تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

ازقدیم و ندیم، رادیو همدم جمع کثیری از مردم در نقاط مختلف دنیا بوده و هنوز هم هست. حالا هم که اینترنت و ماهواره دنیا را به اندازه یک اتاق کوچک کرده، باز هم رادیو مخاطب خاص خود را دارد. جند روز پیش به اتفاق یکی از دوستان، سوار بر خودرویی شدیم تا به نقطه ای از تهران برویم. از همان لحظه ای که سوار شدیم تا زمان پیاده شدن از ماشین، صدای زمزمه رادیو به گوش می رسید. به قول معروف آقای راننده با گوینده رادیو و موسیقی هایش حال می کرد. موضوع برای من وقتی جالب شد که دیدم این صدا از رادیوی ماشین نیست. یعنی اصلا" ماشین مورد نظرمان رادیو نداشت. آقای راننده یک رادیوی دستی جلوی خودش گذاشته بود و ….

من هم با دیدن این صحنه بلافاصله با دوربین موبایلم از فضای جلوی خودرو عکس گرفتم. حالا هم این عکس را برای شما روی وبلاگم گذاشتم تا بدانیم رادیو در هر شرایطی دوست و همدم بسیاری از مردم است. به این می گویند یک رسانه فراگیر و پرطرفدار.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 13:20 |

 

بچه فلانی که با رئیس کل رفاقت داشت و خودش هم اون بالاها می نشست، بر اثر یک حادثه فوت کرد.همه سازمان بسیج شدند. تاج گل ها بود که پشت سر هم می فرستادند.تشییع جنازه باشکوهی برگزار کردند.مجلس ختم هم خیلی شلوغ و پر سرو صدا برپا شد.خلاصه این که همه درگیر ماجرا شدند.شاید اگر در این فاصله جلسه ای هم قرار بود باشد، تشکیل نشد. برنامه هایی بود که احتمالا" به تاخیر افتاد.

چندی بعد در همان سازمان بچه یکی دیگر از کارکنان بر اثر یک اتفاق درگذشت. خبر را به گوش مدیر روابط عمومی رساندند تا در جلسات بالایی ها منتشر کند. خبر رسید یا نرسید نمی دانم، اما این را می دانم که آقایان جلسه داشتند و هیچ کسی از صندلی اش تکان هم نخورد. چون جلسه بود و جلسه هم در سازمان ها گاهی اهمیت دارد.برای مراسم ختم جوان دومی، دسته گل به همراه یک یا دو پلاکارد کفایت می کرد. جمعی از همکاران هم به نشانه احترام به همکارشان در مجلس ترحیم فرزند او حضور یافتند.اما همه مدیران و صاحب منصبان سازمان!؟ نه، کسی خبر نیاورد که همگی را دیده باشد.

اما دو وجب پایین تر از همین زمینی که از کارگر تا مدیر روی آن راه می روند، آن دو جوان بدون هیچ تفاوتی آرمیده بودند. مساوی بودند، بی آنکه معلوم باشد پدر این یکی فلان مقام سازمان است یا مادر آن دیگری کارمند یا کارشناس معمولی. ظاهرا" آن پایین عدالت بیشتر برقرار است تا این بالا.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 12:0 |

