<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات سفرزندگی یک خبرنگار</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/</link>
<description>نکته هایی از زندگی که شاید یک پند باشد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 10 Jan 2009 15:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک لحظه، یک تصمیم و حالا خداحافظ </title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;یک لحظه، یک تصمیم و حالا خداحافظ&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                &lt;FONT size=5&gt; از این پس منتظر دیدارتان در نشانی جدید هستم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                         &lt;FONT size=4&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0066 size=5&gt;&lt;A href=&quot;http://safarezendegi.wordpress.com&quot;&gt;http://safarezendegi.wordpress.com&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوستانی که نشانی وبلاگ مرا در سایت ها و وبلاگ های خود لینک داده اند، اگر تمایل دارند لطفا&quot; نشانی جدید را جایگزین کنند.تمامی این وبلاگ به نشانی جدید منتقل شده و از این پس در همان وبلاگ به نوشتن ادامه می دهم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به امید دیدارتان در&lt;/FONT&gt;      &lt;A href=&quot;http://safarezendegi.wordpress.com&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc3366 size=5&gt;http://safarezendegi.wordpress.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 559px; HEIGHT: 325px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/24cz8s2.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://safarezendegi.wordpress.co/&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 15:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درسي از امام حسين(ع) زير خيمه امام حسن(ع)</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 411px; HEIGHT: 252px&quot; height=252 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/shamghariban87.jpg&quot; width=359 align=left vspace=5 border=0&gt;زير خيمه امام حسن مجتبي (ع) دور هم نشسته بوديم و يك نفر براي بقيه صحبت مي كرد. يكي دو شب از عاشورا گذشته بود. چون هيئت به نام امام حسن مجتبي (ع) بود، تصميم گرفت، نكته اي بگويد كه درسي براي زندگي باشد. بنابر اين چنين گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;روزي در مسجد، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) در دو سمت نشسته بودند و گرد هر كدام نيز عده اي حضور داشتند. حاضران از محضر آن دو امام همام بهره مند مي شدند كه سائلي قدم به درون مسجد گذاشت. ابتدا نزد آن جمعي رفت كه امام حسن مجتبي (ع) در آن حضور داشتند. سلام كرد و از آن حضرت تقاضاي كمك نمود. كريم اهل بيت مبلغي به او عطا فرمود و آن مرد تشكر كرد و به سمت گروهي رفت كه امام حسين (ع) در آن جمع نشسته بودند. اين بار نيز در پيشگاه آن امام مهربان اظهار نياز كرد و از ايشان تقاضاي كمك نمود. آن حضرت از وي پرسيدند كه برادرم امام حسن(ع) چقدر به شما دادند.؟ آن مرد جواب داد: ايشان 50 درهم مرحمت كردند. سپس امام حسين (ع) 49 درهم به آن مرد دادند.سائل خطاب به سيدالشهدا(ع) گفت: برادرتان امام حسن(ع) به من بيشتر دادند چرا شما...؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن امام فرمودند: ايشان برادر بزرگ من هستند. احترام برادر بزرگ را بايد نگه داشت. من نبايد بالاتر از ايشان قرار بگيرم. بايد جايگاه و مرتبت برادرم حفظ شود. ايشان بزرگتر از من هستند و من بايد به هر ترتيب بزرگي ايشان را حفظ كنم. بنابر اين يك درهم كمتر دادم تا همواره بزرگ بودن برادرم امام حسن(ع) در نزد شما باقي بماند.اما اگر ابتدا پيش من مي آمدي، هر قدر مي خواستم به شما مي دادم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن كه با ما صحبت مي كرد، احترام به برادر بزرگتر محور كلامش بود و اين مثال را براي ما مطرح ساخت. آري، آن شب زير خيمه امام حسن مجتبي(ع) نكته اخلاقي زيبايي از اهل بيت پيامبر گرامي اسلام(ص) آموختيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Jan 2009 12:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من مامور شهرداری دستگاه امام حسین (ع) هستم</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  &lt;FONT size=3&gt;        مهندس شهرسازی بود و در یکی از مناطق شهرداری تهران کار می کرد.