تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

زنگ زد و گفت: حسین جان! پدر عباس جان .....

گفتم: اگر اونجا کنارت هست گوشی را بده تا .....

باصدایی گرفته ادامه داد: الآن نمی تونه صحبت کنه. خیلی حالش مناسب نیست.

گفتم: باشه بعدا" خودم زنگ می زنم.

گفتن یک تسلیت به آدمی که عزیزی را از دست داده، حداقل کاراست. خودش شهرستان بود و تازه باید برای مراسم پدر به شهر دیگری می رفت.بنابر این در اولین اقدام یک تسلیت مختصر نوشتم و با موبایل براش فرستادم:

نوشتم:

سلام. تسلیت مرا بپذیر.

این سفر گریزناپذیر است. از این دم به بعد می توان چنان بود و رفتار کرد که لبخند پدر را روی لب های انسان هایی که به آنان خدمت می کنی شاهد باشی.اطمینان دارم تو می توانی این لبخند را همواره روی لبان پدرت بنشانی.

گریه برای فراق طبیعیست، اما باید کاری کرد که او بخندد.پدرت شاد باشد تو آرامش نداری؟ او منتظر عملکرد توست تا لبخند بزند.شروع کن./محمدحسین دیزجی

من در واقع این را به عنوان یادآوری برای خودم نوشتم. پدر دکتر سیدعباس زجاجی که خدا او را رحمت کند، تنها یک بهانه است.وقتی این پیامک را برای یکی از دوستانم خواندم به من گفت: این را برای من هم اس ام اس کن. شاید روزی و جایی استفاده کنم. اما می خواهم آن را نگه دارم. همین جمله دوستم باعث شد تا همین پیامک کوتاه را روی وبلاگم بنویسم. شاید ...

امیدوارم شما که این دوکلمه را خواندید شاد باشید و داغ نبینید. اما می توان چنان بود که گذشتگانمان از عملکرد ما دلشاد شوند. پس شروع کنیم. اولین اقدام بسیار ساده هم این است که....

یقین دارم هر کدام از ما کاری را در این زمینه بلد هستیم. چنان رفتار کنیم که بگویند خدا اموات و درگذشتگان شما را بیامرزد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 14:59 |

    از روزی که سيدمحسن گلدانساز، ماجرای سلسله مصاحبه‌های افست را با من درميان گذاشت، دنيای مجازی اينترنت را زيرورو کردم تا شايد اطلاعاتی فراتر از ترجمه‌ی گفت‌و‌گوی «ميدل ايست» با همايون صنعتی‌زاده پيدا کنم. اما هرچه جلوتر می‌رفتم، از او، که نخستين مخاطب سلسله گفت‌و‌گوهای ما بود، کمتر می‌يافتم. تنها اسمش را در مقام مترجم چند کتاب ديدم و بس. نگاهی هم به کتاب درجستجوی صبح، نوشته‌ی عبدالرحيم جعفری، بنيان‌گذار و مدير انتشارات اميرکبير، انداختم و بعد با يک مجموعه سؤال روانه‌ی فرودگاه مهرآباد شدم. اعضای يک تيم 10 نفره عازم کرمان بودند تا هرچه بيشتر درباره‌ی ارتباط ميان دو نام همايون صنعتی‌زاده و شرکت سهامی افست بدانند و اين دانسته‌ها را ثبت و ضبط کنند. علی طارمی‌راد، داود شايسته‌خصلت و سيدمحسن گلدانساز، عناصر اصلی اين سفر بودند. يک تيم تصويربرداری هم اين گروه را همراهی می‌کرد. ما در نظر داشتيم بخشی از تاريخ افست را، که همچون رازی در سينه‌ی اين مرد نهفته بود، به بهترين نحو آشکار و مستندسازی کنيم. در مسير پرواز تا کرمان، علی طارمی و سيدمحسن گلدانساز، نگاهی به پرسش‌های مکتوب من انداختند و به اتفاق، يک‌بار ديگر سؤالات را مرور و چند پرسش ديگر هم اضافه کرديم.

قرار بود به ديدار مردی برويم که در طول مصاحبه، فهميدم نگاه بسيار ويژ‌ه‌ای به جريان زندگی دارد. او به فرهنگ، ادب، هنر و انديشه علاقه‌مند بود؛ امّا اقتصاد را هم از زاويه‌ی خاصی مدّ نظر داشت. زيرا همين که فهميد 10 نفر از تهران حرکت کرده‌اند تا با او ملاقات کنند، اولين حرفش اين بود: «اين همه آدم راه افتاده‌ايد که با من حرف بزنيد؟ خوب می‌گفتيد من يکی به تهران می‌آمدم. اين کار شما اصلآً اقتصادی و مقرون به‌صرفه نيست!»

وقتی با اين کلمات از پشت نگاه تيزبينانه و لبخندهای زيرکانه‌اش، از ما در آستانه‌ی ورود به خانه‌ای در بيرون از شهر کرمان استقبال کرد، احساس کردم گفت‌وگو با او، که 81 بار چرخش سياره‌ی زمين را به دور خورشيد درک کرده است، حال و هوای خاصی دارد. من وظيفه داشتم گفت‌و‌گو را در قالبی مکتوب ارائه دهم. از آن‌جا که يک گروه تصويربرداری ما را همراهی می‌کرد، يقين داشتم در آن فرصت مشترک، به نتيجه‌ی دلخواه دست نمی‌يابم. برای همين، پيش از آغاز سفر درخواست کردم بليت بازگشتم با 24 ساعت تأخير باشد. در همان ساعت نخست مصاحبه با صنعتی‌زاده، به روشنی دريافتم که تصميم درستی گرفته‌ام.