وقتی قرار شد برای مجموعه کتاب های آرمان المپیک و پارالمپیک با محوریت" انجام کار به بهترین شکل" کسی را برای مصاحبه و نگارش مطلب از میان قهرمانان پارالمپیک انتخاب کنم، نیره عاکف یکی از بهترین گزینه ها بود. در یک گپ و گفت تلفنی، اطلاعات لازم برای نگارش مطلب را از او گرفتم. احساس کردم او از آن انسان هایی است که با دور ماندن از حاشیه ها موفقیت خود را تضمین می کند. میان من و او که قهرمان تیراندازی پارالمپیک سیدنی است، حرف های زیادی رد و بدل شد. بخش هایی از آن چنین است:
* چه عواملی باعث می شود تا انسان نتواند هوشمندانه عمل کند و بهترین بهره را از زمان ببرد؟
اگر عوامل موفقیت در کار را جدی نگیریم و به آن اهمیت ندهیم، از نتیجه مطلوب خبری نخواهد بود.
* در عرصه ورزش تیراندازی الگوی شما کیست؟
عنایت اله بخارایی الگوی من دراین ورزش است. وقتی او سلاح به دست می گیرد، گویی دیگر نفس نمی کشد. هیچ حرکت اضافه ای ندارد. چنان آرام و صبور است که انگارضربانش از بیست بالاتر نمی رود.
 * هیچ وقت از او سوال کردید چگونه به این مرتبه دست یافته است؟
آری. من پرسیدم و او جواب داد که همواره می کوشد از حاشیه ها دوری کند.
*بهترین درس از ورزش تیراندازی؟
تیراندازی انسان را صبور و شکیبا می سازد. 75 دقیقه سکوت، آرامش و تمرکز در سالن تیراندازی روی زندگی شخصی انسان هم اثر می گذارد. هر تایم از این ورزش 75 دقیقه زمان نیاز دارد.
* اگر قرار باشد یک مدال خود را به کسسی اهدا کنید؟
باارزش ترین مدال های من برنز پارالمپیک سیدنی است. من همانجا این مدال و افتخارش را به آقای رضا کیارستمی مربی خوبم تقدیم کردم. من هرچه در تیراندازی دارم از ایشان است. اگر من هزار شلیک در روز داشتم ، ایشان هزار بار بالای سر من می ایستاد و تایم می گرفت.
این بخشی از گفت و گوی من با نیره عاکف بود که در کتاب آرمان المپیک و پارالمپیک با محوریت" انجام کار به بهترین شکل" چاپ شد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 13:46 |
گفت: چهارتا عکس برای تکمیل پرونده بیاورید.
گفتم: همین چند روز قبل 4 تا عکس تحویل دادم.
دوباره گفت: اون عکس ها تمام رخ نیست. باید عکس هایی مثل عکس های گذرنامه ای و شناسنامه ای بیاورید.
جواب دادم: همان عکس هایی را که شما روی آن ایراد دارید و نمی پذیرید همین الآن روی کارت شناسایی من هست.
این بار گفت: به هر حال اون عکس ها قابل قبول نیست و باید عکس جدید برایمان بیاورید تا روی کارت شناسایی جدید بچسبانیم.
گوشی تلفن را گذاشتم و به جست و چوی عکس جدید از خودم پرداختم. اما یک سوال همچنان در ذهنم باقی ماند.از خودم پرسیدم:
شناسنامه، گذرنامه و کارت ملی در جایگاه خود اعتبار خاصی دارد. اما درخواست عکس با آن ویژگی خاص برای کارت شناسایی که هیج اعتباری جز ثبت ورود و خروج ندارد چه دلیلی می تواند داشته باشد؟ این کارت را در هیچ کجا بجز همان محل کار نمی توان ارائه داد.آن هم کارت شناسایی که شاید یک سال هم اعتبار نداشته باشد.
راستی! شما در طول سال های کارتان چه تعداد عکس و کپی شناسنامه به کارگزینی و بخش های مختلف اداره خودتان تحویل داده اید؟ این همه عکس و کپی مدارک در کجا مصرف می شود؟

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 8:0 |

چند روز پیش یکی از همکارانم گفت: جمعه 28 تیر ماه 1387 مصادف با جه رویدادی است؟

جواب دادم:برابر تقویمی که من در اختیار دارم و برنامه هایی که صدا و سیما پخش کرد، باید وفات حضرت زینب(س) باشد.

دوباره دوستم گفت: اما بر اساس تقویمی که روی میز محل کار من هست، روز جمعه در همان تاریخ مصادف با ولادت حضرت زینب (س) است.

بعد هم تقویم رومیزی  خود را نشانم داد.دیدم روی تقویم همان چیزی نوشته شده که او می گوید. من هم تصویر آن تقویم را برایتان گذاشتم تا خودتان آن را ببینید و با تقویم هایی که در اختیار دارید مقایسه کنید.

