تبليغاتX
خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار

یک لحظه، یک تصمیم و حالا خداحافظ

                 از این پس منتظر دیدارتان در نشانی جدید هستم

                           http://safarezendegi.wordpress.com

دوستانی که نشانی وبلاگ مرا در سایت ها و وبلاگ های خود لینک داده اند، اگر تمایل دارند لطفا" نشانی جدید را جایگزین کنند.تمامی این وبلاگ به نشانی جدید منتقل شده و از این پس در همان وبلاگ به نوشتن ادامه می دهم.

به امید دیدارتان در      http://safarezendegi.wordpress.com

 

 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 18:55 |

زير خيمه امام حسن مجتبي (ع) دور هم نشسته بوديم و يك نفر براي بقيه صحبت مي كرد. يكي دو شب از عاشورا گذشته بود. چون هيئت به نام امام حسن مجتبي (ع) بود، تصميم گرفت، نكته اي بگويد كه درسي براي زندگي باشد. بنابر اين چنين گفت:

روزي در مسجد، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) در دو سمت نشسته بودند و گرد هر كدام نيز عده اي حضور داشتند. حاضران از محضر آن دو امام همام بهره مند مي شدند كه سائلي قدم به درون مسجد گذاشت. ابتدا نزد آن جمعي رفت كه امام حسن مجتبي (ع) در آن حضور داشتند. سلام كرد و از آن حضرت تقاضاي كمك نمود. كريم اهل بيت مبلغي به او عطا فرمود و آن مرد تشكر كرد و به سمت گروهي رفت كه امام حسين (ع) در آن جمع نشسته بودند. اين بار نيز در پيشگاه آن امام مهربان اظهار نياز كرد و از ايشان تقاضاي كمك نمود. آن حضرت از وي پرسيدند كه برادرم امام حسن(ع) چقدر به شما دادند.؟ آن مرد جواب داد: ايشان 50 درهم مرحمت كردند. سپس امام حسين (ع) 49 درهم به آن مرد دادند.سائل خطاب به سيدالشهدا(ع) گفت: برادرتان امام حسن(ع) به من بيشتر دادند چرا شما...؟

آن امام فرمودند: ايشان برادر بزرگ من هستند. احترام برادر بزرگ را بايد نگه داشت. من نبايد بالاتر از ايشان قرار بگيرم. بايد جايگاه و مرتبت برادرم حفظ شود. ايشان بزرگتر از من هستند و من بايد به هر ترتيب بزرگي ايشان را حفظ كنم. بنابر اين يك درهم كمتر دادم تا همواره بزرگ بودن برادرم امام حسن(ع) در نزد شما باقي بماند.اما اگر ابتدا پيش من مي آمدي، هر قدر مي خواستم به شما مي دادم.

آن كه با ما صحبت مي كرد، احترام به برادر بزرگتر محور كلامش بود و اين مثال را براي ما مطرح ساخت. آري، آن شب زير خيمه امام حسن مجتبي(ع) نكته اخلاقي زيبايي از اهل بيت پيامبر گرامي اسلام(ص) آموختيم.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 15:46 |

          مهندس شهرسازی بود و در یکی از مناطق شهرداری تهران کار می کرد.تا محرم چند سال پیش، به جمع عزاداران حسین بن علی(ع) در هیئت حسن بن علی(ع) می پیوست و همراه خادمان در آشپزخانه کار می کرد. آن روز کف آشپزخانه خیلی شلوغ و ریخت و پاش بود. بدون آن که به کسی حرفی بزند، جارو را برداشت و مشغول نظافت شد. یکی از جوان ترها جلو آمد و گفت: آقای مهندس شما بفرمایید بنشینید، الآن خودم جارو می زنم.