در گوشه‌‌ای از حياط، زير سايه‌ی چند درخت و کنار جوی آبی که زندگی ساکنان آن منطقه را به هم پيوند می‌داد، دور يک ميز نشستيم. گپ‌وگفت و احوال‌پرسی افستی ها با هم، آنان را به سال‌های دور کشاند. از فرانکلين، گلاب‌گيری زهرا، سهام و سرمايه‌ی اوليه افست، خريد ماشين‌آلات، چاپ کتاب‌های درسی برای افغانستان و ده‌ها نکته‌ی ديگر، حرف‌ها به ميان آمد. شايد از نظر همايون صنعتی‌زاده، ديداری با دوستان و رفقا بيشتر نبود كه يکی هم دست به دوربين، صحنه‌ها را يادگاری برای خودش ضبط می‌کرد و يکی هم مثل من با mp3 player قسمتی از جمله‌ها و کلمات را به حافظه‌ی الکترونيک می‌سپرد. در حالی که اين صحبت‌ها برای من، ارزش يک مصاحبه را داشت. شايد چون آن جمع در قالب يک گروه تمام‌رسانه‌ای ظاهر نشده بود، صحبت‌ها تنوع پيدا کرد و چندان منسجم پيش نرفت. امّا در لابه‌لای هر جمله، يک نکته از تاريخ درخشان افست آشکار شد.

نوبت به صرف ناهار رسيد. آن هم غذايي که همايون‌خان صنعتی‌زاده در شکل‌گيری و فراهم آوردن آن نقش داشت. بعيد می‌دانم تا آن روز کسی از ما، برنج با کله خورده باشد. کله‌ی پخته شده گوسفند، آن هم لای پلو، مزه‌ی خاصي دارد. پس از يک استراحت مختصر، دوباره سر صحبت باز شد. اما اين بار، قصه‌ي افست از زبان يکی از مردان مؤثر در بنيان‌گذاری امپراتوری ادبی بخشی از تاريخ ايران زمين، در اتاق و روی مبل‌های نرم و راحت، برای حاضران بازگو شد. اين ديدار خودمانی، که در حقيقت جلو‌ه‌ای از تاريخ شرکت سهامی افست محسوب می‌شد، با محور گپ‌و‌گفت ميان همايون صنعتی‌زاده و علی طارمی، مديرعامل فعلی افست، پيش رفت. او بر اساس آنچه در ذهن داشت، می‌پرسيد. اما من قصد داشتم از روی نوشته‌هايم پيش بروم. حوالی بعدازظهر، ديدار 10 نفری ما با نوه‌ی مرحوم حاج علی‌اکبر صنعتی، بنيان‌گذار پرورشگاه صنعتی کرمان، در حالی خاتمه پيدا کرد که من برای روز بعد قرار ملاقاتی با او تنظيم کرده بودم. گرچه اصرار داشت که همه‌ی حرف‌هايش را زده است و ديگر چيزی برای مطرح کردن در اين زمينه ندارد، يقين داشتم هنوز هم می‌توان از زبان او جمله‌هايي قابل توجه و تأمل شنيد.

ساعت 9:30 صبح روز بعد، نشانی خانه‌ای را در کرمان سراغ گرفتم که روزگاری محل اقامت و زندگی حاج علی‌اکبر صنعتی بود. امروز، تابلو شرکت گلاب زهرا روی کاشی کوچه نقش بسته است و کسانی به اين خانه رفت‌وآمد می‌كنند که با توليدات منحصر به‌فرد آن سروکار دارند. لحظه‌ای که به آن کوچه‌ی بن‌بست رسيدم، همايون صنعتی‌زاده مشغول قدم زدن ميان ابتدا تا انتهای کوچه بود. می‌رفت و می‌آمد و هر بار يک سنگ‌ريزه روی لبه‌ی سکوی کنار در خانه می‌گذاشت. حدس زدم بايد پای شمارش در ميان باشد. بعد خودش توضيح داد که بايد روزی 5 کيلومتر پياده‌روی کند. طول کوچه بن بست 70 يا 75 متر بيشتر نبود. بنابراين، بايد به قدر 5 هزار متر از اين مسير کوتاه را زير پاهايش می‌گذاشت.

سرانجام، در را باز کرد و به اتفاق، پا به خانه‌ی مردی گذاشتيم که مردان بسياری از يتيم‌نوازی او، مسير زندگی را با سرافرازی پشت سر نهاده‌اند. حالا همان در چوبی را کسی باز می‌کرد که با بنيان نهادن شرکت افست، زمينه را برای ارتقای سطح فرهنگ و دانش چند نسل در گستره‌ی ايران‌زمين فراهم آورده بود. همايون‌خان دوباره همان حرف‌های ديروزش را تکرار کرد که چرا 10 نفر برای ديدارش به کرمان آمده‌اند. من همان پاسخ ديروز را، که در ذهن داشتم، بر زبان آوردم: «اگر شما به تهران مي‌آمديد، بايد در يکی از اتاق‌های افست يا يکی از هتل‌های شهر با هم صحبت می‌کرديم. درحالی‌که همايون صنعتی‌زاده در فضای اين خانه، آن عمارت و ميان کوچه‌های قديمی و کهن کرمان معنای بيشتری دارد.»

اين بار فقط سه نفر بوديم. من آرام آرام می‌پرسيدم، او با درايت، زيرکی و تيزهوشی گاهی پاسخ می‌داد و گاه باعث توقف روند گفت‌و‌گو می‌شد و عکاس نيز تصويرهايي را در قالب يک لحظه از زمان ثبت می‌کرد.

متن کامل این مصاحبه در کنار گفت و گو با چند مدیر عامل دیگر شرکت سهامی افست در قالب کتابی با عنوان"...تا امروز " چاپ شد.

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 22:15 |

همین چند وقت پیش یکی از من پرسید وقتی خدا به شما فرزندانتان را عطا کرد چکار کردید؟

جواب دادم: کار خاصی نکردم. مثل هر پدری خوشحال شدم و سعی کردم با شیرین کردن کام دیگر دوستان و آشنایان، این شادمانی را ابراز کنم. حالا مگر چه اتفاقی افتاده که این سوال را می کنید؟

آن دوست به من گفت: همه ما همین عکس العمل را نشان می دهیم. نزدیکان و بستگان را دور هم جمع می کنیم و یک مهمانی کوچک راه می اندازیم. صبح روز بعد با یکی دو جعبه شیرینی به محل کارمان می رویم تا کام همکارانمان را با این خبر خوش شیرین کنیم. آنها هم به یقین از شنیدن این خبر خوشحال می شوند و به ما تبریک می گویند.

