تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

 

کامران فریدونی، مرحوم غلامرضامردانی آذری و من در منزل مرحوم مردانیغلامرضا مردانی آذری بی نظیر بود. احساس می کنم خدا دوست داشت در این برهه از زمان، معرفت، مردانگی، مروت، انسانیت و بسیاری از واژگان مثبت را در قالب وجود این انسان به دیگران معرفی کند. من این افتخار را داشتم تا چند بار به دیدارش بروم و با هم به گفت و گو بنشینیم. حداقل دو یا سه مرتبه در منزل شخصی اش با هم به گپ زدیم. بارها از فراز و فرود زندگی اش برایم تعریف کرد که تمام آن حرف ها در ویژه نامه های خیرین مدرسه ساز چاپ شد. یک بار هم با دخترانش به گفت و گو پرداختم که نتیجه آن در کتاب زندگی این مرد بزرگ منعکس شد.

مردانی آدم ویژه ای بود. خصوصیات خاص خودش را داشت. همیشه کراوات می زد. شنیده بودم یک بار که قرار بود رئیس جمهوری برای آغاز سال تحصیلی به مدرسه اش درجنوب تهران برود، اطرافیان به او گفته بودند باید کراوات خودتان را باز کنید. چون رئیس جمهور با این وضعیت به مدرسه شما نمی آید. این مرد بزرگ هم جواب داده بود:" اینجا مدرسه من است و اینها فرزندان من هستند. ایشان اگر دوست ندارند برای شروع سال تحصیلی مدرسه دیگری را انتخاب کنند." بالاخره او کراواتش را باز نکرد و دیگران را وادار ساخت تا در مدرسه اش حضور یابند.

او به آنچه اعتقاد داشت عمل می کرد و دیگران ناچار بودند با وی همراه باشند. یادم هست وقتی آن شب گفت و گوی میان من و او به آخر رسید، دخترش حمیرا را صدا زد و گفت: برو ماشین را از پارکینگ بیرون بیاور، من خودم می خواهم این آقایان را به منزل برسانم. این در حالی بود که من و کامران فریدونی/ عکاس/ تقاضای اتومبیل از آژانس داشتیم. اما این مرد بزرگ دوست داشت خودش ما را به منزل برساند. کلامش در اوج مهربانی و محبت آنچنان در انسان نفوذ داشت که به خودم اجازه ندادم یک بار دیگر درخواستم راتکرار کنم. بنابراین پذیرفتم و با او همراه شدم.

خودش پشت فرمان نشست و دخترش هم در کنار او قرار گرفت. ابتدا فریدونی پیاده شد. وقتی من به مقصد رسیدم، او اتومبیلش را گوشه ای نگه داشت. خودش از ماشین پیاده شد. من هم ماشین را دور زدم تا یک بار دیگر به واسطه احترامی که برایمان قائل شده بود با او دست بدهم و خداحافظی کنم. این شاید آخرین دیدار من با او بود. غلامرضا مردانی آذری رفت، اما خاطرات خوب و شیرینش که برای همه نسل ها و در همه عصرها، پندآموز است همچنان جاودانه و زنده خواهد ماند.آن کراوات قشنگ تو را من همیشه به خاطر خواهم داشت. خوشحالم که با تو یک عکس یادگاری دارم تا همواره آن را به فرزندانم نشان بدهم و بگویم:" پشت آن کراوات یک دنیا معرفت جا گرفته بود."

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 9:33 |

چاپ تصویری از یک اتوبوس دو طبقه در صفحه 3 روزنامه همشهری 13 آبان 1387 با عنوان" حرکت نمادین اتوبوس های دو طبقه در تهران" مرا به یاد خاطره ای در روزهای دانش آموزی انداخت. آن ایام من دانش آموز سال اول راهنمایی بودم و در مدرسه موسوی واقع در خیابان 17 شهریور درس می خواندم. فکر می کنم سال 1358 بود که از طرف مدرسه به تمامی دانش اموزان کارت هایی داده بودند که دانش آموز جماعت می توانست با نشان دادن آن کارت ، بدون ارائه بلیت سوار اتوبوس شود. اگر اشتباه نکنم ما برای این کارت ها یک مبلغی را پرداخت می کردیم و در طول سه ماه که این کارت اعتبار داشت به دفعات می توانستیم در طول شبانه روز از خدمات شرکت واحد بهره مند باشیم. یادم هست اولین باری که این کارت را دریافت کردم سوار بر یک اتوبوس دوطبقه شدم و به طرف خانه رفتم.. آنقدر شوق و ذوق داشتم که درمیان راه از اتوبوس پیاده نشدم. در انتهای مسیر از اتوبوس خارج شدم و چرخی در اطراف زدم و دوباره با نشان دادن آن کارت سوار اتوبوس دیگری شده و به سمت خانه رفتم.