تا محرم چند سال پیش، به جمع عزاداران حسین بن علی(ع) در هیئت حسن بن علی(ع) می پیوست و همراه خادمان در آشپزخانه کار می کرد. آن روز کف آشپزخانه خیلی شلوغ و ریخت و پاش بود. بدون آن که به کسی حرفی بزند، جارو را برداشت و مشغول نظافت شد. یکی از جوان ترها جلو آمد و گفت: آقای مهندس شما بفرمایید بنشینید، الآن خودم جارو می زنم.&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 383px; HEIGHT: 262px&quot; height=291 alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/mamhosein.jpg&quot; width=379 align=left vspace=10 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;          مهندس لبخندی زد و گفت: مگر من مامور شهرداری نیستم. از کار کردن در شهرداری که چیزی نصیب ما نمی شود، حداقل اجازه بده اسم ما را در فهرست ماموران شهرداری سیدالشهدا(ع) بنویسند. از شهرداری آنجا خیلی چیزها نصیب آدم می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; بعد هم به تمیز کردن و نظافت آشپزخانه ادامه داد. الآن چند سالی است که از او خبری ندارم. اما به هر حال خاطره آن روز او همچنان در ذهنم باقیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jan 2009 04:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرانجام مدال لبخند روی سینه بابا نشست</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                                                                                                             &lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=2 src=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/movafagh.11.jpg&quot; align=left vspace=7 border=0&gt;مسابقات قهرمانی کشوری که به پایان رسید، داستان اشک ها و لبخندها آغاز شد. بعضی ها با اختلافات اندک از آنچه که مدنظر داشتندجا ماندند و به ناچار در رده های پایین تر ایستادند. تعدادی هم روی سکوها رفتند و مدال بر گردن آویختند. رنگ مدال ها برای بعضی ها خیلی اهمیت داشت. در این میان کسی هم بود که لبخند رقیب را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد. بنابر این از سکو که پایین آمد، خود را به یکی از قهرمانان جانباز و معلول رساند. همان که به هزار و یک دلیل نتوانست روی سکوی قهرمانی کشور قرار بگیرد و حالا ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;          محمد رضا جابری میرزایی (قهرمان پرتاب نیزه  سه دوره مسابقات پارالمپیک) در حالی که مربی هم او را زیر نظر داشت، مدال را از گردنش بیرون آورد و آن را تقدیم جانباز دلاور کرد. حالا دیگر آن جانباز دست خالی به خانه نمی رفت. بچه ها دلشان خوش بود که حالا بابای ما هم مدال دارد. دل کودک تنها به همین خوش است که بابای من هم مدال ورزشی دارد. آن روز هر دو خانواده خوشحال بودند. این اولین و آخرین بار نبود که این قهرمان پرتاب نیزه جهان مدالش را اهدا می کرد. وقتی از پارالمپیک آتلانتا به ایران بازگشت، بهترین مدال سال های تلاش خود را ( البته تا آن روز) همراه با مدال مسابقات جهانی انگلستان به موزه امام رضا(ع) تقدیم کرد تا همگان بدانند او هر آنچه دارد از آن رضاست. او با خدای خود وعده گذاشت اگر توفیقی یارش بود و توانست پرچم ایران را در سرزمین امریکا به اهتزاز درآورد، مدال پارالمپیک آتلانتا را تقدیم همان کند که با نظر لطفش او را یاری رساند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این بخشی از خاطرات او بود که در یک گپ و گفت میان من و این قهرمان رد و بدل شد. حرف های بیشتری از او را در مجموعه کتاب های &quot; آرمان های المپیک و پارالمپیک &quot; آورده ام که می توانید بخوانید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Jan 2009 12:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حكايت احترام يك مدير به مربي اش در جشنواره قصه گويي</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                                                                               قصه &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 364px; HEIGHT: 270px&quot; height=356 alt=&quot;نعیم اسدی قصه گوی برگزیده