گفتم : دقیقا" همین اتفاق پیش می آید و تا بحال اغلب پدران و مادران شاغل همین قضیه را خودشان تجربه کرده اند.حالا بگو چه خبر؟

خنده تلخ و تمسخرآمیزی زد و گفت: لبته آدم هایی هم هستند که این اتفاق های میمون و مبارک را به هر طریق که شده پنهان می کنند.مثلا" بچه دار که می شوند، خبرش را پنهان می کنند. تازه یک نفر هم که بر حسب اتفاق متوجه می شود، آرام در گوش او می گویند: "بچه مرده به دنیا آمد،حرفش را به کسی نزن." تازه این که چیزی نیست. از ساده ترین کاری که هیچ خرجی هم ندارد دریغ می کنند.

پرسیدم این ساده ترین کار چیست؟

گفت: آقاجان سلام کردن به مردم و مخاطبان چقدر هزینه دارد؟ آیا زحمت زیادی را باید متحمل شد؟ آیا بار سنگینی را باید جابجا کرد؟ یک سلام مختصر و مفید، شادابی و نشاط و دوستی و محبت را به دنبال دارد. آدمی که من می شناسم، یعنی همان که تولد فرزندش را از همکارانش پنهان کرد و اهل سلام کردن به دیگران نیست، به نطرم باید خیلی عجیب و غریب تر از اینها باشد. خدا به داد همکاران مستقیم او برسد. خانواده و اهل و عیالش از دست او چه می کشند، خدا عالم است.

گفتم: خدا را شکر که نه خودم از این اخلاق ها دارم و نه همکاران مستقیم من این طوری رفتار می کنند. همکاران مستقیم من در این بیست و چند سال سابقه ای که دارم اغلب دست و دل باز بوده و هستند. سفر که می روند برای بقیه سوغات می آورند ولو مختصر و در حد یک جعبه شیرینی یا یک عدد کیک رضوی. من همکارانی دارم که وقتی پدر همکارشان از شهرستان برای دیدن پسرش به اینجا می آید، بدون آن که پدر مهربان متوجه شود، برایش ماشین می گیرند و کرایه اش را خودشان حساب می کنند تا آن پدر در بخش دیگری از شهر به دیدار فرزندش برود.همکاران من خوشبختانه اخلاقی این چنین دارند نه این که از دادن یک جعبه شیرینی آن هم برای تولد فرزندشان دریغ کنند و حتی خبرش را هم پنهان کنند.

وقتی یکی از دوستانم این خبر را شنید، خنده ای کرد و گفت: بد نیست ما یک جعبه شیرینی بگیریم و به دیدار آن ..... نمیدانم چه بگویم، آن آدم یا آن شبه انسان برویم و تولد فرزندش را به او تبریک بگوییم. راستی شما چه پیشنهادی دارید؟

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 11:18 |

     با خشم و ناراحتی پشت میز محل کارش نشست و استارت کار را زد. یکی از همکارانش همان اول صبح متوجه ناراحتی و عصبانیتش شد و گفت: چرا این قدر غضبناک شدی، اتفاق بدی افتاده؟ لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: " خودت بگو الآن کدوم ماه از ساله؟ یادت هست گفتند که پول ایاب و ذهاب کارکنان دولت را به همراه پول غذا پرداخت می کنند؟ دو ماه اول سال که از خونه غذا آوردیم. قرار شد پول غذای اون ماه ها را پرداخت کنند.تا امروز که نه اون پول را دادن و نه هزینه ایاب و ذهاب را دادن. ما به دروغگویی مسئولان سازمان ها و ادارات این کشور عادت کردیم. هزار هزار وعده و وعید به مردم دادن که به هیچ کدوم اونها عمل نکردن. این هم مثل بقیه.

درست وسط حرف زدن های این کارمند اون سازمان دولتی بود که یکی از همکارانش از در وارد شد و گفت: بچه ها، راستی چه خبر از سهام عدالت؟

      واژه سهام عدالت درست مثل یک پیت بنزین در اون اتاق عمل کرد. طرف با شنیدن این جمله مثل جرقه از جا بلند شد و گفت: مرد حسابی! اون قدر مورد واجب تر از این رو داریم که سهام عدالت پیشش گم شده. چهار پنج سال هزینه ایاب و ذهاب ما رو ثابت نگه داشتن، اون وقت خودشون با ماشین دولتی رفت و آمد می کنن.پول بنزین ماشینشون را هم از کیسه دولت می گیرن. اما به کارگر و کارمند بدبخت که میرسه بودجه سازمان و ادارشون ته می کشه. یکی نیست بهشون بگه پنج سال پیش برای هزینه ایاب و ذهاب یک ماه هر نفر کارمند 10 هزار تومن می دادین حالا هم همین مبلغ را پرداخت می کنین. آیا نرخ کرایه 5 سال پیش با امروز یک جوره؟ دولت گفته بود پول غذای دو ماه اول سال رو به ما میده. گفته بودن هزینه ایاب و ذهاب رو پرداخت میکنن.اما اگر شما پشت گوشتون رو دیدین ما هم این پول ها رو دیافت کردیم. سهام عدالت پیشکش همون هایی که وعده دادن.