          مهندس لبخندی زد و گفت: مگر من مامور شهرداری نیستم. از کار کردن در شهرداری که چیزی نصیب ما نمی شود، حداقل اجازه بده اسم ما را در فهرست ماموران شهرداری سیدالشهدا(ع) بنویسند. از شهرداری آنجا خیلی چیزها نصیب آدم می شود. بعد هم به تمیز کردن و نظافت آشپزخانه ادامه داد. الآن چند سالی است که از او خبری ندارم. اما به هر حال خاطره آن روز او همچنان در ذهنم باقیست.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 8:10 |

                                                                                                                             مسابقات قهرمانی کشوری که به پایان رسید، داستان اشک ها و لبخندها آغاز شد. بعضی ها با اختلافات اندک از آنچه که مدنظر داشتندجا ماندند و به ناچار در رده های پایین تر ایستادند. تعدادی هم روی سکوها رفتند و مدال بر گردن آویختند. رنگ مدال ها برای بعضی ها خیلی اهمیت داشت. در این میان کسی هم بود که لبخند رقیب را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد. بنابر این از سکو که پایین آمد، خود را به یکی از قهرمانان جانباز و معلول رساند. همان که به هزار و یک دلیل نتوانست روی سکوی قهرمانی کشور قرار بگیرد و حالا ...

          محمد رضا جابری میرزایی (قهرمان پرتاب نیزه  سه دوره مسابقات پارالمپیک) در حالی که مربی هم او را زیر نظر داشت، مدال را از گردنش بیرون آورد و آن را تقدیم جانباز دلاور کرد. حالا دیگر آن جانباز دست خالی به خانه نمی رفت. بچه ها دلشان خوش بود که حالا بابای ما هم مدال دارد. دل کودک تنها به همین خوش است که بابای من هم مدال ورزشی دارد. آن روز هر دو خانواده خوشحال بودند. این اولین و آخرین بار نبود که این قهرمان پرتاب نیزه جهان مدالش را اهدا می کرد. وقتی از پارالمپیک آتلانتا به ایران بازگشت، بهترین مدال سال های تلاش خود را ( البته تا آن روز) همراه با مدال مسابقات جهانی انگلستان به موزه امام رضا(ع) تقدیم کرد تا همگان بدانند او هر آنچه دارد از آن رضاست. او با خدای خود وعده گذاشت اگر توفیقی یارش بود و توانست پرچم ایران را در سرزمین امریکا به اهتزاز درآورد، مدال پارالمپیک آتلانتا را تقدیم همان کند که با نظر لطفش او را یاری رساند.

این بخشی از خاطرات او بود که در یک گپ و گفت میان من و این قهرمان رد و بدل شد. حرف های بیشتری از او را در مجموعه کتاب های " آرمان های المپیک و پارالمپیک " آورده ام که می توانید بخوانید 

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 15:40 |

                                                                                                               قصه نعیم اسدی قصه گوی برگزیده جشنواره دوازدهم/عکس از محمدحسین دیزجیگويان در سالن استاد فرشچيان شهر اصفهان به ترتيب فهرست برنامه ها براي كودكان و نوجوانان قصه  مي گفتند. آنان بعد از چند مرحله گزينش به مرحله كشوري راه يافته بودند. روز دوم برگزاري دوازدهمين جشنواره قصه گويي بود كه نوبت به قصه گوي استان هرمزگان رسيد. نعيم اسدي بنا داشت قصه " بي بي شهربانو پرپر " را براي بچه ها تعريف كند. در رديف جلو چند تن از مديران كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان روي صندلي ها نشسته بودند. قصه گو در پشت صحنه آماده مي شد كه يكي از مديران به مدير استان هرمزگان كانون گفت: بياييد با هم برويم بيرون تا كمي گردش كنيم. اين ها هم قصه هاي خودشان را مي گويند.

فيروزآبادي مدير هرمزگان لبخندي زد و گفت: الآن مربي من مي خواهد براي مخاطبانش قصه تعريف كند. من همين جا مي نشينم تا قصه گفتن او را ببينم. مربي من دلش مي خواهد وقتي بر روي صحنه ميرود، مديرش را در اينجا ببيند. شما اگر دوست داريد بفرماييد. من مزاحم نمي شوم.

بعد هم فيروزآبادي روي صندلي نشست و منتظر شروع برنامه شد. او ماند و صحنه را ترك نكرد. نعيم اسدي از ديدن مديرش احساس لذت مي كرد. او روي صحنه آمد و قصه را به زيبايي هر چه تمام تر اجرا كرد. من هم كه پوشش عكس اين جشنواره را بر عهده داشتم، تعدادي عكس از اجراي او تهيه كردم.