جشنواره دوازدهم/عکس از محمدحسین دیزجی&quot; hspace=5 src=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/naeemasadigesehgoo.jpg&quot; width=500 align=right vspace=10 border=0&gt;گويان در سالن استاد فرشچيان شهر اصفهان به ترتيب فهرست برنامه ها براي كودكان و نوجوانان قصه  مي گفتند. آنان بعد از چند مرحله گزينش به مرحله كشوري راه يافته بودند. روز دوم برگزاري دوازدهمين جشنواره قصه گويي بود كه نوبت به قصه گوي استان هرمزگان رسيد. نعيم اسدي بنا داشت قصه &quot; بي بي شهربانو پرپر &quot; را براي بچه ها تعريف كند. در رديف جلو چند تن از مديران كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان روي صندلي ها نشسته بودند. قصه گو در پشت صحنه آماده مي شد كه يكي از مديران به مدير استان هرمزگان كانون گفت: بياييد با هم برويم بيرون تا كمي گردش كنيم. اين ها هم قصه هاي خودشان را مي گويند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;فيروزآبادي مدير هرمزگان لبخندي زد و گفت: الآن مربي من مي خواهد براي مخاطبانش قصه تعريف كند. من همين جا مي نشينم تا قصه گفتن او را ببينم. مربي من دلش مي خواهد وقتي بر روي صحنه ميرود، مديرش را در اينجا ببيند. شما اگر دوست داريد بفرماييد. من مزاحم نمي شوم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد هم فيروزآبادي روي صندلي نشست و منتظر شروع برنامه شد. او ماند و صحنه را ترك نكرد. نعيم اسدي از ديدن مديرش احساس لذت مي كرد. او روي صحنه آمد و قصه را به زيبايي هر چه تمام تر اجرا كرد. من هم كه پوشش عكس اين جشنواره را بر عهده داشتم، تعدادي عكس از اجراي او تهيه كردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;قصه گويي نعيم اسدي كه به انتها رسيد، مديرش روي پا ايستاد و او را تشويق كرد. بعد هم رو به من كرد و گفت: اين مربي به تازگي ازدواج كرده و همسرش هم الآن همراه اوست. اميدوارم در مرحله داوري هم امتياز لازم را بياورد و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بالاخره همين هم شد. نعيم اسدي مربي مسلط و تواناي استان هرمزگان در فهرست برگزيدگان دوازدهمين جشنواره قصه گويي قرار گرفت. او از سوي دو گروه داوري، يعني داوران كودك و نوجوان و داوران اصلي جشنواره انتخاب شد و نامش در ليست برگزيدگان اين دوره از جشنواره به ثبت رسيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 04:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...و آن مرد با پلک زدن کتاب نوشت</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=5 src=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/omid1.jpg&quot; align=right vspace=10 border=0&gt;در نگاه اول بسیار دردناک ، دلخراش و مایوس کننده به نظر می رسید. اصلا دوست نداشتم صحنه های بعدی را تماشا کنم.ناامید بود و آرزوی مرگ داشت. حادثه آنقدر سخت و دشوار بود که ترجیح می داد از مرگ استقبال کند تا این که با همین وضعیت، مثل یک تکه گوشت لمس روی تخت بیمارستان بخوابد و هیچ کاری نتواند انجام بدهد. او ناتوان کامل بود. هیچ حرکتی از عهده اش ساخته نبود. حتی نمی توانست کلمه ای را بر زبان بیاورد. تنها یکی از چشمانش بینایی اندکی داشت و بس. باز و بسته کردن پلک همان چشم تنها حرکتی بود که می توانست انجام بدهد و از این طریق با دنیای بیرون از ذهنش ارتباط برقرارکند.پزشکان و تیم درمانی تمام تلاش خود را می کردند تا شاید اندکی بهبودی حاصل شود اما نتیجه چندانی به دنبال نداشت.تنها رابطش با جهان خارج توسط پرستارش برقرار می شد. همان که با او گفتار درمانی کار می کرد. همان که به او یاد داده بود از طریق پلک زدن حرف به حرف الفبا را تایید کند تا بدین واسطه کلمه ای ساخته شده و به دنبالش جمله ای بیاید و در نهایت حرف درونش را عیان سازد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پرستار مدام و پیوسته با او کار می کرد و لحظه ای ناامید نبود.پله پله با او پیش رفت و از طریق همین پلک زدن موفق به نوشتن یک کتاب شد. کسی که در ابتدا مرگ را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد سرانجام به کمک پرستار مهربان، دلسوز و امیدوارش توانست با خانواده خودش ارتباط برقرار کند و در نهایت حرف هایش را در اوج خاموشی روی کاغذ بیاورد و کتاب بنویسد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیدن این صحنه ها مرا به یاد تلاش های خستگی ناپذیر پرستاران، مددکاران و پرسنل بیمارستان ها، مددکاری ها و آسایشگاه ها انداخت. کسانی که تا سراغ آنان نروید و با ایشان در ارتباط نباشید، هرگز تلاش ها و محبت هایشان را درک نخواهید کرد.