهی، پدر یا مادرش نوشته بودند:"من کوچک ترین بیننده شما بودم و اولین نمایش زندگانی ام بود." از همه جالب تر امضای کودک بود. ازیادداشت و امضای این کودک 6 ماهه عکس گرفتم تا شما هم آن را ببینید.

    نمایش پرواز پنگوئن را 5 کودک زیر 7 سال اجرا کردند که بسیار هم زیبا بود. جا دارد از این کودکان عزیز یعنی نازنين، پريسا، محمد، معصومه و فاطمه و همچنین کارگردان نمایش خانم ساقی عسکری تشکر کنم که دقایق شاد و خوشی را برای من ، خانواده ام و بقیه تماشاگران رقم زدند.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:41 |

یک دفعه یادی از گذشته ها کرد.از آن روزهایی که در بازار شاگردی می کرد. از صاحب یکی از چلوکبابی های معروف بازار در ایام قدیم سخن به میان آورد.شاید چلوکبابی شمشیری بود.برایمان تعریف کرد و گفت: در آن روزگارهنگام ظهر که می شد،صاحب حجره قابلمه را زیر بغل شاگرد مغازه می گذاشت و او را روانه می کرد. شاگردان بسیاری مثل من قابلمه به دست می آمدند تا برای صاحبان حجره هایشان غذا بگیرند. آشپز روی تمام قابلمه ها یک تکه هم ته چین می گذاشت و بعد در آن را می بست. صاحب چلوکبابی شمشیری پیش از آن که قابلمه ها را تحویل بچه ها بدهد، با دست خودش یک لقمه چرب و نرم از آن ته چین را در دهان بچه ها می گذاشت. این کار همیشگی اش بود.او می دانست وقتی این قابلمه ها به حجره ها می رسد، لقمه چرب و لذیذش مال صاحب حجره است و شاگردها باید با حسرت خوردن دیگران را تماشا کنند. بنابر این همیشه مقداری ته چین برای شاگردها و پادوها کنار می گذاشت.

راستی که بی حکمت نیست نام بعضی ها این چنین در میان مردم به نیکی جاودانه شده است.مردان و زنانی این چنین هنوز هم هستند. فقط باید کمی بیشتر بگردیم و جست و جو کنیم.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 10:0 |

چند روز پیش تماس گرفت و گفت: من معلم هستم وشما اهل خبر و رسانه.یقین دارم از ماجرای بچه های آن مدرسه روستای درودزن شهرستان مرودشت در استان فارس اطلاع دارید. لینک چند خبر و عکس مربوط به آنها را هم برایتان ایمیل زده ام. لطفا" شما هم در حد توان خودتان کاری انجام بدهید.

ایمیلم را باز کردم ویادداشت ها و عکس ها را دیدم.وقتی برای چندمین بار چشمم به چهره های در هم پیچیده دانش آموزان آن روستا افتاد، فقط یک واژه از ذهنم گذشت و بس. به خودم گفتم اگر این بچه ها متولد سرزمینی غیر از محدوده خاک ایران امروز به دنیا آمده بودند آیا باز هم همین وضعیت را تا امروز داشتند؟ همه ما می دانیم که هیچ انسانی قدرت انتخاب پدر و مادرش را ندارد. هیچکدام از ما نمی تواند در وهله نخست ملیت کشور و سرزمینش را برگزیند. کدام بچه ای توانسته در بدو تولد تعیین کننده دین ، آیین و مذهب خود باشد؟ من چند بار دیگر هم شاهد چنین صحنه هایی بوده ام و گزارشاتی در این رابطه تهیه کرده ام. نمونه ای از این گزارش های من در نشریه رشد آموزش ابتدایی چاپ شد که منعکس کننده حادثه آتش سوزی در یک مدرسه روستایی در شمال کشور بود.

بچه های مظلوم و معصوم آن روستای درودزن هنوز صورت خود را از مردم و دوستان خود پنهان می کنند و خجالت می کشند در کوچه و بازار آشکارا فدم بردارند.راستی آنان چه تقصیری دارند که این حادثه نصیب ایشان شده است؟ اطمینان دارم اگر چنین حادثه ای در هر کشور متمدن دنیا اتفاق افتاده بود، بلادرنگ برای درمان آنان هزینه می کردند.البته مسئولان کشور خود را متمدن می دانند اما رفتار صاحب منصبان کشورهای پیشرفته دنیا را ندارند. اینجا بود که گفتم افسوس که این بچه ها ایرانی هستند.یعنی در این سرزمین به دنیا آمدند. در یک وبلاگ دیگر خواندم که ما انتظار کمک و همراهی از مسئولان کشور و آموزش و پرورش نداریم. اما همچنان منتظریم تا پزشکان متخصص ایرانی و مردم کشورمان برای بهبودی این بچه ها اقدام کنند.

