آدم های خیر و نیکوکار قیافه های خاص و ویژه ای ندارند که با اولین نگاه بتوان آنها را تشخیص داد.در هر بخش از جامعه حضور دارند اما اغلب ترجیح می دهند بدون سروصدا به مردم خدمت کنند.چندی پیش با یکی از آنها به دلایلی ارتباط برقرار کردم تا گفت و گویی داشته باشیم. یکی از خیرین مدرسه ساز بود که در چند نقطه از کشور برای کودکان این سرزمین کلاس درس ساخته بود.با هزار و یک دلیل او را قانع کردم تا پای مصاحبه حاضر شد. دوست نداشت از خودش و کارهایش حرفی بزند.اما سرانجام قانع شد و گفت و گو به نتیجه رسید. محصول کار در کتاب خیرین مدرسه ساز چاپ شد.از میان همه حرف هایی که با هم زدیم یک نکته در ذهنم بسیار شفاف ماندگار شد. او خیلی کارهای نیک انجام داده بود که یقین داشتم تعداد قابل توجهی از آنها را به من نگفته و نخواهد گفت.او معتقد بودآدم باید یک صندوقچه برای خود بسازد و برخی از کارهایش را در آن قرار بدهد. صندوقچه ای که کلیدش تنها دست خود و خدایش باشد. یعنی هیچ کسی از آن کارها باخبر نباشد.این انسان نیکوکار برایم گفت: انسان همواره در معرض وسوسه و آزمایش است.همیشه دوست دارد آنچه را انجام می دهد به دیگران هم اطلاع دهد.اما گاهی باید به گونه ای کار خیر انجام داد که هیچ کسی جز خدا از آن مطلع نباشد. هر کسی بتواند کارهای بیشتری را در این صندوقچه قرار دهد موفق تر خواهد بود. وقتی این جملات او به پایان رسید برای لحظه ای زندگی خود را در ذهنم مرور کردم تا بدانم چیزی برای قرار دادن در این صندوقچه دارم یا ندارم.کاش بتوانم یک مورد بیابم و در این صندوقچه قرار دهم.خوشا به سعادت آنان که صندوقچه آنان مملو از کارهای نیک برای خداست.
چندی قیل برای پرداخت چند قبض آب و برق و تلفن و گاز داخل یکی از شعب بانک ها در صف نوبت ایستاده بودم که آرام آرام باب صحبت با یکی از افراد منتظر در صف باز شد. پیراهن مشکی به تن داشت و 35 ساله به نظر می رسید. بعد از کمی گپ و گفت در باره گرانی و سایر مشکلات مشابه، صحبت از شغل و حرفه به میان آمد. نمی دانم چه حرفی باعث شد تا او به مداح بودن خودش در مجالس مذهبی اشاره کند.از او پرسیدم : آیا در طول سال هایی که در مجالس مختلف مداحی کرده اید یک بار اتفاق افتاده که بدون دریافت پول اقدام به این کار بکنید؟ خنده ای کرد و گفت: نه مگر می شود بدون پول هم کار کرد؟ من تا پول نگیرم پا در هیچ مجلسی نمی گذارم.اصولا" بی مایه فطیر است. من تا حالا مجانی برای امام حسین(ع) نخوانده ام.
بعد از این جمله دیگر هیچ حرفی میان من و او رد و بدل نشد. اما برای لحظه ای او را با انسان های خیر و نیکوکاری مقایسه کردم که بارها و بارها تجربه و تخصص خود را به رایگان در اختیار افراد نیازمند گذاشته و هنوز هم چنین عمل می کنند.بعد به خودم گفتم: بی خود نیست که حرف و نصیحت برخی آدم ها در این نوع مجالس یا موارد مشابه آن در هیچ شنونده ای اثر ندارد. من و خیلی های دیگر از تجربه و تخصص خودمان پول درمی آوریم و روزگار می گذرانیم، اما بارها هم اتفاق افتاده که تجربه و توانایی خود را گاه با قیمت پایین تر و گاه نیز به رایگان در اختیار افراد گذاشته ایم.