در زندگی شبانه روزی خیلی ها را می توان دید و زحمات آنان را احساس کرد. اما یک پرستار، متخصص گفتاردرمانی و فیزیوتراپ را نمی توان به آسانی دید و احساس کرد. کسی که خودش در بیمارستان روی تخت افتاده و یا آن که عزیزش به خاطر مشکلات جسمانی تحت نظر یک گفتار درمان برای بازگشت به زندگی معمولی و عادی تلاش می کند ، این عزیزان را درک می کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آری فیلم دردناکی بود البته در ابتدا. اما به تدریج که پیش می رفت امیدوار کننده بود. فیلم مکعب غواصی و پروانه ها امید را در بیننده زنده می کند. برخی از دیالوگ های این فیلم فرانسوی هم تامل برانگیز است.آنجا که می گفت: یکشنبه ها مثل یک بیابان بلند و طولانی است در واقع از درد تنهایی سخن می گفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی کسی می تواند در اوج سکوت فریاد بزند و حرف هایش را به کمک یک یار مهربان به کتاب تبدیل نماید، پس هر انسانی می تواند، به شرط آنکه بخواهد و یاری رفیق راه داشته باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Dec 2008 14:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشت کراوات غلامرضا مردانی آذری یک دنیا معرفت خانه داشت</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 318px; HEIGHT: 206px&quot; height=267 alt=&quot;کامران فریدونی، مرحوم غلامرضامردانی آذری و من در منزل مرحوم مردانی&quot; hspace=10 src=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/mardaniazari.jpg&quot; width=429 align=right vspace=10 border=0&gt;غلامرضا مردانی آذری بی نظیر بود. احساس می کنم خدا دوست داشت در این برهه از زمان، معرفت، مردانگی، مروت، انسانیت و بسیاری از واژگان مثبت را در قالب وجود این انسان به دیگران معرفی کند. من این افتخار را داشتم تا چند بار به دیدارش بروم و با هم به گفت و گو بنشینیم. حداقل دو یا سه مرتبه در منزل شخصی اش با هم به گپ زدیم. بارها از فراز و فرود زندگی اش برایم تعریف کرد که تمام آن حرف ها در ویژه نامه های خیرین مدرسه ساز چاپ شد. یک بار هم با دخترانش به گفت و گو پرداختم که نتیجه آن در کتاب زندگی این مرد بزرگ منعکس شد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مردانی آدم ویژه ای بود. خصوصیات خاص خودش را داشت. همیشه کراوات می زد. شنیده بودم یک بار که قرار بود رئیس جمهوری برای آغاز سال تحصیلی به مدرسه اش درجنوب تهران برود، اطرافیان به او گفته بودند باید کراوات خودتان را باز کنید. چون رئیس جمهور با این وضعیت به مدرسه شما نمی آید. این مرد بزرگ هم جواب داده بود:&quot; اینجا مدرسه من است و اینها فرزندان من هستند. ایشان اگر دوست ندارند برای شروع سال تحصیلی مدرسه دیگری را انتخاب کنند.&quot; بالاخره او کراواتش را باز نکرد و دیگران را وادار ساخت تا در مدرسه اش حضور یابند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;او به آنچه اعتقاد داشت عمل می کرد و دیگران ناچار بودند با وی همراه باشند. یادم هست وقتی آن شب گفت و گوی میان من و او به آخر رسید، دخترش حمیرا را صدا زد و گفت: برو ماشین را از پارکینگ بیرون بیاور، من خودم می خواهم این آقایان را به منزل برسانم. این در حالی بود که من و کامران فریدونی/ عکاس/ تقاضای اتومبیل از آژانس داشتیم. اما این مرد بزرگ دوست داشت خودش ما را به منزل برساند. کلامش در اوج مهربانی و محبت آنچنان در انسان نفوذ داشت که به خودم اجازه ندادم یک بار دیگر درخواستم راتکرار کنم. بنابراین پذیرفتم و با او همراه شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خودش پشت فرمان نشست و دخترش هم در کنار او قرار گرفت. ابتدا فریدونی پیاده شد. وقتی من به مقصد رسیدم، او اتومبیلش را گوشه ای نگه داشت. خودش از ماشین پیاده شد. من هم ماشین را دور زدم تا یک بار دیگر به واسطه احترامی که برایمان قائل شده بود با او دست بدهم و خداحافظی کنم. این شاید آخرین دیدار من با او بود. غلامرضا مردانی آذری رفت، اما خاطرات خوب و شیرینش که برای همه نسل ها و در همه عصرها، پندآموز است همچنان جاودانه و زنده خواهد ماند.