راستی! بگردید و ببینید در تقویم ها چه اختلاف های دیگری پیدا می کنید.یادتان باشد که همیشه به اولین اطلاعاتی که از یک موضوع به دستتان می رسد اعتماد نکنید. شاید فردا خلاف آن را پیش رویتان گذاشتند.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 9:30 |

مهندس فاطمه طالقانی

روز پنجشنبه سوم مرداد 1387 جمع قابل توجهی از دیابتی ها در حسینیه ارشاد گردهم آمده بودند تا دهمین سال پرواز معصومانه بانویی بلند مرتبه را گرامی بدارند که سالروز عروج ملکوتی اش، "روز تجلیل از آموزش دهندگان دیابت" نامگذاری شده است. این بانوی گرانقدردوستی دلسوز و مهربان برای تمامی دیابتی ها و به ویژه کودکان و نوجوانان دیابتی بود و هنوز هم هست. نوشتم هست به استناد چند جمله ای که دو سه سال پیش در دفتر یادبود مراسمش نوشتم:

"سرکارخانم فاطمه طالقانی، انسان خوشبختی است!

   خیلی ها می روند و با رفتن خود از یادها هم می روند.

   خیلی ها هم می روند و تنها تا اولین مراسم سالگرد در ذهن ها می مانند.

    اما نادر هستند کسانی که می روند ولی حداقل سالی یک بار برمی گردند و جمعی را گرد هم می آورند و آموزش می دهند.

    فاطمه طالقانی هر سال حداقل یک بار می آید و به جمع زیادی خدمت می کند. مهم نیست که از زبان چه کسی حرف می زند، متخصص تغذیه باشد یا متخصص روانشناسی، تفاوت نمی کند. این فاطمه طالقانی است که هر سال از زبان آنها با ما سخن می گوید.چه کسی می گوید فاطمه طالقانی در جمع ما نیست؟"

امسال قبل از آن که وارد سالن بشوم، ویژه نامه ای را روی میز دیدم که به مراسم دهمین سالگرد ارتباط داشت. آنچه را که من چند سال قبل در دفتر یادبود نوشته بودم، به لطف دوستان در آغاز این ویژه نامه منعکس شده بود.یادداشت بعدی به قلم زیبای دکتر اسدالله رجب، همسر خانم مهندس فاطمه طالقانی و رییس انجمن دیابت ایران بود.دکتر رجب از همسر مهربانش و دیدگاه های ارزنده او یاد کرده بود از شکیبایی بسیار و نگاه آینده نگرش در عرصه آموزش گفته بود.

 من که 20 سال است دکتر رجب را می شناسم خوب به یاد دارم که این مرد بزرگوار و همسر مهربانش در آن روزهای تنهایی که فقط اتاق کوچکی در مرکز طبی کودکان در اختیار داشتند، چقدر برای آموزش و راهنمایی بیماران دیابتی تلاش می کردند. اگر کسی کلاس های امروز انجمن را می بیند، من آن روزهایی را دیده ام که دکتر در نهایت مهر و محبت، هر حرف و سخنی را تحمل می کرد تا بتواند گامی در مسیر آموزش به بیماران دیابتی و خانواده آنان بردارد.دکتر رجب همان پزشک نازنینی است که تمام زندگی اش در خدمت بیماران دیابتی است. همان که هر تلفنی را با امید پاسخ می دهد تا لبخند روی لبان بیمارانش برقرار بماند.

آری، هر مجلس بزرگداشتی در نهایت بعد از یکسال به آخر می رسد. اما من یقین دارم که مجلس بانو مهندس فاطمه طالقانی سالیان سال ادامه دارد. زیرا او در مجلس خود از زبان دهها متخصص علمی در رشته های مختلف پزشکی و رشته های دیگر مرتبط با این علم، با مردم سخن می گوید. او می آید و راهنمایی می کند بیمارانی را که از زندگی ناامید شده اند. او می آید و کودکان و نوجوانان دیابتی را آموزش می دهد تا یاد بگیرند چگونه زندگی طولانی و سرشار از شادمانی داشته باشند. او می آید و به بیمارانی که بیش از چند دهه با دیابت کنار آمده اند و زندگی بی دغدغه ای داشته اند را تشویق می کند و به آنان جایزه می دهد.