آنان که لباس دین بر تن می کنند به مراتب بیشتر از سایر اقشار جامعه زیر ذره بین و نگاه های تیز مردم هستند. دین ما زیباست.این زیبایی و ابعاد آن را در حد توانمان به زیبایی معرفی کنیم و مبلغ آن باشیم.
چند روز قبل که از کنار آن مغازه کوچک رد شدم، نه از پیرمرد خبری بود و نه مغازه اش همان خدمات قبلی را ارائه می داد. آن روزها پیرمرد یک لبنیاتی کوچکی داشت که پذیرای مردم بود. انچه که باعث شد تا این مغازه کوچک و صاحب مهربانش در ذهنم ماندگار شود، برخورد او در یک ماه رمضان با من و امثال من بود. خیلی ها هستند که به دلایل متعدد نمی توانند روزه بگیرند و ناچارند در فواصل مختلف روز چیزی بخورند یا بیاشامند.من هم که از جمله این افراد بودم، یک بار بر حسب اتفاق به مغازه پیرمرد مراجعه کردم. بعد از آن که محصول مورد نظرم را خریدم، پیرمرد لبخندی به من زد و گفت: پسرم! بیا این طرف پشت یخچال بنشین و با خیال راحت نوش جان کن.همه که نمی توانند روزه بگیرند. توی کوچه و خیابان هم که خوردن و آشامیدن درست نیست.از آن روز به بعد چند بار دیگر هم به بقالی کوچک پیرمرد رفتم و ....
همین اندازه که او آدم ها و شرایط آنان را درک می کرد برایم ارزشمند بود.الآن سال ها از آن روزها می گذرد.اما خاطره برخورد آن پیرمرد همچنان برایم زنده است. مغازه کوچک او امروز تبدیل به یک گیم نت شده و باز هم بچه ها قدم به آن فضا می گذارند.تنها با این تفاوت که دیگر از آن پیرمرد مهربان خبری نیست.
کلاس پنجم و ششم دبيرستان علوي که ميرفت، هر روز بايد دو کورس ماشين سوار ميشد تا از خانه به مدرسه برسد. پدرش روزي يک تومان پول توجيبي به او ميداد تا چهار بليت اتوبوس بخرد و براي رفت و برگشت از آن استفاده کند. دو ريال هم برايش ميماند که پسانداز ميکرد. خيلي از بچهها آن دو ريال را خرج شکم ميکردند؛ اما او از معلمش، دکتر گلزاده غفوري، آموخته بود که با روزي يک ريال هم ميتوان کتاب خريد. چون آن معلم خودش اهل کتاب بود و کتاب هم مينوشت، شاگردانش را به مطالعه تشويق ميکرد. آقا معلم اول کتاب را به بچهها ميداد و بعد پولش را يک ريال يک ريال از آنان ميگرفت تا ورق زدن کتاب و دنبال کردن سطر به سطر نوشتهها، در کامشان شيرين جلوه کند.
پدرش هم، که يک روحاني بود و يازده فرزند داشت، روزي ده ساعت مطالعه ميکرد. بنابراين کتاب، کتاب خواندن و کتابخانه، جزء جداييناپذير زندگي اين خانواده بود. بچهها از روزي که در اين خانواده چشم به دنيا گشودند، با کتاب انس داشتند. مادر، حافظ، گلستان و تفسير ميخواند و شبها کليله و دمنه را براي پدر زمزمه ميکرد و پدر هم، که يک روحاني ژرفانديش بود، آثار دکتر علي شريعتي را ميخواند و مانع مطالعهي اين آثار براي فرزندانش نميشد. امروز از آن يازده فرزند، تنها چهار خواهر و پنج برادر در قيد حيات هستند و هر يك در عرصهاي فعاليت دارند. اما يکي از وجوه اشتراک جمع آنان، کتاب و کتابخانه است. پا به خانهي هر کدام که بگذاريد، يک کتابخانه با بيش از چندهزار جلد کتاب، مهمان نگاه شما خواهد شد.