آن کراوات قشنگ تو را من همیشه به خاطر خواهم داشت. خوشحالم که با تو یک عکس یادگاری دارم تا همواره آن را به فرزندانم نشان بدهم و بگویم:&quot; پشت آن کراوات یک دنیا معرفت جا گرفته بود.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Dec 2008 06:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتوبوس دوطبقه و کارت ما دانش آموزان</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چاپ تصویری از یک اتوبوس دو طبقه در صفحه 3 روزنامه همشهری 13 آبان 1387 با عنوان&quot; حرکت نمادین اتوبوس های دو طبقه در تهران&quot; مرا به یاد خاطره ای در روزهای دانش آموزی انداخت. آن ایام من دانش آموز سال اول راهنمایی بودم و در مدرسه موسوی واقع در خیابان 17 شهریور درس می خواندم. فکر می کنم سال 1358 بود که از طرف مدرسه به تمامی دانش اموزان کارت هایی داده بودند که دانش آموز جماعت می توانست با نشان دادن آن کارت ، بدون ارائه بلیت سوار اتوبوس شود. اگر اشتباه نکنم ما برای این کارت ها یک مبلغی را پرداخت می کردیم و در طول سه ماه که این کارت اعتبار داشت به دفعات می توانستیم در طول شبانه روز از خدمات شرکت واحد بهره مند باشیم. یادم هست اولین باری که این کارت را دریافت کردم سوار بر یک اتوبوس دوطبقه شدم و به طرف خانه رفتم.. آنقدر شوق و ذوق داشتم که درمیان راه از اتوبوس پیاده نشدم. در انتهای مسیر از اتوبوس خارج شدم و چرخی در اطراف زدم و دوباره با نشان دادن آن کارت سوار اتوبوس دیگری شده و به سمت خانه رفتم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن روزها دانش آموز جماعت برای خودش اعتباری داشت و دولت وقت برای آسایش و راحتی بچه ها این خدمات را به آنان ارائه کرده بود. یاد اتوبوس های دو طبقه و آن کارت های دانش آموزی بخیر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Dec 2008 05:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واژه مردانگی را بانوانی چون تو بسیار زیباتر معنا می کنند</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 336px; HEIGHT: 341px&quot; height=351 alt=&quot;&quot; hspace=10 src=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/mehr1.jpg&quot; width=336 align=right vspace=10 border=0&gt;سرگرم نوشتن کتاب جدیدم در باره زندگی و کارنامه فعالیت های حسن علی علی پور خیر مدرسه ساز اردبیلی بودم که تلفن زنگ زد. یکی از مدرسان عزیز و گرامی کانون زبان ایران بود:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت: سلام. مطلب وبلاگ شما را در مورد سرقت مدارک پزشکی و داروهای آن همسایه مبتلا به بیماری ام اس را خواندم.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم: پست بعدی مربوط به آن را هم ملاحظه فرمودید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;جواب داد: نه، مگر اتفاق تازه ای هم در این باره افتاده است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم: بله. به دعای دوستان و عزیزانی دلسوز و مهربان مثل شما، مدارک پزشکی آن فرد بیمار پیدا شد و به دستش رسید. فقط داروهایش برنگشت که احتمالا&quot; در بازار ناصرخسرو به فروش رسیده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;لحظه ای مکث کرد و بعد ادامه داد و گفت: من می خواستم به اندازه سهم خودم که البته خیلی هم اندک و ناچیز است در جبران این خسارت به آن برادر عزیز و گرامی کمک کنم. مبلغ بسیار کوچک و ناقابلی است. شاید پول یکی دو آمپول بیشتر نباشد، اما ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مانده بودم چه پاسخی به او بدهم. من نوشته بودم&quot; شاید یک جوانمرد بخواند&quot; که حالا او یعنی یک بانوی بامعرفت و سرشار از عشق و محبت این یادداشت کوچک مرا خوانده بود و تماس گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم: خانم.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت: اسم مرا به او نگو و جایی هم از من نام نبر. من کاری نکرده ام. یک وظیفه انسانی است. افسوس که در این شرایط بیشتر نمی توانم کمک کنم. پزشک نیستم، تخصص داروسازی هم ندارم. در سازمان های خدمات درمانی هم آشنا ندارم. این حداقل را از من قبول کنید و آن را به دستش برسانید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد شماره حسابم را گرفت تا مبلغ مورد نظرش را حواله کند. در ه&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://mhdizaji.googlepages.com/mehr1.