       من فقط پرسیدم شما کارمند یا پرسنل کدوم سازمان هستین؟ جوابشون این بود که ما زیر مجموعه وزارت آموزش و پرورش هستیم. سازمان و اداره ما عنوانش آموزش و پرورش نیست اما زیر مجموعه اون وزارت خانه هستیم. تا همین جا بدونید براتون کافیه. دوباره گفتم: یک نشونی از اون سازمانتون بده. جواب داد: کار ما هم بی ربط به تعلیم و تربیت نیست. البته ما .....اصلا" ولش کن تا همین جا که گفتم بسه. شاید سازمان ها و شرکت های دیگری هم مثل ما وجود داشته باشه که هنوز پول سرویس و ناهار و افزایش حقوق و امثال اون را هنوز دریافت نکردند.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 17:0 |

      

     تا بگویند تهران، اغلب ما ادعا می کنیم که همه ی جزییات و نقاط دیدنی، تاریخی و گردشگری آن را می شناسیم و یا ممکن است پاسخ بدهیم که این شهر جز خیابان های شلوغ و پر ترافیک اصلا" جایی برای دیدن ندارد.یک حسن تصادف و اتفاق ساده باعث شد تا در نخستین روز برپایی بزرگترین جشنواره تابستانی پایتخت حضور پیدا کنم و از نزدیک با بخش های مختلف آن آشنا شده و در جریان فعالیت ها و برنامه های متنوع آن قرار بگیرم.یکی از فعالیت های بسیار خوب این جشنواره که در مناطق و فرهنگسراهای مختلف هم اجرا می شود، طرح گردشگری است. بر اساس وقت و زمان برنامه های خودم و اعضای خانواده ام برای دو تا از فعالیت های گردشگری یعنی بازدید از موزه و نمایشگاه هوایی تهران و پارک چیتگر ثبت نام کردم.تورها به رایگان برگزار می شد و افراد علاقمند بر اساس برنامه ارائه شده می توانستند ثبت نام کنند.البته به دلیل محدودیت برنامه ها و امکانات ، فرم های ثبت نام برای هر برنامه در همان روز اول یا نهایتا" روز دوم جشنواره تکمیل شد.

      محل شروع هر برنامه مرکز آفرینش های فرهنگی و هنری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در خیابان حجاب بود. هر روز حدود ساعت 2 بعدازظهر تمامی افرادی که برای تور مورد نظر ثبت نام کرده بودند در محل حاضر شده و بر اساس فرم ثبت نام و کارت هایی که از قبل در اختیارشان گذاشته بودند، سوار بر اتوبوس ها می شدند و برنامه آغاز می شد. برخورد بسیار خوب و مودبانه مسئولان برنامه و راهنمای تور برایم جالب توجه بود. به محض حرکت اتوبوس پذیرایی مختصر یعنی کیک و ساندیس شروع شد و به تک تک حاضران یک شیشه آب معدنی پلمپ شده تحویل دادند. شهر شناسی راننده اتوبوس ها برایم جالب بود. آنان از مسیرهایی به سمت مقصد حرکت کردند ودر پایان به محل جشنواره برگشتند که کمترین ترافیک را شاهد بودیم. وقتی به محل نمایشگاه هوایی رسیدیم، راهنمای تور به سرعت هماهنگی لازم را انجام داد و ما به دو گروه تقسیم شدیم و هر گروه با راهنمای و هدایت راهنمایان خود نمایشگاه به بخش های مختلف رفتیم. دیدن انواع و اقسام هواپیماها برای کودکان همراه گروه بسیارجالب و لذت بخش بود. از آنجا که بچه ها همواره کنجکاو هستند و دوست دارند هر فعالیتی را خود تجربه کنند و مسئولان برنامه هم نسبت به این موضوع آگاه بودند، از همان بدو ورود و قدم گذاشتن به فضای نمایشگاه، به بازدیدکنندگان یادآور شدند که اگر بچه هایتان دوست دارند به هواپیماها دست بزنند و یا با آن عکسی به یادگار بیاندازند، آزاد هستند. همین جمله گل لبخند را بر روی لبان بچه های حاضر در گروه نشاند. راهنما به تناسب فضای بازدید، اطلاعات لازم را در اختیار افراد قرار می داد و تا جایی که اطلاعاتش اجازه می داد به پرسش های حاضران پاسخ می داد.بازدید از دو هواپیمای سلطنتی سران حکومت پیشین کشور و بقیه هواپیماها برای افراد بسیار جالب بود. بازدید کنندگان همراه با راهنما در گروه های کوچک وارد هواپیماهای سلطنتی می شدند و از بخش های مختلف آن بازدید می کردند.

     مسئولان نمایشگاه هوایی تنها امکان ورود به داخل دو هواپیما را تدارک دیده بودند. بقیه هواپیماهای کوچک و بزرگ را تنها از بیرون می توانستیم تماشا کنیم. بعد از آن نوبت به بازدید از موزه نمایشگاه هوایی رسید. انواع و اقسام ماکت ها در داخل موزه قرار داشت. اطلاعات مختصر و جالبی هم در مورد پرواز و تاریخچه آن روی دیوارها قابل مطالعه بود. مشاهده موتور هواپیمای جت،صندلی خلبانان هواپیماهای اسکلت هلی کوپترهواپیمای مسافربری،جعبه سیاه هواپیما و انواع قطعات دیگر برای بازدیدکنندگان جالب بود. سوالات پی در پی حاضران به ویژه کودکان از مسئولان نمایشگاه بسیار جالب و دیدنی بود.

    با اتمام بازدید از موزه نوبت به حضور در فروشگاه انواع ماکت های مدل های پروازی رسید. از آنجا که اکثر حاضران تمایلی به حضور در این بخش نبودند، راهنمای تور ترتیبی داد تا بازدیدکنندگان به سرعت سوار اتوبوس ها شده تا به محل جشنواره تابستانی برگردیم. بالاخره این برنامه به پایان رسید و خانواده های حاضر در تور گردشگری به خانه های خود بازگشتند.

     برخورد خوب و صمیمانه راهنمای تور/آقای میری/ و تمامی دست اندرکاران برنامه،اعضای خانواده مرا ترغیب کرد تا در سایر تورهای گردشگری شهرداری هم به تناسب وقت خود شرکت کنیم.فکر می کنم تمام افرادی که در این برنامه همراه هم بودیم مثل من فرم های نظرخواهی را با نظرات مثبت و تشویقی خود پر کرده باشند.