هر روز در مسير رفتوآمد به مدرسه، کتابي در دست داشت و آنرا مطالعه ميکرد. گاهي کتاب را علني ميخواند و گاه جلد آنرا در روزنامه ميپيچيد و بعد مطالعه ميکرد تا چشمان کنجکاو در کوچه و خيابان متوجه نشوند کتاب زندگي و ديگر هيچ اوريانا فالاچي، روزنامهنگار شهير ايتاليايي را، از نظر ميگذراند.به هر ترتيب، آن متولد 15 فروردين 1332، که هشتمين فرزند خانواده بود، سالها نکتههاي بسياري از والدين، معلمان و دوستانش آموخت و در زندگي بهکار گرفت.
وقتي پدر هميشه با وضو بود و معلم و مرادش، مرحوم روزبه، با طهارت کامل در مدرسه حاضر ميشد، پس جاي تعجب نيست که او هم در اين 24 سال و سالهاي قبل از آن، هيچ روزي را بدون وضو نگذارنده باشد. از همانها بود که آموخت ميتوان صادقانه و خالصانه کار کرد و نامي هم در ميان نداشت. فکر اوليهي چاپ و انتشار قرآن افست از او بود؛ اما اجازه نداد مرحوم وحيد نامش را در شناسنامهي قرآن بياورد. کتابهاي متعددي را به دست چاپ سپرد، بي آنکه نامي از او در ميان باشد.
طولانيترين دورهي مديريت بر افست، در طول نيم قرن عمر اين شرکت، به او تعلق دارد. در اتاق پنجمین مدیرعامل شرکت سهامی افست يک تابلو بيشتر روي ديوار نيست. خط خوش استاد احصايي که نوشت«الله» و هر صبح و شام علي طارمي را کفايت مي کند.
با او بیش از 5 ساعت به گفت وگو نشستم که نتیجه اش در کتاب "...تا امروز" به چاپ رسید. شاید در فرصتی دیگر چند نمونه از سوال و جواب هایی که میان ما رد و بدل شد را تقدیم شما کنم.
جمعیت در فرودگاه موج می زد. همه با شاخه های گل و جعبه های شیرینی برای استقبال از قهرمان حضور داشتند. پدر سرش را بالا گرفته بود و می گفت: تا دیروز یک فرد عادی برای اجتماع بود. در حالی که امروز مایه افتخار همه ماست.
هنوز دقایقی تا فرود هواپیما مانده بود که قهرمان یک بار دیگر سال های زندگی اش را در ذهن مرور کرد: هر روز ساعت 7 صبح که از تمرین به خانه می آمد مادر صبحانه را مهیا کرده بود. زندگی فراز و فرود بسیاری داشت اما پدر تا این لحظه اجازه نداده بود بچه ها و به ویژه این پسر هیچ کم و کسری را احساس کنند.همه اهل خانواده سنگ تمام گذاشته بودند تا او بدون هیچ دغدغه ای ورزش حرفه ای را دنبال کند. قهرمان خوب می دانست که مدال پارالمپیک که اینک روی سینه اش می درخشد چقدر گران بهاست. خیلی ها آرزو دارند جمعی از مدال هایشان را بدهند اما یک نشان پارالمپیک را داشته باشند.
دقایقی بعد قهرمان در جمع مردم بود. همین که در حلقه اعضای خانواده اش قرار گرفت خم شد و دست های پر چین و چروک پدر را بوسید. بعد باارزش ترین مدال ورزشی خود را در برابر دیدگان ناظر بر صحنه به گردن مادر آویخت و چشمانش را روی دست های مادر گذاشت و گفت: روی قله پارالمپیک هم که باشم باز کوچک و غلام شما هستم. این مدال و همه مدال های من محصول تربیت و زحمات شماست.
آری این خاطره من از محسن عموآقایی قهرمان دو و میدانی پارالمپیک است که آن را در یکی ازکتاب های آرمان المپیک و پارالمپیک نوشته ام.این حرف ها در میان گپ و گفت میان من و او رد و بدل شد و به ثبت رسید.