قصه گويي نعيم اسدي كه به انتها رسيد، مديرش روي پا ايستاد و او را تشويق كرد. بعد هم رو به من كرد و گفت: اين مربي به تازگي ازدواج كرده و همسرش هم الآن همراه اوست. اميدوارم در مرحله داوري هم امتياز لازم را بياورد و ...

بالاخره همين هم شد. نعيم اسدي مربي مسلط و تواناي استان هرمزگان در فهرست برگزيدگان دوازدهمين جشنواره قصه گويي قرار گرفت. او از سوي دو گروه داوري، يعني داوران كودك و نوجوان و داوران اصلي جشنواره انتخاب شد و نامش در ليست برگزيدگان اين دوره از جشنواره به ثبت رسيد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 8:20 |

در نگاه اول بسیار دردناک ، دلخراش و مایوس کننده به نظر می رسید. اصلا دوست نداشتم صحنه های بعدی را تماشا کنم.ناامید بود و آرزوی مرگ داشت. حادثه آنقدر سخت و دشوار بود که ترجیح می داد از مرگ استقبال کند تا این که با همین وضعیت، مثل یک تکه گوشت لمس روی تخت بیمارستان بخوابد و هیچ کاری نتواند انجام بدهد. او ناتوان کامل بود. هیچ حرکتی از عهده اش ساخته نبود. حتی نمی توانست کلمه ای را بر زبان بیاورد. تنها یکی از چشمانش بینایی اندکی داشت و بس. باز و بسته کردن پلک همان چشم تنها حرکتی بود که می توانست انجام بدهد و از این طریق با دنیای بیرون از ذهنش ارتباط برقرارکند.پزشکان و تیم درمانی تمام تلاش خود را می کردند تا شاید اندکی بهبودی حاصل شود اما نتیجه چندانی به دنبال نداشت.تنها رابطش با جهان خارج توسط پرستارش برقرار می شد. همان که با او گفتار درمانی کار می کرد. همان که به او یاد داده بود از طریق پلک زدن حرف به حرف الفبا را تایید کند تا بدین واسطه کلمه ای ساخته شده و به دنبالش جمله ای بیاید و در نهایت حرف درونش را عیان سازد.

پرستار مدام و پیوسته با او کار می کرد و لحظه ای ناامید نبود.پله پله با او پیش رفت و از طریق همین پلک زدن موفق به نوشتن یک کتاب شد. کسی که در ابتدا مرگ را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد سرانجام به کمک پرستار مهربان، دلسوز و امیدوارش توانست با خانواده خودش ارتباط برقرار کند و در نهایت حرف هایش را در اوج خاموشی روی کاغذ بیاورد و کتاب بنویسد.

دیدن این صحنه ها مرا به یاد تلاش های خستگی ناپذیر پرستاران، مددکاران و پرسنل بیمارستان ها، مددکاری ها و آسایشگاه ها انداخت. کسانی که تا سراغ آنان نروید و با ایشان در ارتباط نباشید، هرگز تلاش ها و محبت هایشان را درک نخواهید کرد.در زندگی شبانه روزی خیلی ها را می توان دید و زحمات آنان را احساس کرد. اما یک پرستار، متخصص گفتاردرمانی و فیزیوتراپ را نمی توان به آسانی دید و احساس کرد. کسی که خودش در بیمارستان روی تخت افتاده و یا آن که عزیزش به خاطر مشکلات جسمانی تحت نظر یک گفتار درمان برای بازگشت به زندگی معمولی و عادی تلاش می کند ، این عزیزان را درک می کند.

آری فیلم دردناکی بود البته در ابتدا. اما به تدریج که پیش می رفت امیدوار کننده بود. فیلم مکعب غواصی و پروانه ها امید را در بیننده زنده می کند. برخی از دیالوگ های این فیلم فرانسوی هم تامل برانگیز است.آنجا که می گفت: یکشنبه ها مثل یک بیابان بلند و طولانی است در واقع از درد تنهایی سخن می گفت.

وقتی کسی می تواند در اوج سکوت فریاد بزند و حرف هایش را به کمک یک یار مهربان به کتاب تبدیل نماید، پس هر انسانی می تواند، به شرط آنکه بخواهد و یاری رفیق راه داشته باشد.

+ نوشته شده توسط محمدحسین دیزجی در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 18:0 |