    شاید این برنامه یا تمام برنامه های شبیه به آن را هر خانواده ای بتواند به صورت انفرادی به اجرا بگذارد و این فرصت را برای اعضای خانواده و دوستان مهیا نماید. اما من از روی عمد خواستم تا اعضای خانواده ام در این برنامه و سایر برنامه های مشابه شرکت کنند تا همراهی با گروه را بیش از پیش تجربه نمایند. چقدر خوب است اگر مسئولان سازمان ها و نهادها و سازمان ها چنین برنامه هایی را برای خانواده کارکنان خود تدارک ببینند.برای مسئولان سازمان ها تدارک چنین برنامه هایی چندان هزینه ندارد. البته این را در مقایسه با برنامه هایی می گویم که یک خانواده بخواهد به تنهایی برای خود تدارک ببیند.

     برخورد،رفتار و عملکرد مسئولان طرح گردشگری چنان برای من و خلنواده ام دلنشین بود که حاضرم به سهم خود تجربه و تخصصم را برای هر چه بهتر برگزار شدن این قبیل برنامه ها با کمال میل در اختیارشان قرار دهم. چه عیبی دارد مسئولان سازمان ها و نهادهای این مملکت بر اساس توان و امکاناتی که در اختیارشان هست، شادمانی و آسایش همراه با آرامش را به خانواده ها ارزانی دهند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 8:10 |

   

 مدت های مدیدی بود که سیگار می کشید.شاید هر دو یا سه روزی یک بسته سیگار را دود می کرد. یک روز متوجه شدم که دیگر سیگار نمی کشد. نه تنها خریدن سیگار را ترک کرده بود بلکه کشیدن آن را هم کنار گذاشته بود. علت را که جویا شدم، اندکی مکث کرد و بعد گفت : یک روز تصمیم گرفتم تا مدت یک ماه تمام پولی را که بابت خرید سیگار پرداخت می کنم را جمع کنم. در آن فاصله هم سیگار نکشیدم. بعد با آن مبلغ به میوه فروشی محله رفتم و تمام آن پول را میوه خریدم. وقتی میوه ها را به خانه آوردم، همه آنها را وسط آشپزخانه گذاشتم و برای مدتی به آن نگاه کردم. بعد از خودم پرسیدم: تو هر ماه این حجم میوه را از خودت و اعضای خانواده ات دریغ می کنی و به جای آن فقط دود به هوا می فرستی و آسیب به خودت و خانواده ات می زنی.حیف نیست بچه هایت از این میوه های سالم محروم باشند؟ این بود که تصمیم گرفتم برای همیشه سیگار را ترک کنم.

کاش بقیه آدم های سیگاری هم به هر دلیلی که خودشان تشخیص می دهند از سیگار دوری کنند و سلامتی را به خود و خانواده و جامعه ای که در آن زندگی می کنند ارزانی دهند.فقط می توانم بگویم کاش. آرزو داشتن که عیب نیست. خاطره و حرف های آن مرد محترم مربوط به 15 سال پیش است.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 8:10 |

      چند نفر بیشتر در فروشگاه نبودند.هر کدام به تناسب علاقه، کتاب ها را ورق می زدند تا از میان آثار ارائه شده، یکی دو کتاب را برای خرید انتخاب کنند. درست در همین وقت،آن مترجم معروف و صاحب نام که آثارش هم در کتاب فروشی موجود بود، از دروارد شد. آمده بود چند جلد کتاب بخرد و برود. صاحب فروشگاه به محض ورودش او را شناخت و به اسم او را یاد کرد. در میان آنهایی که برای تهیه کتاب به فروشگاه آمده بودند، یک پسر افغانی هم بود. پسرک شاگرد نانوایی بود، اما از آن بچه هایی بود که با کتاب انس و الفتی دیرینه داشت. به محض شنیدن اسم "نفیسه معتکف" از زبان کتابفروش،مثل اسپند از جا پرید و به سمت او رفت و گفت: خانم معتکف شما هستید؟ من کتاب هایتان را همیشه می خوانم. چه قلم زیبا و روانی دارید. دوست دارم روی یکی از آثارتان امضای شما را هم داشته باشم. اجازه بدهید بروم و یکی از کتاب هایتان را از نانوایی بیاورم.

نفیسه معتکف به ابراز احساسات او پاسخ داد و به او گفت: من عجله دارم و باید بروم. اگر به کتاب علاقه داری، میتوانی یکی از کتاب هایم را که در اینجا هست تهیه کنی تا من هم برایت آن را امضا کنم.

شاگرد نانوا به محض شنیدن این جمله متوجه شد که باید دست به انتخاب بزند. یا باید قید امضا و یادداشت مترجم مورد علاقه اش را می زد و یا کتابی را که در کتابخانه کوچکش داشت دوباره می خرید.

کتاب مورد نظر پسرک نانوا قیمتی نداشت، اما نفیسه معتکف می خواست میزان علاقه او به کتاب را بسنجد.بالاخره شاگرد نانوا کتابخوان دست در جیب برد و کتاب دیگری از این مترجم را خرید. بعد آن را به وی داد و نفیسه معتکف نیز یادداشتی برایش در آغاز کتاب نوشت.

حالا پسرک نانوا کتابی از این مترجم را در اختیار داشت که با همه کتاب هایش تفاوت می کرد.این کتاب نه تنها به امضای مترجم توانای کشور ایران رسیده بود، بلکه گواه خوبی برای عشق او به مطالعه نیز به حساب می آمد. چون او از این عنوان کتاب دو جلد در اختیار داشت و دومی را به عشق امضای مترجمش خریداری کرده بود. 