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;مان لحظات احساس کردم که نوشتن روی وبلاگ چقدر اثربخش بود. خودم هم باورم نمی شد که بتوانم کاری برای آن همسایه خوبم انجام بدهم. در آن ثانیه ها که خبر را شنیدم، احساس کردم شاید دو کلمه نوشتن بتواند موثر باشد که به لطف خدا و همت این بانوی مهربان نتیجه بخش بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آری! گفتی اسمم را ننویس، گفتم روی چشم. اما بگذار بقیه بدانند که تو معلم و مدرس گرانقدر بخش فرانسه کانون زبان ایران هستی. بگذار شاگردانت یا به قول کانون زبانی ها زبان آموزانت بدانند که در پیشگاه کدامین مدرس مهربان درس مرام و معرفت می آموزند. حیف بود اگر همین دوکلمه را هم در باره تو نمی نوشتم. اما چون تو اجازه ندادی از افشای نام و نام خانوادگی ات خودداری کردم. واژه مردانگی را بانوانی چون تو بسیار زیباتر معنا می کنند. دعای خیر آن دوست بیمار و خانواده اش بدرفه زندگی تو و خانواده ات.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Dec 2008 07:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ کسی که دلمان برایت تنگ نمی شود</title>
<link>http://safarezendegi.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تصور می کرد مدیریت یعنی پشت میز نشستن، دستور دادن، قدم زدن وسط راهرو و چیزهایی نظیر این. چند سال پیش یکی از پرسنل بخشی که او مدیرش بود برایم تعریف کرد: هنوز یکی دو ساعت بیشتر نبود که به محل کارم آمده بودم که از منزل خبر دادند فرزندت سخت بیمار است و بی تابی می کند. اگر می توانی زودتر به خانه بیا.موضوع را به اطلاع مدیرم رساندم و از او تقاضای مرخصی کردم. اما او در جوابم گفت: خانم محترم شما کارمند هستید و باید در محل کارتان حاضر باشید. بعد از پایان ساعت اداری می توانید به منزل بروید.به هر حال به من اجازه نداد تا به منزل بروم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چندی بعد یکی دیگر از همکارانش را دیدم. وقتی سر صحبت باز شد، دیدم او هم از آن مدیر و نحوه رفتارش با پرسنل سخت دلگیر و مکدر است. او هم به یکی از خاطراتش در مورد ادامه تحصیل اشاره کرد. از سنگ انداختن های آقای مدیر برایم تعریف کرد. از این که با مرخصی های روزانه اش برای حضور در دانشگاه مخالفت می کرد برایم حرف زد. دست آخر گفت: من با سختی و دشواری تمام این راه را پیمودم و امروز موفق به دریافت مدرک فوق لیسانس شدم.من هم چند مرتبه ای با آن مدیر همکلام شده بودم. آدم نچسب و گوشت تلخی بود. از آن جنس افرادی بود که آدم دوست نداشت هیچ ارتباطی با وی داشته باشد. هرچه دورتر برای افراد به مراتب بهتر بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرانجام یک روز شنیدم که بعد از این همه پشت میزنشینی، پست و مقام به او هم وفا نکرد و نامه بازنشستگی را دستش دادند تا برای همیشه خداحافظی کند و برود.او در حالی رفت که فکر نمی کنم با آن اوصافی که من از او شنیده بودم، کسی پیدا شود و بگوید دلمان برایش تنگ شده است.او رفت و پست مدیریت را برای شخص دیگری گذاشت در حالی که هم آن زن به بالین فرزند بیمارش رسید و هم آن دانشجو درسش را به پایان رساند.خیلی اتفاق های دیگری هم به یقین در آن دوران رخ داده که من از آن بیخبرم و کسی هم برایم تعریف نکرده است، اما به هر صورت دوران ریاست برای آن شخص به پایان آمد.یکی از همکارانش می گفت: اگر روزی ببینم که از این طرف خیابان می آید، من از آن طرف خیابان گذر خواهم کرد تا برای ثانیه ای او را نبینم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاش درسی بود برای بسیاری از آنان که امروز همچنان به میزهای مدیریتی و ریاستی دو دستی چسبیده اند و تصور می کنند این مقام کوچک برایشان جاودانه است. من خوشبختانه آدم هایی را هم دیده ام که از یک اداره، سازمان، شرکت و یا موسسه ای رفته اند و یا بازنشسته شده اند اما هر بار که به محل کار قبلی خود باز می گردند همچنان از احترام گذشته در میان همکارانشان برخوردارند و دل دوستان و همکاران با دیدن آنها شاد و خشنود می شود.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Dec 2008 10:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=safarezendegi&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>safarezendegi</dc:creator>
<guid>http://safarezendegi.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