آن روزها دانش آموز جماعت برای خودش اعتباری داشت و دولت وقت برای آسایش و راحتی بچه ها این خدمات را به آنان ارائه کرده بود. یاد اتوبوس های دو طبقه و آن کارت های دانش آموزی بخیر.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 9:30 |

سرگرم نوشتن کتاب جدیدم در باره زندگی و کارنامه فعالیت های حسن علی علی پور خیر مدرسه ساز اردبیلی بودم که تلفن زنگ زد. یکی از مدرسان عزیز و گرامی کانون زبان ایران بود:

گفت: سلام. مطلب وبلاگ شما را در مورد سرقت مدارک پزشکی و داروهای آن همسایه مبتلا به بیماری ام اس را خواندم.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.

گفتم: پست بعدی مربوط به آن را هم ملاحظه فرمودید؟

جواب داد: نه، مگر اتفاق تازه ای هم در این باره افتاده است؟

گفتم: بله. به دعای دوستان و عزیزانی دلسوز و مهربان مثل شما، مدارک پزشکی آن فرد بیمار پیدا شد و به دستش رسید. فقط داروهایش برنگشت که احتمالا" در بازار ناصرخسرو به فروش رسیده است.

لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد و گفت: من می خواستم به اندازه سهم خودم که البته خیلی هم اندک و ناچیز است در جبران این خسارت به آن برادر عزیز و گرامی کمک کنم. مبلغ بسیار کوچک و ناقابلی است. شاید پول یکی دو آمپول بیشتر نباشد، اما ...

مانده بودم چه پاسخی به او بدهم. من نوشته بودم" شاید یک جوانمرد بخواند" که حالا او یعنی یک بانوی بامعرفت و سرشار از عشق و محبت این یادداشت کوچک مرا خوانده بود و تماس گرفت.

گفتم: خانم.....

گفت: اسم مرا به او نگو و جایی هم از من نام نبر. من کاری نکرده ام. یک وظیفه انسانی است. افسوس که در این شرایط بیشتر نمی توانم کمک کنم. پزشک نیستم، تخصص داروسازی هم ندارم. در سازمان های خدمات درمانی هم آشنا ندارم. این حداقل را از من قبول کنید و آن را به دستش برسانید.

بعد شماره حسابم را گرفت تا مبلغ مورد نظرش را حواله کند. در همان لحظات احساس کردم که نوشتن روی وبلاگ چقدر اثربخش بود. خودم هم باورم نمی شد که بتوانم کاری برای آن همسایه خوبم انجام بدهم. در آن ثانیه ها که خبر را شنیدم، احساس کردم شاید دو کلمه نوشتن بتواند موثر باشد که به لطف خدا و همت این بانوی مهربان نتیجه بخش بود.

آری! گفتی اسمم را ننویس، گفتم روی چشم. اما بگذار بقیه بدانند که تو معلم و مدرس گرانقدر بخش فرانسه کانون زبان ایران هستی. بگذار شاگردانت یا به قول کانون زبانی ها زبان آموزانت بدانند که در پیشگاه کدامین مدرس مهربان درس مرام و معرفت می آموزند. حیف بود اگر همین دوکلمه را هم در باره تو نمی نوشتم. اما چون تو اجازه ندادی از افشای نام و نام خانوادگی ات خودداری کردم. واژه مردانگی را بانوانی چون تو بسیار زیباتر معنا می کنند. دعای خیر آن دوست بیمار و خانواده اش بدرفه زندگی تو و خانواده ات.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 11:9 |

تصور می کرد مدیریت یعنی پشت میز نشستن، دستور دادن، قدم زدن وسط راهرو و چیزهایی نظیر این. چند سال پیش یکی از پرسنل بخشی که او مدیرش بود برایم تعریف کرد: هنوز یکی دو ساعت بیشتر نبود که به محل کارم آمده بودم که از منزل خبر دادند فرزندت سخت بیمار است و بی تابی می کند. اگر می توانی زودتر به خانه بیا.موضوع را به اطلاع مدیرم رساندم و از او تقاضای مرخصی کردم. اما او در جوابم گفت: خانم محترم شما کارمند هستید و باید در محل کارتان حاضر باشید. بعد از پایان ساعت اداری می توانید به منزل بروید.به هر حال به من اجازه نداد تا به منزل بروم.

چندی بعد یکی دیگر از همکارانش را دیدم. وقتی سر صحبت باز شد، دیدم او هم از آن مدیر و نحوه رفتارش با پرسنل سخت دلگیر و مکدر است. او هم به یکی از خاطراتش در مورد ادامه تحصیل اشاره کرد. از سنگ انداختن های آقای مدیر برایم تعریف کرد. از این که با مرخصی های روزانه اش برای حضور در دانشگاه مخالفت می کرد برایم حرف زد. دست آخر گفت: من با سختی و دشواری تمام این راه را پیمودم و امروز موفق به دریافت مدرک فوق لیسانس شدم.من هم چند مرتبه ای با آن مدیر همکلام شده بودم. آدم نچسب و گوشت تلخی بود. از آن جنس افرادی بود که آدم دوست نداشت هیچ ارتباطی با وی داشته باشد. هرچه دورتر برای افراد به مراتب بهتر بود.