این خاطره پاسخ یکی از پرسش های من بود، وقتی در مصاحبه با نفیسه معتکف از او سوال کردم خاطره ای شیرین ازکتاب و کتابخوانی برایم تعریف کنید.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 10:5 |

ژانت میخاییلی

     اصلا" یادم نیست که ژانت میخائیلی را جایی دیده باشم. اما یقین دارم آثارش را در روزهایی که یک دانش آموز دبستانی بودم در مجلات پیک آن روزگارتماشا کرده و از آن تصاویر لذت برده ام.گهگاه خبری در باره اش می شنیدم و یا یادداشتی در باره او می خواندم.مدت ها گذشت تا خبر فوت این تصویرگر نامدار حوزه کودک و نوجوان را دریافت کردم. یک یادداشت در باره ژانت از سید محسن گلدانساز بعد از فوت او در صفحه 2 روزنامه اطلاعات خواندم، یادداشت قشنگ و زیبایی بود. گلدانساز – مدیرکل سابق دفتر انتشارات کمک آموزشی – از ژانت گفته بود. دوباره هیچ خبری در باره ژانت و یا مرتبط با او نداشتم تا این که سفری به خراسان پیش آمد. یکی از دوستان همسفر پیشنهاد کرد حالا که تا اینجا آمده ایم بیایید در مراسم افتتاح رسمی مدرسه ژانت میخائیلی در یک روستای دور افتاده شرکت کنیم. مدرسه ای که به همت و پیگیری مصطفی رحماندوست به نتیجه رسیده و حالا جمعی از دختران روستایی از آن استفاده می کنند.همزمان با میلاد خجسته امام علی بن موسی الرضا (ع) روانه روستای تنورجه در اطراف کاشمر شدیم و من گزارشی از این برنامه تهیه کردم.بخش هایی از گزارش چنین است:

    به نزد‌يك‌ترين يار و همراهش يعني آقا مصطفي سپرد‌ه بود‌، اگر با اين اوضاع و احوال پس از من پولي باقي ماند‌، آن را د‌ر راه خير و مسير مد‌رسه سازي خرج كن، اين حرف آخرش بود‌. تا آن ممد‌ حيات و مفرح ذات برقرار بود‌ ، آقا مصطفي ، همسرش و فرزند‌انش سراغ او را مي‌گرفتند‌ و باري را از د‌وش اين بانوي يكتاپرست برمي‌د‌اشتند‌. وقتي هم كه د‌ر روز 11 شهريور جان به صاحب تصوير تسليم كرد‌، همين د‌وستان و ياران با وفا او را تا گورستان مسيحيان همراهي كرد‌ند‌. بسياري از آنان كه اين بانو را تا آخرين خانه مشايعت كرد‌ند‌، شايد‌ نخستين بار بود‌ كه قد‌م به كليسا و گورستان مسيحيان مي‌گذاشتند‌. آقا مصطفي تمام مراسم‌ را مو به مـو برايش اجرا كرد‌. وقتي د‌ر كليسا، كشيش حاضر شد‌ تا مراسم مذهبي را انجام د‌هد‌، ناگهان آقا مصطفي به ياد‌ تلفنها و حرفهاي بانوي آرميد‌ه د‌ر تابوت افتاد‌. ياد‌ش آمد‌ كه او د‌ر عاشورا زنگ مي‌زد‌ و مي‌گفت: «يك گوسفند‌ از طرف من قرباني كن» اعياد‌ مذهبي مسلمانان كه از راه مي‌رسيد‌، به‌ويژه د‌ر سالگرد‌ ميلاد‌ خجسته ثامن‌الحجج حضرت علي‌بن موسي‌الرضا(ع) تماس مي‌گرفت و تبريك مي‌گفت. هميشه سفارش نذر و نذورات د‌اشت. وقتي آقا مصطفي اين صحنه را د‌ر ذهن خود‌ مرور كرد‌، ياد‌ش رفت كه كجاست و مراسم چگونه انجام مي‌شود‌. بنابراين، خود‌ش شروع به قرائت فاتحه كرد‌. حمد‌ مي‌خواند‌ و سوره‌ها را زير لب زمزمه مي‌كرد‌. د‌يگر كاري ند‌اشت كه كشيش چه چيزهايي قرائت مي‌كند‌ و او خود‌ چه چيزي مي‌خواند‌، آقا مصطفي به اين فكر كرد‌ كه خد‌اي من و اين خفته د‌ر صند‌وق چوبي، يكي است. پس آنچه را كه خد‌ايي است و خد‌اي پسند‌، بايد‌ انجام د‌اد‌. د‌يگر او نبود‌. ماد‌ر و براد‌رش هم نبود‌ند‌. خواهرش هم د‌ر آن سوي كره خاكي فقط اشك مي‌ريخت و د‌لش مي‌سوخت. تنها يك نوه د‌ايي مامان د‌اشت كه قد‌م به قد‌م تابوت را همراهي مي‌كرد‌ و د‌يگر هيچكس نبود‌. اما خد‌ايش و د‌وستان مهربانش هنوز بود‌ند‌. بنابراين آقا مصطفي براي نخستين بار د‌ر طول عمرش مراسم‌ مربوط به يك انسان د‌رگذشته مسيحي را خيلي د‌قيق د‌نبال كرد‌ تا روح آن مرحومه د‌ر آرامش باشد‌. مراقب بود‌ كه خاكسپاري و د‌يگر برنامه‌ها تا فرا رسيد‌ن سالگرد‌، د‌رست و كامل انجام شود‌.‏

‏    آد‌اب و مراسم‌ اوليه كه به آخر رسيد‌، با خواهر او د‌ر آمريكا تماس گرفت . همه چيز را برايش تعريف كرد‌. از اثاثيه باقي‌ماند‌ه د‌ر منزل ، مقد‌ار موجود‌ي د‌ر حساب بانكي، بد‌هكاري‌ها و حتي آن 19 ميليون تومان پول امانت با او حرف زد‌ . وصيت شفاهي تصويرگر را هم به اطلاع خواهرش رساند‌. د‌ر نهايت اختيار براي تصميم‌گيري را به وي سپرد‌. خواهرش از شنيد‌ن كلمه «مد‌رسه‌سازي» سر ذوق آمد‌. احساس كرد‌ اگر مد‌رسه‌اي به اسم ژانت ميخائيلي ساخته شود‌، باز هم نام او سر زبان‌ها خواهد‌ بود‌. بنابراين اختيار كامل را به مصطفي رحماند‌وست د‌اد‌ تا هر تصميمي مي‌خواهد‌ بگيرد‌ . حتي پول امانتي خود‌ش را هم به او سپرد‌ تا د‌ر اين راه خرج كند‌.‏