از قدیم بزرگترهای ما می گفتند تا جایی که امکان دارد کسی را نفرین نکنید. برای پدر و مادر کسی لعن نفرستید. اما من می خواهم بگویم اگر چنین حادثه ای در جایی رخ می داد که فرزندان مسئولان مملکتی در آن حضور داشتند، آیا آنان را تا امروز رها می کردید یا فرزنداتان را برای مداوا و درمان راهی بهترین بیمارستان ها و کلینیک های تخصصی در کشورهای اروپایی می ساختید؟گاهی پیش می آید که انسان از ملیت و کشورش بیزار می شود. با خود می گوید کاش ملیت سرزمینی را داشتم که در آنجا به کودکان نگاهی برابر داشتند. شاید چنین کشوری را به طور کامل و جامع نتوان روی نقشه جغرافیا پیدا کرد، اما هستند ممالک و سرزمین هایی که به این نگاه و تفکر نزدیک تر از ما هستند.کاش من یک ایرانی.....

راستی شما این جمله را چطور تکمیل می کنید؟ آیا می نویسید کاش ایرانی بودید یا پاسخ دیگری برای تکمیل این جمله در نظر می گیرید؟ رفتار و عملکرد ما تعیین کننده جواب این پرسش است.

اگراین دانش آموزان فرزند ما بودند آن وقت...؟

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 12:45 |

    ماه بیاید و سال برود، روابط عمومی جماعت فقط یک روز دارد که آن هم تازگی ها صاحب این روز یعنی 27 اردیبهشت شده است.در هر شرکت،سازمان و اداره ای اگر روابط عمومی ها نباشند، انگار دیواری بین درون و برون آن مجموعه کشیده اند. 24 ساعته تلاش می کنند ،جشنواره ها را پوشش می دهند،سمینارها را برگزار می کنند، نشریه ها منتشر می کنند،عکس،خبر،گزارش،فیلم و انواع و اقسام ترفند های اطلاع رسانی را بکار می گیرند تا بتوانند روابط عمومی باشند.

    چند روز قبل از روز روابط عمومی امسال، دو نفر از کارشناسان یک سازمان معتبر و اسم و رسم دارنزد مدیر خود می روند و بعد از مدتی گپ و گفت، رضایت ایشان را جلب می کنند تا به همین مناسبت هدیه ای برای کارکنان و کارشناسان روابط عمومی آن سازمان در مرکز و تمامی استان ها در نظر بگیرد.آقای مدیر که در ابتدا فقط نظرش این بود تا با یک لوح سپاس خشک و خالی ماجرا را ختم کند، پس از شنیدن حرف های کارشناسانش رضایت داد تا هدیه ای در حدود 10- 12 هزار تومان برای همکاران تهیه شود.مطابق معمول اغلب ادارات و سازمان ها، مسئولیت کار گردن پیشنهاد دهنده افتاد. بنابراین هر دو کارشناس پیگیر شدند و هدیه را تهیه کردند. هدایا ارسال شد تا به دست کارشناسان روابط عمومی در همه استان ها برسد. حالا به دست همه رسید یا نرسید، فقط خدا عالم است و بس. اما خیلی اتفاقی خبر آمد که کارشناس فلان استان در لحظه رسیدن بسته پستی مرخصی بود. روز بعد که در محل کارش حاضر شد، جناب مدیر او را صدا زد و گفت: این لوح سپاس را برای شما فرستاده اند و این بسته- کادو ارسالی – هم مال بنده است. ان شا الله روزتان هم مبارک باشد.

    آقای مدیر محترم! طاقت  دیدن این هدیه کوچک برای کارشناس روابط عمومی که در هر شرایطی سازمان شما را پوشش می دهد را هم ندارید؟ هزار ماشا الله مدیران محترم که در این کشور از همه جهت پشتیبانی و حمایت می شوند.قشنگ تر آن بود که شما خودتان هم یک هدیه ای تهیه می کردید و روی هدیه ارسالی می گذاشتید و از همکارتان در حضور سایر کارکنان تجلیل می کردید. یادتان باشد اگر فردا روزی سرگرم سخنرانی با محور و موضوع نقش روابط عمومی ها و رسانه ها در جایی بودید و یکی پیدا شد و لبخند تمسخرآمیزی بر لب داشت، گلایه مند نباشید. این روزها دیگر حرف های قشنگ و زیبا خریدار ندارد. مردم فقط عمل و عملکرد ما را می پذیرند و بس.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 8:47 |