سرانجام یک روز شنیدم که بعد از این همه پشت میزنشینی، پست و مقام به او هم وفا نکرد و نامه بازنشستگی را دستش دادند تا برای همیشه خداحافظی کند و برود.او در حالی رفت که فکر نمی کنم با آن اوصافی که من از او شنیده بودم، کسی پیدا شود و بگوید دلمان برایش تنگ شده است.او رفت و پست مدیریت را برای شخص دیگری گذاشت در حالی که هم آن زن به بالین فرزند بیمارش رسید و هم آن دانشجو درسش را به پایان رساند.خیلی اتفاق های دیگری هم به یقین در آن دوران رخ داده که من از آن بیخبرم و کسی هم برایم تعریف نکرده است، اما به هر صورت دوران ریاست برای آن شخص به پایان آمد.یکی از همکارانش می گفت: اگر روزی ببینم که از این طرف خیابان می آید، من از آن طرف خیابان گذر خواهم کرد تا برای ثانیه ای او را نبینم.

کاش درسی بود برای بسیاری از آنان که امروز همچنان به میزهای مدیریتی و ریاستی دو دستی چسبیده اند و تصور می کنند این مقام کوچک برایشان جاودانه است. من خوشبختانه آدم هایی را هم دیده ام که از یک اداره، سازمان، شرکت و یا موسسه ای رفته اند و یا بازنشسته شده اند اما هر بار که به محل کار قبلی خود باز می گردند همچنان از احترام گذشته در میان همکارانشان برخوردارند و دل دوستان و همکاران با دیدن آنها شاد و خشنود می شود.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 14:20 |
آخرین روز اجرای دوازدهمین جشنواره نمایش عروسکی در تبریز بود. من هم برای پوشش خبری این جشنواره به آن شهر رفته بودم. برنامه ها در دو سالن مجتمع فرهنگی هنری ارشاد اجرا می شد. در سالن بزرگتر آن مجموعه که داوران هم گوشه ای از آن می نشستند، همیشه جمعیت مشتاق حضور داشت. در فواصل مختلف برنامه ها من هم از اجراها و فعالیت های حاشیه ای عکاسی می کردم.
عصر آخرین روز اجراها بود که با دوربین وارد سالن شدم. چند فریم از نمایش در حال اجرا عکس گرفتم و به طرف بیرون سالن حرکت کردم. نزدیک صندلی های ردیف آخر بود که چشمم به یکی از همکاران اجرایی آن برنامه افتاد.سرش را به پشتی صندلی سالن تکیه داده بود و ...
یکی از حاضران در سالن به محض دیدن دوربین در دستان من بلافاصله با اشاره چشم به من گفت: سوژه جالبی برای عکاسی است. در حالت خواب از او عکس بگیر و منتشر کن.
در جواب این حرکت به او گفتم: جشنواره فقط 4 روز است و الآن هم روزها و دقایق پایانی آن است. فردا هم اختتامیه و بعد هم خداحافظ. اما برای برپایی این جشنواره خبردارم که ماه ها تلاش شبانه روزی انجام گرفته است. راستی چرا آن موقع که این افراد و این خانم محترم سرگرم کار و تلاش بود کسی مرا صدا نزد که بیایم و از زحمات آنان تصویر بگیرم.
این را گفتم و به سمت در خروجی سالن حرکت کردم. هنوز یک قدم از کنار آن ردیف از صندلی های سالن دور نشده بودم که همکار کنار دستی همان که در آرامش خوابیده بود لبخندی زد و سرش را به علامت رضایت تکان داد و گفت: مرحبا به معرفتت.
بلادرنگ به سمت بیرون سالن حرکت کردم و به جمع بقیه همکارانم پیوستم.این جشنواره متعلق به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود.یک جشنواره بسیار عالی و کم نظیر که در اوج هماهنگی به اجرا گذاشته شد. قریب به 300 نفر کارشناس، مربی، عضو کتابخانه و مدیر در این جشنواره حضور داشتند. از نظر ارائه امکانات و پذیرایی، هماهنگی برای اجرای برنامه ها، خدمات جانبی به شرکت کنندگان و سایر موارد بسیار عالی عمل کردند. مسئولان استان آذربایجان شرقی هم نهایت همکاری را با کانونی ها داشتند.یکی از آن مواردی که از نگاه من بسیار مهم بود، برابری و مساوات در ارائه خدمات به شرکت کنندگان بود. اگر مدیران، کارشناسان و مسئولان امر در هتل اقامت داشتند، برای اعضای مراکز و کتابخانه های کانون هم اقامتگاه بسیار مناسبی در نظر گرفته بودند. پذیرایی ها اعم از ناهار و شام و سایر موارد کاملا" با هم یکسان بود. برای پوشش خبری مراسم و تمام برنامه ها امکانات خوب و مناسبی مثل اینترنت پرسرعت در اختیارمان گذاشته بودند.
بچه های کانون استان آذربایجان شرقی! دست همگی شما درد نکند و خسته نباشید. الحق که شایستگی میزبانی جشنواره های بزرگتر از این را هم دارید. خدا را چه دیده اید، شاید فردا نامه برگزاری دیگر جشنواره های بین المللی در کشور را به نام شما زدند و ما دوباره توفیق یافتیم تا برای پوشش خبری آن برنامه ها در کنارتان باشیم.

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 17:12 |