    چند‌ روز بعد‌، مصطفي رحماند‌وست، سيد‌ محسن گلد‌انساز و يكي د‌و نفر د‌يگر قد‌م به خانه ژانت گذاشتند‌ و هر آنچه را كه د‌ر خانه و زند‌گي نيازمند‌ان مصرف د‌اشت به نيت ژانت تحويل خيريه د‌اد‌ند‌. عكس‌ها، گوشواره‌ها و انگشتر ژانت را كه ياد‌گاري ماد‌ر بود‌، به همراه چند‌ وسيله كاملاً شخصي براي خواهرش د‌ر آمريكا فرستاد‌ند‌. ماند‌ چند‌ وسيله د‌يگر مثل يك گرامافون قد‌يمي كه رحماند‌وست آنها را به قصد‌ فروش از خانه خارج كرد‌. قسمت اين بود‌ كه برخي از آن وسايل به كتابخانه ملي راه پيد‌ا كند‌ و از اين طريق پولي به سرمايه مد‌رسه‌ساز افزود‌ه شود‌.

    حالا رحماند‌وست بود‌ و 30 ميليون تومان پول نقد‌. به هر كجا رفت، لبخند‌ تحويلش د‌اد‌ند‌. آخرين پاسخ اين بود‌ كه با 30 ميليون تومان نمي‌شود‌ مد‌رسه ساخت. به هر كجا كه فكر مي‌كرد‌ شايد‌ چاره ساز باشد‌، يك رفت و آمد‌ي د‌اشت. مي‌خواست د‌ر اطراف تهران، جايي مثل ورامين، پاكد‌شت، پيشوا و نظايرآن مد‌رسه بسازد‌، اما جواب همه همان بود‌. كم كم نااميد‌ شد‌. احساس كرد‌ د‌يگر نتيجه نمي‌گيرد‌. د‌رست د‌ر اوج نااميد‌ي بود‌ كه يك شب.......

نکته های جالبی در طی تهیه و آماده سازی این گزارش بر من آشکار شد. اگر حوصله دارید کل گزارش را در ادامه مطلب بخوانید.

مراسم تشییع و تدفین ژانت میخائیلی/عکس از حمیدرضا همتی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 9:15 |

    به یاد ندارم هرگز او را دیده باشم،اما در باره اش بسیار شنیده ام.در طول یک سال و اندی که درگیر مصاحبه ها ، تهیه گزارش ها و عکس از شرکت سهامی افست بودم تا چند عنوان کتاب به بهانه پنجاهمین سال تاسیس این شرکت منتشر کنیم از افراد مختلفی در باره او می شنیدم. همه از اخلاق و رفتارش تعریف می کردند. از این می گفتند که او یک مدیر مدبر و بسیار مهربانی بود.تقریبا" در هر قسمتی که حرف او پیش می آمد، جملگی یادش را گرامی می داشتند. یادم هست یکی تعریف می کرد و می گفت : همیشه صبح زود به شرکت می آمد. آن قدر زود که گاهی هنوز بچه های قسمت خدمات هم از راه نرسیده بودند. وقتی این مرد بزرگوار از راه می رسید ، بی آنکه بخواهد مدیریت خود را به کسی بنمایاند، خیلی راحت سراغ آبدارخانه می رفت وسماور قسمت را روشن می کرد و اگر هم لازم بود چای دم می کرد تا وقتی همکارانش از راه رسیدند ، برای اول صبح یک استکان یا فنجان چای گرم نوش جان کنند. می گفتند همیشه لبخند بر لب داشت و با مخاطبانش مهربان بود. از این حرف ها زیاد در باره او می زدند و هنوز هم می زنند.

     یک روز که قرار شد در یکی از آن کتاب ها، چیزی در باره اش بنویسم،همه آن شنیده ها را در ذهنم جمع و جور کردم و این طور روی کاغذ آوردم:جسمش در خاک آرام گرفت، روح پاکش آسمانی شد، چرا هنوز پس از ماه ها خروج بی بازگشت او،خاطراتش در افست باقی مانده است؟ این طبیعت کار و خاصیت شغل است که وقتی کسی بازنشسته شد و یا به دیار باقی شتافت دیگری بر جای او بنشیند و مسئولیت برعهده بگیرد.وقتی پست و مسئولیت را به همکار دیگری واگذار کردند خیلی راحت می توانستند میز و صندلی و دیگر ملزومات اداری اش را هم به انبار انتقال دهند،اما چنین نشد.اگر امروز قدم به اتاق مدیر تولید وسفارشات شرکت افست بگذارید، میز و صندلی حاج جواد انجمی سرجایش است. راز این ماندگاری را در کجا باید جست و جو کرد؟