من امسال در دفتر یادبودش نوشتم:

"خوشحالم که باز تو آمدی ومثل گذشته آموزش های خود را دنبال می کنی. خرسندم که باز تو را می بینم که مثل گذشته ها به دیابتی ها و به ویژه کودکان و نوجوانان لبخند می زنی و دلشان را سرشار از امید می کنی. من یقین دارم که تو همچنان می آیی. من نگران خودمان هستم. روزی می آید که ما نیستیم اما تو همچنان حضورت سبز است. در آن روزها ما را هم یاد کن."

اغلب ویژه نامه ها و یادنامه ها خلاصه می شود به نقل خاطراتی از آن که بزرگداشت به نام اوست. اما ویژه نامه دهمین همایش سالانه مهندس فاطمه طالقانی هم یک کار جالب، ماندگار و قابل ستایش است. دوستان انجمن دیابت ایران و بنیاد فاطمه طالقانی، برگزیده ای از سخنرانی های علمی ارائه شده در مراسم های بزرگداشت را در طول 9 سال برپایی، در این کتابچه آورده اند تا دیابتی ها از نکات علمی و آموزشی  این سالها نیز بیاموزند.

جلسه روز سوم مرداد 87 نیز مثل سایر برنامه های انجمن، سرشار از انرژی مثبت بود.

دکتر اسدالله رجب، مهندس فاطمه طالقانی، مهندس مریم رجب، دکتر امیرکامران نیکوسخن، دکتر عیسی جلالی، دکتر حمید پور شریفی و دکتر بهروز برومند هر کدام پیرامون موضوع و نکته ای علمی در حوزه دیابت با حاضران سخن گفتند.حرف مشترک همه آنان این بود:" زندگی طولانی همراه با سلامتی، شادابی و نشاط برای تمام دیابتی ها آرزویی دست یافتنی است. فقط کمی آموزش را باید چاشنی زندگی کرد و امیدوارانه پیش رفت. بهترین گواه همان دیابتی های هستند که در آخر برنامه امسال از آنان به پاس چند دهه زندگی شیرین در کنار دیابت تقدیر شد. بانوان و آقایانی که بیش از بیست و چند سال است انسولین تزریق می کنند و تاکنون هیچ عارضه ای هم نداشته اند. تنها به خاطر آنکه یاد گرفته اند آموزش ها را جدی بگیرند و امیدوارانه زندگی را دنبال نمایند.

 قلب مهربانت را بنازم مهندس فاطمه طالقانی که از آن سوی آسمان ها نیز همچنان نگران ما هستی.
+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 14:50 |

من هیچ وقت برای فرزندانم تا امروزبازی های کامپپیوتری سرشار از خشونت و جنگ و جدال نخریدم و به آنها اجازه هم ندادم چنین بازی هایی را دنبال کنند. همیشه معتقد بودم اگر قرار است کسی را از انجام دادن کاری نهی کنیم   باید کار دیگری را که به نظرمان مثبت و صحیح تر است جایگزین نماییم. یک بار که منزل آمدم دیدم پسرانم به همراه یکی از دوستان خود سرگرم انجام یک بازی هستند که در آن کاربر باید با تفنگ دنبال خرگوش ها و یک سری حیوانات دیگردر جنگل باشد و آنها را شکار کند. من به بچه ها گفتم که آدم باید حیوانات را دوست داشته باشد. آز خودشان پرسیدم آیا دوست دارید به جای آن خرگوش ها باشید و یک نفر هم با تفنگ دنبال شما باشد؟ جواب بچه ها کاملا" معلوم بود. لذا آنها را از ادامه بازی نهی کردم و به جای آن یک سی دی حاوی بازی های فکری را در اختیارشان گذاشتم تا با آن سرگرم باشند.