    یکی از اصول شکست ناپذیر موفقیت در کار و زندگی ، اصل دوستی است.این واقعیت غیر قابل انکار است که تقریبا" همه ی روابط موفق تجاری بر اساس دوستی بین طرفین اتفاق می افتد. آنان که این اصول را باور دارند معتقدند: کسی از شما خرید می کند که متقاعد شود شما دوست او هستید و از منافعش دفاع می کنید.فروشندگان خوب ، همیشه دوست پیداکن های بسیار خوبی هستند. آنان آرام،دوست داشتنی و علاقه مند به مردم هستند.مردم هم به آنان علاقه دارند و به همین دلیل با آنان وارد معامله و تجارت می شوند. ارتباط انسان با انسان بر دو نوع کلامی و غیرکلامی استوار است.تمامی حرکات بدن ما معنا و مفهومی خاص دارد. در هر کلمه ای که بر زبان می آوریم نکته ای نهفته است که احساسات طرف مقابل را تحریک می کند و عملکرد متفاوتی را در افراد برمی انگیزد. در کلام انجمی "نمی توانم"،"غیرممکن است"،"هرگز" و "امکان ندارد" جایی نداشت. او خوب می توانست از واژگان به شیوه ای صحیح، کوتاه، دقیق، مدبرانه و پرمحتوا استفاده کند.لبخند،حرکات دست و فیزیک چهره ی انجمی نیز همواره تاثیرگذار بود. افست تنها چاپخانه ایران نیست که کتاب ، مجله و روزنامه چاپ می کند و کتاب های نفیس را به زیبایی تمام پیش روی علاقه مندان قرار می دهد. لیکن افست از این زاویه منحصر به فرد و غیر قابل انکار است که بزرگانی چون انجمی را در دل خود داشته است. برای آنان که تا امروزانجمی را ندیده اند و نمی شناسند ، دیگر مجالی برای آشنایی رودررو وجود ندارد.البته هنوز فرصت هست. اگر خاطرات دوستان، یاران و همکاران او را جست و جو کنیم شاید بتوان از شخصیت نازنین جواد انجمی را بشناسیم

    کاش هرکدام از ما به سهم خود چنان زندگی می کردیم که پس از رفتنمان این چنین از ما یاد می کردند. آنچه را امروز در باره انجمی می گویند به نظر درست و صحیح است. زیرا دیگر جای هیچ تملق و چاپلوسی وجود ندارد. سعی کنیم این گونه باشیم و این گونه نیز تربیت کنیم.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 19:45 |

سرگرم تماشای مسابقه ای در تلویزیون بودند که هیچ اطلاعات درست و حسابی به آنان نمی داد. تا آمدم کانال تلویزیون را عوض کنم فریاد اعتراض بچه ها به هوا رفت. بالاخره مسابقه تمام شد. برحسب اتفاق چند روز بعد مسابقه دیگری در حال پخش بود. در این رقابت شرکت کنندگان باید به سوالات چهار گزینه ای جواب می دادند. همین که سوالات مطرح می شد من هم به اندازه میزان اطلاعات و آگاهی که داشتم به پرسش ها پاسخ می دادم. جواب های من به سوالات فرزندانم را سر ذوق می آورد. یک بار آنها گفتند: بابا  شما که اینقدر اطلاعات داری پس چرا خودت شرکت نمی کنی؟ از فرصت استفاده کردم و گفتم: این مسابقه بهتر است یا آن مسابقه ای که قبلا" شما نگاه می کردید؟ در آن مسابقه فقط نشسته بودید و حرکت در جهت های مختلف شرکت کننده را دنبال می کردید بدون آن که چیزی یاد بگیرید.  برو بالا بیا پایین  حالا به طرف چپ و بعد هم حرکت به سمت راست چه چیزی برایتان دارد؟ اما الآن یک چیزی یاد می گیرید. اگر دوست دارید شما هم اطلاعات بیشتری در مورد مسائل علمی  آموزشی   فرهنگی   هنری  ادبی و امثال آن پیدا کنید بهتر آن است که چنین رقابت هایی را دنبال نمایید.

الآن مدتی است که بچه ها دیگر آن مسابقه را رها کرده اند و فقط طالب مسابقاتی هستند که نکته ای در آن برایشان هست. حالا هر وقت مجله ای به دستشان می رسد اول سراغ جدول آن می روند.البته سراغ جدول رفتن آنها یک دلیلش هم این است که پدرشان سالهاست برای مطبوعات مختلف جدول طراحی کرده که هنوز هم این روند ادامه دارد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 7:46 |

وقتی به عنوان اولین قصه گوی مهمان جشنواره بین المللی قصه گویی روی صحنه رفت، از کسانی سخن به میان آورد که آشنای همگان هستند و هیچ کسی به یاری آنان نمی شتابد. از بچه هایی گفت که هر روز و شب در کوچه و خیابان پیش چشم ما زندگی می کنند،ولی یار و یاوری ندارند. اغلب ما با کوچک ترین فرصتی از خویش می گوییم و برای خود می خواهیم.اگر تقاضایی برای جمع داریم،خود را نیز در آن لحاظ می کنیم.اما این بانوی خوب قصه ها حرفی را در افتتاحیه جشنواره بر زبان آورد که هیچ سودی برای او به دنبال نداشت. مریم نشیبا از کودکان خیابانی با مسئولان گفت و تنها برای آنان تقاضا کرد و بس.نه از کسی برای خود به عنوان قصه گوچیزی طلب کرد و نه پاداشی برای قصه گویان خواست. فقط برای کودکان خیابانی تقاضا داشت و بس.نشیبا به همین یک مورد بسنده نکرد. در طول مدت برگزاری جشنواره هر بار فرصتی دست می داد دوباره از این کودکان می گفت.در مراسم اختتامیه هم که مسئولان استان فارس حضور داشتند،نامه ای در مورد این بچه ها نوشت و آن را در اختیار کسی گذاشت تا به دست یکی از مسئولان برسد. قصه گوی مهربان بچه ها خودش خانه دارد.مریم نشیبا شغل و حرفه دارد.کسی از او نخواسته بود برای کودکان خیابانی ....

      آری اگر مریم نشیبا غیر از این بود باید تعجب می کردیم.کاش کسی پیدا می شد و به همه ی کودکان خیابانی خبر می داد آن که هر ظهر جمعه قصه هایش را از رادیو می شنوید مثل یک مادر به دنبال سروسامان دادن زندگی شماست.همه ی قدرت نشیبا در قصه ها و کلام شیرین اوست.او به خاطر بچه ها با همه ی توانش به میدان آمد و ذره ای کم نگذاشت. کاش هر مقام و مسئولی به اندازه توان و قدرتش پا به میدان می گذاشت و گره از کار کودکان خیابانی می گشود.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 8:0 |