یکی از دوستانم در دفتر محل کارش یک آکواریوم دارد که هنوز هم پابرجاست. یک بار پسر بزرگم را به دفتر او بردم. پسرم با دیدن آکواریوم سر ذوق آمد و مدتی با آن سرگرم بود. در همان موقع که غرق تماشای ماهی ها بود او را به یاد همان بازی تیراندازی به طرف خرگوش ها انداختم و پرسیدم: این ماهی ها را دوست داری؟ با شور و هیجان خاصی از ماهی ها برایم حرف زد.انگار خیلی خوشش آمده بود. پرسیدم: اگر ما هم در خانه یک آکواریوم کوچک داشته باشیم بهتر است یا این که چند تا از آن سی دی ها برایت بخرم بهتر است؟ او ماهی داشتن را انتخاب کرد.

الآن بیشتر از 7 ماه است که ما در منزل آکواریومی کوچک با تعدادی ماهی داریم. غذا دادن به این ماهیان برایش لذت بخش است .او و برادر کوچکش هر شب منتظر می مانند تا من هم به منزل برسم و آنان با شوق و ذوق به ماهیان غذا بدهند.

حداقل دستاورد این کار این بوده که تا امروز فرزندانم نام تعدادی از ماهیان و لوازم مربوط به آکواریوم و تعدادی نکته دیگر را آموخته اند و حیوانات را دوست دارند. همین یک ماه پیش بود که پسر کوچکم از طرف مدرسه به موزه دارآباد رفت و اطلاعات جالبی را هم در مورد جانوران در آنجا کسب کرد. وقتی آن شب به خانه آمد با چنان لذتی از حیوانات برایمان صحبت کرد که انگار .....

راستی چه عیبی دارد که وقتی کسی را از انجام کاری نهی می کنیم   بلادرنگ کار مثبت دیگری را جایگزین آن نماییم تا هم آن کار مفید را با لذت دنبال نماید و هم سراغ آن کار منفی را نگیرد.

ببخشید من و پسرانم الآن باید به ماهیان آکواریوم غذا بدهیم. فعلا"

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 10:30 |

گفتم مستقیم و سوار شدم. با نشستن من در تاکسی قدیمی پلاک تهران 11 دیگر ظرفیت تکمیل شد. در طول مسیر راننده تاکسی که سن و سالی از او گذشته بود با مسافر کنار دستی اش درد و دل می کرد:

همین جمعه گذشته رفته بودیم بهشت زهرا برای مراسم خاک سپاری که بعد از پایان برنامه متوجه شدم ماشینم نیست. هرچه اطراف را بیشتر گشتم، کمتر نشانی از وجود تاکسی ام پیدا کردم.بالاخره هرکسی راه خودش را رفت. هنوز مدتی نگذشته بود که یکی از آشنایان به من زنگ زد و گفت:"حاجی تاکسی شما در کیلومتر 15 جاده قم، یک گوشه افتاده، زودتر بیا ببرش."

من هم خیلی زود رفتم به همون جایی که آدرس داده بود. دیدم ماشینم در یک سراشیبی رها شده و کلی هم خسارت خورده. تازه هیچکدام از مدارکم هم نیست. دزد نامرد یک یادداشت برام گذاشته که چرا توی ماشینت بنزین نمی ریزی؟ با دیدن این نامه از دزد نامرد، تازه یادم اومد که اون روز ماشینم بنزین نداشت. به هر حال این بی بنزینی باعث یافتن ماشینم شد.اما هنوز دنبال مدارکم هستم. چون یک بار خانه ما را دزد زده بودم، از ترسم هر کجا می روم مدارکم را با خودم می برم. حالا هم این اتفاق افتاد.

پیرمرد همچنان درد و دل می کرد که من به مقصد رسیدم و پیاده شدم. تصمیم گرفتم این چند کلمه را برای کمک به او بنویسم. شاید اون دزد خودرو به طریقی مطلع شد و مدارک پیرمرد یک جوری به دستش رسید. این تنها کاری بود که توانستم تا این لحظه برای اون راننده تاکسی زحمت کش انجام بدهم. نه اسمش را می دانم و نه نشانی از او دارم. اگر شما بر حسب اتفاق مدارکی مربوط به یک تاکسی پیدا کردید که گوشه جاده یا کوچه و خیابان افتاده بود، سریعا" به تاکسیرانی ببرید. شاید مال پیرمرد بود. فقط یادم هست که یک پیکان قدیمی با پلاک نمره تهران 11 بود.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 15:1 |